- تاریخ ثبتنام
- 25/7/25
- ارسالیها
- 31
- پسندها
- 252
- امتیازها
- 1,090
- مدالها
- 2
- سن
- 18
- نویسنده موضوع
- #11
بیداریِ درون
******
شب در سکوت مطلق،دیوارهایش را بر سرش آوار کرده بود.
همه در خواب بودند اما او بیدار!
بندهای انگشتش را زیر لب با 《ای کاش نبودم》
ذکر می گفت.
خستگی سر انجام پلک هایش را بست،اما خواب پناه گاهش نبود،کابوس بود!
ناگهان حس کرد،دستی نامرئی راه گلویش را بسته؛نفسش به شمارِافتاد و بدنش در تشنجی ناشناخته لرزید.انگار سنگینی تمام هستی روی سینه اش افتاده بود.
هراسان از چنگ این خفگیِ بی صدا گریخت و تنها پناه گاه امنِ جهان را در آغوش مادرش یافت.
هر بار که راه خطا راانتخاب می کرد،
خوابش بی داد می شد:《سنگینیه روی سینه،خیسی عرق و بختکی که نمی گذاشت آرام به خوابد.》
او نمی دانست کابوس هایش فریادِ بی صدای نفسش اند؛انعکاسِ ترسی که بیداری انکارش می کند.هرچه در روز خاموش تر می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.