نام دلنوشته:فرونشسته در جان
نویسنده:آلا ریگی
لینک دلنوشته: https://forum.1roman.ir/threads/273629/
مقدمه:
گاهی، تجربهی از دست دادن، ما را با جهانی ناآشنا روبرو میکند؛ جهانی که در آن، قوانین آشنای زندگی رنگ میبازند. در این میان، خاطرات چون نوری درخشان اما دوردست، از گذشته سرچشمه میگیرند و در سیاهی اکنون، راهی به درونِ جان مییابند. اما من در این نور متناقض گم شدهام؛ نمیدانم این همان نوری است که مرا زنده نگه میدارد، یا تیغی است که با درخششی فریبنده، چشمانم را کور میکند و در نهایت، مرا به سوی نابودی میکشاند…
و در پایان عزیزم غمی پس از تو در جانم فرونشسته..
نام دلنوشته: بچگی
نویسنده: میم.رویا
لینک دلنوشته: بچگی
مقدمه: خوب به یاد دارم که در ایام بچگی دائما چون تشنهای در پی آب، به دنبال بزرگسالی میدویدم.
بچه بودم چه میدانستم اینجا چیزی برای اشتیاق وجود ندارد.
اینجا، در این دنیای بزرگسالی، همگی مردهاند!
در زمان بچگی، در انعکاس آینه، خود بزرگم را، یک روانشناس همهچیزدان میدانستم و الآن یک روانپریش گریزانم!
روانپریش غریقی که در دریایی از کلمات بیهوده دست و پا میزند و برای فرار از یغما، کلمات را مینویسد... .
امیدوارم دلنوشتهی بچگی، برای دلهای همسو با من مرهمی باشد.