• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها بازدیدها 707
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #21
غذایش که آماده شد بخاطر بوی خوبی که راه افتاده بود برادرانش با ذوق و تکرارِ کلماتی مثل "غذا! غذا" به طرف آشپزخانه می‌آمدند.
خواستند کمی از سیب‌زمینی‌های با سلیقه دیزاین شده‌ی خواهرشان بردارند که آرام با عصبانیت غرید:
- نه! حق ندارین به غذام دست بزنین! همه‌چیو شماها خوردین و هیچی برام نذاشتین، همینم نمی‌بینین که من بخورم؟ حق دست زدن ندارین!
برادرانش چشم‌هایشا را گرد و مظلوم کردند تا شاید حاجتی برآورده شود:
- آبجی توروخدا! ما هم گشنمونه. ما هم از غذامون بهت می‌دادیم یادت نیست؟
آرام از دست آن دو کفری بود، چرا که از گشنگی سرش درد می‌کرد اما چیزی نبود که بخورد و حالا نیز می‌خواستند در همین یک مقدار سیب‌زمینی هم شریک شوند.
- برو بابا ی لقمه بود همش. بیا این ی لقمه برای تو اینم یکی برای داداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #22
قبلاً آرام سعی کرده بود دوستی‌اش را خارج از دانشگاه ادامه دهد تا دایره دوستانش بیشتر شود اما حس مزاحمتِ پس از تلاش‌هایش، نشاط‌اش را می‌گرفتند‌. فکر می‌کرد شاید آن‌ها به اندازه‌ای که او می‌خواهد دوست بماند، نمی‌خواهند! و این باعث می‌شد می‌شد از خودش بیشتر بدش بیاید؛ آخر خودش را یک موجود دوست‌نداشتنی می‌دانست که حتی پدرش هم او را نمی‌خواهد چه برسد به دیگران.

***
قرار است امروز به دیدنِ امیر برود، پس برای همین سعی کرد کمی به خودش برسد. آخر این روزا آن‌قدر حالش بد بود که نه حمومی می‌رفت نه به صورتش می‌رسید.
وقتی از حموم آمد سعی کرد موهایش را طوری خشک کند که وز نشوند و فر‌های منظمی داشته باشند. صورتش را اصلاح کرد و کمی از بی‌حالی آن را در آورد. اهلِ کرم پودر نبود با آن‌که بخاطر تغذیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #23
لباسِ کرم رنگی به تن کرد و شلواری، دمپاگونه پوشید. باز هم اهلِ لباس‌های مدرنیته و عجیب نبود؛ چیز‌هایی می‌پوشید راحت باشند و در کنارش شیک و قشنگ.
این را نزدیک بود یادم برود برای‌تان بگویم، پدر آرام فردی بسیار خشک مذهب بود و آرام را مجبور می‌کرد همیشه چادر به سر کند و حتی اجازه نمی‌داد دوستی داشته باشد یا از خانه بیرون برود. عقیده داشت دختر در خانه باید بماند و قرآن بخواند و خانه‌داری یاد بگیرد. ناگفته نماند که لطف کرده و آرام را از دانشگاه رفتن محروم نکرده است. او هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند که تا پدرش اجازه داد دانشگاه برود، چه‌قدر خون به جگر شد!
البته آرام دختری حلقه به گوش نبود، در نبودِ پدر چادر سر نمی‌کرد اما با استرس می‌رفت و برمی‌گشت؛ آخر اگر خبردار می‌شد که آرام بیرون رفته است، کاسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #24
در طول راه به رابطه‌اش با امیر فکر می‌کرد. آیا شدنی بود؟ می‌ترسید قلبِ هردوی آن‌ها شکسته شود و از آب‌وتاب زندگی بیافتند.
وقتی رسید به دنبال دوست پسرش بدون اینکه زنگی بزند تا خبر‌دارش کند، گشت. امیر گلِ نرگس به دست به روی صندلی کنارِ پارک نشسته و مشغولِ تایپ با موبایلش بود. آهسته آهسته از پشت سرش به سمتِ او رفت و خیلی سریع دستش را روی چشمانش گذاشت. امیر طی یک حرکت دستانش را گرفت و بوسید. از جایش بلند شد و گل را به آرام داد و او را در آغوش گرفت:
- سلام دختر قشنگم، چقد دلم برات تنگ شده!
- سلام عزیزدلم منم همین‌طور. حالت چطوره؟ خوبی؟
به گل‌های نرگسِ سفید‌رنگ و تازه‌ای که امیر به او هدیه داده نگاهی کرد و با ذوقِ بیش‌تر از قبل گفت:
- چه گل قشنگی! دست شما درد نکنه.
امیر دستی به ریش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #25
سپس هردو دستِ آرام را گرفت. او را به قدم زدن در کنارش دعوت کرد و شروع به صحبت راجع به روزشان کردند. آرام هر از گاهی مسخره بازی در می‌آورد و امیر با عشق نگاه می‌کرد؛ بخاطر بامزگی آرام از ته دل ‌می‌خندید.
امیر هم پسری بود که به تنهایی در غم زندگی می‌کرد اما با ورود آرام به زندگی‌اش، هدفش را پیدا کرده و با عشقِ او پیش می‌رود... .
به آرام نگاهِ ریزی کرد و می‌خواست حالش را عوض کند. چشمش به یک بستنی فروشی افتاد که دقیقا رو‌به‌روی آن‌ها، آن طرفِ بلوار بود. بی‌مهابا به او گفت:
- آرامی؟ بریم یه بستنی قیفی بزنیم؟
آرام ابرویی بالا انداخت و با ابهام پرسید:
- هوا خنک نیست؟ سرما نخوردیم؟ واقعاً می‌ترسم سرما خورده شیم وگرنه پایه‌ام.
امیر شانه‌ای بالا انداخت و چهره‌ای بیخیال به‌خود گرفت.
- نه بابا بریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #26
اهلِ جیغ زدن و دعوا کردن نبود فقط به سمت ماشین با صدایی بلند گفت:
- پام! پام زیر لاستیک ماشینت گیر کرده!
و این در حالی بود که از درد صورتش در هم جمع شده بود و از نوکِ انگشتانِ پا تا زانویش تیر می‌کشید.
راننده نیز شوک‌زده شده و دست‌وپایش را گم کرده بود. انگار یادش نمی‌آمد که می‌تواند ماشین‌ را حرکت دهد.
امیر با نگرانی بسیار، سریع از جایش بلند شد و گفت:
- برو عقب دیگه مگه نمی‌فهمی؟
راننده به خودش آمد و همان‌طور که دنده عقب می‌رفت داد زد:
- احمق تو چشماتو بستی راه میری وسط خیابون دختره‌ی بدبخت نجاتت داد وگرنه الان همین وسط کتلت شده بودی!
امیر عصبانی بود. معلوم نیست معشوقِ او چه‌ بلایی سرش آمده و حالا باعث و بانی‌اش هم طلب‌کار است.
- ساکت شو!
و سریع آرام را در آغوشش گرفت و با استرس گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #27
مردم دورشان جمع شده بودند، چه صحنه‌ی بدی! آرام اصلاً دلش نمی‌خواست مردم این‌گونه او را ببینند. یک‌طورهایی دلش نمی‌خواست قضاوتی صورت بگیرد آن هم وقتی آن‌قدر نیک‌گونه زندگی می‌کرد؛ شاید هم ترسش بخاطر قضاوت‌های نابجا و ناعادلانه‌ی پدرش بود.
راننده از ماشین پیاده شده و سریع به طرف آن‌ها آمد:
- خانم حالتون خوبه؟ چیزی‌تون نشده؟ این همسرتو...یعنی نامز...حالا هرچیزی، اصلا حواسش سرجاش نیست‌ ها! مراقبش باش! یه کاری آخر دست خودش میده.
آرام چشمانش گرد شد و حق به جانب رو به راننده با صراحت گفت:
- آقای محترم برو از خدات باشه من کشیدمش عقب وگرنه الان شما باید به فکر دیه می‌افتادی.
تا راننده خواست از خودش دفاع کند و بد‌وبیراهی بگوید آرام پیش‌دستی کرد:
- الانم برو خوشحال باش و شکر کن که حوصله‌ی پلیس بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #28
آرام لبه‌ی جدول نشسته و منتظر امیر بود. دروغ می‌گفت که چیزی نیست. اتفاقاً بسیار هم درد داشت. چشمش به شلوارِ خاکستریِ گِلی شده‌ی امیر افتاد و چشمانش گرد شدند:
- وای امیر، شلوارت به فنا رفته!
امیر چشمانش را روی هم فشرد و به آرام با مهربانی نگاه کرد.
- فدا سرت مهم اینه جفتمون سالمیم قشنگِ من.
کلافه بود. این مردمِ یاوه‌گو هم دوست پسرش را ول نمی‌کردند! مگر کار و زندگی ندارند؟ فقط زن‌ها بچه‌هایشان روی گاز است و باید به سرعت به خانه برسند؟ با انزجار غرید:
- بیا بریم دیگه، نمی‌تونم بشینم این‌جا همش.
یکی از آن مرد‌های فضول نگاهی به سر تا پای دخترک انداخت و پرسید:
- آرام خانم بودید دیگه درسته؟ حالتون خوبه؟ می‌خواید ببریمتون درمانگاه؟ من ماشین دارم اگه دوست پسرتون نداره... .
چه‌قدر وقیح! در ظاهر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #29
کم کم مردم متفرق شدند و دست از سرِ آن دو زوجِ بد شانس برداشتند. آرام قصد بلند شدن داشت و سعی کرد جایی را به عنوان دست‌گیره پیدا کند تا راحت‌تر بلند شود. امیر متوجه آن شد و نزدیک‌تر رفت تا کمکش کند.
- بیا کمکت کنم بلند شی، دستمو بگیر.
- هی، آخ!
چشمانِ آرام به هم فشرده شد و لب‌ پایین‌اش را گاز گرفت تا صدایش بلند نشود. امیر تکانی خورد و با نگرانی پرسید:
- چیشد؟! خوبی؟!
آرام عادت داشت درد خودش را ابراز نکند و الان نیز در حال انکار بود.
- آره روی پام تیر کشید یکم، چیزی نیست خوب می‌شه.
امیر ابروانش درهم پیچید و نگرانی از چهره‌اش می‌بارید. دستش را به پهلو‌های آرام گرفت. کلافه بود و عذاب‌ وجدان در حال سوزاندن او بود.
- ای بابا دختر گفتم بیا ببرمت دکتر، بیا الان بریم.
آرام با خودش نیز لج می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,571
پسندها
35,478
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #30
***
خانم دکتر عکسش را نگاه کرد و حرفی نمی‌زد، نه به این معنا که خشک باشد؛ بلکه او در حال فکر بود.لب بالایی‌اش را زیر دندان‌هایش می‌گرفت، با اخم به تصویر روبه‌رو خیره می‌شد و روی کاغذی سفید نشانه‌هایی را می‌گذاشت. بعد از این‌که تمام شد به سمت میزش برگشت و روی صندلی تمام چرمِ براقش نشست. گویا که این صندلی از موبایل آرام نیز گران‌تر بود.
خودکارش را عوض کرد و با رنگِ مشکی برایش نسخه‌ای نوشت و گفت:
- خب ببین عزیزم، طوری نشده فقط کوفتگی داره که برات یه آمپول مسکن و تقویتی نوشتم تا کمک کنه زودتر برطرف شه، قرص مسکن هم هست هر ۸ ساعت بخور تا دردت تشدید نشه.
با لبخند و آرامش نگاهی به آرام کرد؛ چهره‌ی نگرانِ او را دید:
- مراقب خودت باش دخترم. نسخه‌تو می‌دم به همراهیت تا بره بگیره و برات الان تزریق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا