• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 576
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
فکر کرد که چه‌کار کند و یاد همکارش افتاد. سریع شماره‌اش را گرفت و زنگ زد. بوق اول، بوق دوم، بوق سوم.
- اَه زود باش دیگه لعنتی... .
تماس وصل شد. آرام در پوست خود نمی گنجید و در دل خدا را شکر گفت. با صدایی بسیار گرم و خوش‌مشرب مردِ پشت تلفن صحبت کرد:
- الو؟ سلام خانم صمدی احوال شما؟
آرام آن‌قدر استرس داشت که حوصله‌ی آداب به‌جای آوردن را نداشت، پس با صدایی نسبتا بلند و پر از استرس گفت:
- وای خدایا شکرت، سلام آقای علی‌آبادی! حالتون خوبه؟
اقای علی‌آبادی با تعجب من‌من کرد:
- ممنون... چیزی شده؟ چه خبره؟ نکنه جوابت اومده؟
آرام لبخندی زد و با ذوقِ بیشتری گفت:
- دقیقا همینه. وای خدای من خیلی استرس دارم!
لحنِ همکارِ سابقش مجدد بازتر شد و با خنده گفت:
- خب؟! چی‌شد؟ جواب چیه؟
صدایش کمی پایین آمد ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
آرام سریع فایلِ دادنامه را دانلود کرد و در روبیکا مشغول آپلود کردنِ آن شد.
- اَه! خدای من! چرا آپلود نمی‌شی؟ گندت بزنن که هر موقع من کارم گیره تو فاتحه‌ت خونده می‌شه!
همین لحظه‌ها بود که با کمال ناباوری فایل فرستاده شد و آقای علی‌آبادی در لحظه نگاه کرد. چه انسان با مسئولیتی بود این آقای علی‌آبادی! خیلی به آرام کمک کرد و به او اعتماد زیادی داشت.
پنج دقیقه گذشت اما هیچ جوابی از اون دریافت نکرد. استرس داشت چشمانش را در می‌آورد و شروع به کندنِ پوستِ لبانش شده بود که گوشی‌اش زنگ خورد و در کسری از ثانیه با صدایی بلند جواب داد:
- الو چی‌ شد؟
آن‌قدر از استرس سرتاسر خانه را قدم زده بود که احساس سرگیجه داشت.
- تبریک می‌گم خانم صمدی، پولدار شدی! ۴۰ میلیون دستتو گرفت.
آرام دستش را روی دهانش گذاشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
آرام لحظه‌ای جا خورد. کار قضایی مگر داشت؟ یعنی بدبختی تمام نشده؟ باز باید چه‌کار کند؟ نفس با حرصی کشید و غمگین گفت:
- کار قضایی؟ یعنی چی؟ مگه چی داره؟ وای تو رو خدا نگو که کلی بدبختی داره!
- اره داره ولی چیزی نیست. نترس! حالا من الان دستم بنده بعداً برات توضیح میدم.
- باشه پس فعلاً
- خیلی خوشحال شدم برای خبرت، فعلاً.
تماس را قطع کرد. در خانه قدم‌های بزرگ و سریعی برمی‌داشت تا مادرش به خانه برگردد؛ آخر از شانس خوبش در خانه تنها بود و باید تا آمدنِ بقیه منتظر باشد.
دوست پسرش هم در دسترس نبود. وقتی سرکار می‌رفت نمی‌شد با او تماس بگیرد. برای همین پیامی نوشت:
- خبر خوبی دارم! حتماً هر موقع شرایط داشتی بهم یه زنگ بزن که دارم منفجر می‌شم.
در کسری از ثانیه جواب داد:
- یاخدا! چی‌ شده؟
آرام به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
برایش نه‌ای نوشت و گوشی‌اش را روی بالش پرت کرد. در ذهنش خاطرات روز‌های اخیر را مرور می‌کرد. دو ساعت قبل از جلسه‌ی دادگاه به مادرش اصرار می‌کرد که با او برود تا تنها نباشد اما مادرش قبول نمی‌کرد و عقیده داشت خودش تنهایی از پس همه‌چیز مثل همیشه برمی‌آید. اما آرام کمکی از کسی نمی‌خواست و فقط حمایتی از جنسِ حضور را لازم داشت.
اشک در چشمانش حلقه زد؛ دوست پسرش هم همان‌روز باز سرکار بود و مرخصی به او نمی‌دادند. پدرش هم که...فقط اسم پدر را یدک می‌کشید. حتی خبر نداشت که شکایت کرده است و دنبالِ پولِ خورده‌ شده‌اش می‌رود. نمی‌خواست سقِ سیاهِ پدرش روحیه‌اش را خراب کند. همیشه در تمامِ زندگی‌اش یا خودش تنها بود یا مادرش هم کمکِ کمی می‌کرد.
بالاخره صدای در آمد و از ذوق پرید تا سریع خبر را به مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
این‌بار فشار دستانش را از ذوق زیاد کرده بود و آرام کامل آن را حس می‌کرد.
- ام... چهل تومن!
چشمانِ مادرش گرد شد و ابروانش بالا رفتند. لحظه‌ای سکوت کرد تا هضمش کند و بعد بلند گفت:
- وای دمت گرم آرام. الحق که دختر خودمی.
آرام را بغل کرد و محکم فشارش می‌داد تا ذوقش را منتقل کرده باشد. اما آرام در همان حین هم فکر می‌کرد که تنها آن را حل کرده‌ است. غمگین شد؛ چرا که دردی بزرگ بود و نمی‌توانست هضمش کند. آخر فقط بیست سال سن داشت و دلش نمی‌خواست در بیست سالگی از کمک بقیه آن‌قدر ناامید شود که دیگر از چیزی نترسد. گویا تنهایی را بیشتر از هر چیزی حس می‌کرد. دختری در ظاهر شاد و بی‌درد، اما در باطن، افسرده، تنها و سرگردان.
آرام با افراد زیادی گرم و صمیمی برخورد می‌کرد اما آیا واقعا احساس نزدیکی هم وجود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
***
بیست روز بعد...
- هوف، بالاخره کارای دادگاهی هم تموم شد؛ زنیکه‌ی پررو!
آرام داشت موهایش را شانه می‌زد و هم‌زمان برای مادرش تعریف میکرد.
- باورت نمیشه مامان، مسئول پروندم زنگ زد بهش که بگه آخرین مهلته پولو پرداخت می‌کنین؟ اونم با حقارت و پررویی زیاد گفت نه! من نامه زدم دیوان عدالت و تا جوابش نیاد هیچ‌کاری نمیکنم. مسئول پرونده منم گفت تا تو کاراتو بکنی ما پرونده رو بستیم! بعدم گوشیو گذاشت و قطع کرد.
پوزخندی زد و نگاهش را به مادرش انداخت و گفت:
- وای خدایا یادم نمیره، با حرص بمن نگاه کرد و گفت چقد پررو بود، بی‌ادب! منم که مونده بودم بخندم یا ناراحت باشم که زحمتم زیاد شده... .
مادرش لبخندی به لب داشت و به جسارت دخترش می نازید.
- خب خوبه حالا باید چیکار کنی؟
آرام لبانش را به معنای خستگی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
آرام چهره‌ای حق به جانب به خود گرفت و گفت:
- حقشه! خون منو تو شیشه کردن هرچی سرشون بیاد حقشونه؛ گوساله‌های احمق!
در همین حین بود که تلفن مادرش زنگ خورد؛ خدای من باز هم همان آهنگ زنگ‌هایی که آرام همیشه می‌گفت زشت است و نگذارید. مادرش اشاره کرد تا آرام جواب دهد.
نفس عمیقی کشید و وصل کرد:
- الو؟
- الو سلام.
صدایش هیچ‌وقت برای آرام عادی نمی‌شود؛ همیشه لرزه‌ای به تنِ او می‌اندازد.
- سلام بابا... چطوری؟
- مرسی، آرام تویی؟
آرام دستش را بر صورتش آهسته گذاشت و کلافه پرسید:
- پس کی می‌تونه باشه جز من که بهت بگه بابا؟
چهره‌اش حق به جانب بود. گاهی پدرش سوال‌هایی می‌پرسید که هر کسی خنده‌اش می‌گرفت.
- کو مامانت؟
- اینجاست ولی دستش بنده.
- گوشیو بده بهش کارش دارم
آرام تلفن را به سمت مادرش گرفت تا حرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
- نه می‌دی اون درست کنه یه‌جوری درست می‌کنه تا آخر عمرت غذا نمی‌تونی بخوری!
آرام ته دلش یک چیزی بد شکست. همیشه بغضش می‌گرفت؛ ولی بعد سریع جمعش می‌کرد تا با گفته‌های همیشگی مادرش اعصابش به‌هم نریزد. همیشه می‌گفت تو که او را می‌شناسی پس دیگر برای چیزهای الکی گریه نکن؛ دنیا جای آدم‌های ضعیف و لوس نیست! ولی خب مگر می‌شود؟ چه پدرِ نامرد و بی‌احساسی داشت! مگر می‌شد یک پدر آن‌قدر دخترش را نخواهد که مدام قلبش را زیر پا بگذارد و برایش مهم نباشد؟
آرام دست‌پختش بد نبود. اتفاقا هنرِ آشپزی‌اش زبان‌زد می‌شد اما متأسفانه طبع پدرش متفاوت است؛ شاید هم پدر نمی‌خواست قبول کند که می‌تواند تعریف کند از هنرِ تک دخترش... .

***
- خب، اینم تموم شد فقط باید منتظر بمونم تا ده روز دیگه پولش بشینه به حسابم. خدایا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
- نه بابا لازم نیست؛ شیرینی کیلو چنده؟ همین‌ که شما به حقت رسیدی کافیه.
آرام نفس راحتی کشید و همان لحظه بود که ناخنش بیشتر ترک خورد و اعصابش بهم ریخت. اخم ریزی کرد و جواب داد:
- خیلی لطف دارید شما. خب دیگه با اجازتون من برم به بقیه کار‌هام برسم. بازم ممنونم از زحماتتون.
- خواهش می‌کنم خوشحال شدم خدانگهدار‌.
- قربانِ شما؛ خداحافظ.
تلفن را قطع کرد و نفس عمیقی کشید. زیر لب غر میزد که چرا تا احساس آسودگی می‌کند از آسمان شده سنگ می‌بارد تا این حس ادامه نداشته باشد!
به سمتِ کمدِ وسط سالن‌شان رفت تا ناخن‌گیر و سوهان را بردارد. با خودش فکر کرد وقتی پول را گرفت، گوشی قدیمی‌اش را عوض کند. بالاخره پدرش که هیچ مسئولیتی در قبال آرام قبول نمی‌کرد. دو گوشی قبلی‌اش را هم مادرش با پس‌انداز‌ها خرید تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
35,194
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
آرام از خانواده‌ی متوسط رو به پایین یا شایدم ضعیف بود اما امیر از خانواده‌ای با طبقه‌ی اجتماعی بالا، مایه‌دار و بسیار متفاوت با او. قرار بود ازدواج کنند اما همیشه ته دل آرام می‌گفت که قرار است یا پدر او مخالفت کند یا پدر امیر. آخر او را چه به کسی که آن‌قدر با او تفاوت دارد! می‌ترسید خانواده‌ی امیر بیایند و با دیدنِ خانه‌ی ساده‌ی آن‌ها، نگاه دلسوزانه یا شاید هم نگاهی با طعمِ فخر داشته باشند. دلش نمی‌خواست غرورش جریحه‌دار شود؛ آخر پدرش کار می‌کرد اما پیشرفت کردن، زندگی ساختن و مدیریت کردن را یاد نداشت‌ و برای همین زندگی آن‌ها همیشه ساده بود.
چه روزگار سختی‌ست! حتی برای این مسئله نیز باید بسیار غصه بخورد و غم، سراسر وجودش را بگیرد. از شدت کلافگی انگشتان دو دستش را روی شقیقه‌هایش فشار داد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا