- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,571
- پسندها
- 35,478
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #21
غذایش که آماده شد بخاطر بوی خوبی که راه افتاده بود برادرانش با ذوق و تکرارِ کلماتی مثل "غذا! غذا" به طرف آشپزخانه میآمدند.
خواستند کمی از سیبزمینیهای با سلیقه دیزاین شدهی خواهرشان بردارند که آرام با عصبانیت غرید:
- نه! حق ندارین به غذام دست بزنین! همهچیو شماها خوردین و هیچی برام نذاشتین، همینم نمیبینین که من بخورم؟ حق دست زدن ندارین!
برادرانش چشمهایشا را گرد و مظلوم کردند تا شاید حاجتی برآورده شود:
- آبجی توروخدا! ما هم گشنمونه. ما هم از غذامون بهت میدادیم یادت نیست؟
آرام از دست آن دو کفری بود، چرا که از گشنگی سرش درد میکرد اما چیزی نبود که بخورد و حالا نیز میخواستند در همین یک مقدار سیبزمینی هم شریک شوند.
- برو بابا ی لقمه بود همش. بیا این ی لقمه برای تو اینم یکی برای داداشت...
خواستند کمی از سیبزمینیهای با سلیقه دیزاین شدهی خواهرشان بردارند که آرام با عصبانیت غرید:
- نه! حق ندارین به غذام دست بزنین! همهچیو شماها خوردین و هیچی برام نذاشتین، همینم نمیبینین که من بخورم؟ حق دست زدن ندارین!
برادرانش چشمهایشا را گرد و مظلوم کردند تا شاید حاجتی برآورده شود:
- آبجی توروخدا! ما هم گشنمونه. ما هم از غذامون بهت میدادیم یادت نیست؟
آرام از دست آن دو کفری بود، چرا که از گشنگی سرش درد میکرد اما چیزی نبود که بخورد و حالا نیز میخواستند در همین یک مقدار سیبزمینی هم شریک شوند.
- برو بابا ی لقمه بود همش. بیا این ی لقمه برای تو اینم یکی برای داداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش