- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,547
- پسندها
- 35,194
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
فکر کرد که چهکار کند و یاد همکارش افتاد. سریع شمارهاش را گرفت و زنگ زد. بوق اول، بوق دوم، بوق سوم.
- اَه زود باش دیگه لعنتی... .
تماس وصل شد. آرام در پوست خود نمی گنجید و در دل خدا را شکر گفت. با صدایی بسیار گرم و خوشمشرب مردِ پشت تلفن صحبت کرد:
- الو؟ سلام خانم صمدی احوال شما؟
آرام آنقدر استرس داشت که حوصلهی آداب بهجای آوردن را نداشت، پس با صدایی نسبتا بلند و پر از استرس گفت:
- وای خدایا شکرت، سلام آقای علیآبادی! حالتون خوبه؟
اقای علیآبادی با تعجب منمن کرد:
- ممنون... چیزی شده؟ چه خبره؟ نکنه جوابت اومده؟
آرام لبخندی زد و با ذوقِ بیشتری گفت:
- دقیقا همینه. وای خدای من خیلی استرس دارم!
لحنِ همکارِ سابقش مجدد بازتر شد و با خنده گفت:
- خب؟! چیشد؟ جواب چیه؟
صدایش کمی پایین آمد ولی...
- اَه زود باش دیگه لعنتی... .
تماس وصل شد. آرام در پوست خود نمی گنجید و در دل خدا را شکر گفت. با صدایی بسیار گرم و خوشمشرب مردِ پشت تلفن صحبت کرد:
- الو؟ سلام خانم صمدی احوال شما؟
آرام آنقدر استرس داشت که حوصلهی آداب بهجای آوردن را نداشت، پس با صدایی نسبتا بلند و پر از استرس گفت:
- وای خدایا شکرت، سلام آقای علیآبادی! حالتون خوبه؟
اقای علیآبادی با تعجب منمن کرد:
- ممنون... چیزی شده؟ چه خبره؟ نکنه جوابت اومده؟
آرام لبخندی زد و با ذوقِ بیشتری گفت:
- دقیقا همینه. وای خدای من خیلی استرس دارم!
لحنِ همکارِ سابقش مجدد بازتر شد و با خنده گفت:
- خب؟! چیشد؟ جواب چیه؟
صدایش کمی پایین آمد ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر