• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,102
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #41
من و دخترها حسابی درگیر شام درست کردند بودیم. امشب شام زرشک پلو درست کرده بودیم. بوی زعفرون و برنج تازه دم‌کشیده فضای آشپزخونه رو حسابی پر کرده بود، اما من حتی نتونستم ازش آرامش بگیرم. ذهنم هنوز درگیرِ حرف‌های آرتام بود؛ اون لحن سرد، اون تهدید پنهونی، و مهم‌تر از همه، جمله‌ی آخرش که مثل خنجر توی مغزم فرو رفته بود. با این افکار قاشق رو محکم توی دستم فشار می‌دادم و سعی می‌کردم تمرکزم رو حفظ کنم، اما مدام تصویر آرش جلوی چشمم می‌اومد؛ با اون حالِ بی‌رمق، اون نگاه خسته و نفسی که انگار هر لحظه ممکن بود بدتر بشه. اگر دارو بیشتر می‌شد و حالش خراب‌تر می‌شد من چه خاکی توی سرم می‌ریختم؟! ای‌خدا چیکار کنم...
لیلا با دقت بشقاب‌ها رو جلوی هر صندلی می‌ذاشت و گلی‌خانم هم با وسواس، ظرف سالاد و ترشی رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #42
نیم ساعت بعد، آشپزخونه بالاخره خلوت شد. مریم برای آوردن ظرف‌های شام از آشپزخونه بیرون رفت. گلی‌خانم هم طبق عادت همیشگیش برای خوندن نماز به اتاقش برگشت. تنها کسی که توی آشپزخونه مونده بود، من، لیلا و محدثه... لیلا که مشغول چیدن ظرف‌ها توی کابینت بود. من و محدثه آماده بودیم که ظرف‌های شام رو بشوریم. این بهترین فرصت بود برای اینکه بفهمم توی این عمارت چخبره...
آروم به سمت محدثه رفتم و خیلی آروم گفتم:
- محدثه جون؟!
محدثه سوالی نگاهم کرد و گفت:
- جانم؟!
یه لحظه دودل شدم. اگه زیادی مستقیم ازش می‌پرسیدم، ممکنه بترسه و چیزی به‌هم نگه. پس با احتیاط گفتم:
- یه چیزی شنیدم… درباره‌ی اون اتاقی که فقط لیلا حق داره تمیزش کنه.
محدثه در همون لحظه انگار تموم رنگ از صورتش پرید و با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #43
فردای اون روز، همگی مشغول ناهار درست کردن بودیم، که ناگهان صدای زنگ در خونه‌ی عمارت بلند شد. لیلا و مریم، گلی خانم داشتند طبقه‌ی بالا رو تمیز‌ می‌کردند. من و محدثه هم در حال درست کردن سالاد بودیم. محدثه با شنیدن صدای زنگ با تنبلی اوفی زیر لب کرد و گفت:
- وای کی حال داره پاشه بره این همه راه رو.
با حرفش از صندلی بلند شدم و لبخندی زدم و گفتم:
- خودم می‌رم عزیزم.
با این حرف با عجله خودم رو به در رسوندم و در رو باز کردم. با دیدن آقا حسن، نگهبان ورودی عمارتمون ابروی بالا پروندم و بی‌اختیار سرتاپاش رو چک کردم. کت و شلوار اتو کشیده و پرونده‌ی بنفش رنگی توی دست‌هاش بود. چهره‌اش خسته بود، اما سعی می‌کرد جدی به نظر برسه.
- صبح بخیر خانم. متاسفم که مزاحمتون شدم، اما یه پرونده‌ی خیلی مهم باید امروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #44
سریع رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم. در رو که بستم، یه لحظه بی‌حرکت موندم. به آرومی پرونده‌ی بنفش رنگ رو روی تخت گذاشتم و یه لحظه توی فکر فرو رفتم. دلم یه‌جور عجیبی می‌زد، انگار این رفتن قرار نبود یه رفتن عادی باشه. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و به سمت کمد رفتم. بعد از چند ثانیه گشتن، یه مانتوی ساده ولی شیک انتخاب کردم؛ رنگش کرمِ روشن بود، با دکمه‌های ظریف و برشی که خیلی رسمی نبود، اما وقار خاصی داشت. کنارش یه شلوار مشکی راسته پوشیدم و یه شال مشکی ساده که حسابی به استایلم می‌اومد. تیپم زیادی جلب توجه نمی‌کرد ولی خب مرتب و تمیز بودم. موهام رو با حوصله مرتب کردم؛ چند تار از جلو صورتم رو آزاد گذاشتم تا صورتم نرم‌تر دیده بشه. بعد جلوی آینه نشستم و آروم آرایش کردم. یه کرم سبک زدم، یه خط چشم خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #45
چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد. اون‌قدر ساکت که حتی صدای نفس خودم رو هم می‌شنیدم. دلم مثل دیوونه‌ها توی سینم می‌کوبید. کف دست‌هام ناگهان عرق کرده بود و انگشت‌هام دور پرونده‌ی بنفش سفت‌تر شدند. باورم نمی‌شه که من چرا این‌قدر استرس دارم. خب یه تحویل پرونده بود… فقط همین. چت شده دختر؟!
یه بار دیگه آروم به در زدم و این بار، خیلی کوتاه صدایی از داخل اومد:
- بیا تو.
صدای مردونه، بم، سرد… و در عین حال عجیب و مطمئن آرش بلند شد.
آروم دستم رو جلو بردم و دست‌گیره رو پایین کشیدم. در که باز شد، اولین چیزی که دیدم نور کم‌رمق اتاق بود و بعد خودش. آرش ستوده... پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود، با یه پیرهن تیره که آستین‌هاش رو تا نیمه بالا زده بود. سرش پایین بود و داشت چیزی رو روی کاغذها می‌خوند، اما تا در باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #46
با تعجب بهش نگاه کردم. لب‌هام کمی تکون خوردند؛ ولی جرئت نکردم چیزی بگم. آرش پرونده رو بالاخره از من گرفت که انگشت‌هاش برای یه لحظه‌ی خیلی کوتاه با انگشت‌های من برخورد کردند. اما همون تماس کوتاه، یه لرزش عجیبی به تنم انداخت. بی‌اراده حالی به حالی شدم و آب دهنم رو آروم قورت دادم. چرا وقتی روبه‌روی آرش قرار می‌گرفتم این‌قدر به‌هم می‌ریختم؟! با این فکر خودم رو سریع جمع‌وجور کردم و یه قدم عقب رفتم، اما اون با نگاه تیزش سریع متوجه حرکتم شد.
- می‌تونی بشینی.
با این حرف با تعجب به مبل چرم مشکی‌رنگ روبه‌روش اشاره کرد، که من نگاهی به مبل کردم و گفتم:
- من؟! نه… خیلی ممنون. فقط باید پرونده رو می‌رسوندم. الان هم باید برگردم عمارت؛ چون کلی کار ریخته روی سرم‌.
آرش با حرفم یه گوشه‌ی لبش خیلی کم تکون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #47
همین سه کلمه کافی بود تا تموم اعصابم برای چند لحظه از کار بیفته. با اخم ریزی به پشتش نگاه کردم؛ به مردی که بدون ذره‌ای توضیح، بدون اینکه حتی بخواد نظر من رو بپرسه، ساده و محکم تصمیم گرفته بود من اینجا بمونم... آخه آدم این‌قدر زورگو؟! اینقدر قلدر؟! خب البته حق داره دیگه، بیچاره‌تر از من اینجا کسی هم هست؟! با اعصابی خورد نفسم رو بیرون دادم. خواستم چیزی بگم، خواستم اعتراض کنم، اما حس کردم هر حرف اضافه‌‌ی بزنم فقط اوضاع رو بدتر می‌‌کنه. پس آروم سکوت کردم و دیگه حرفی نزدم. آرش زورگو بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، در رو باز کرد و بیرون رفت و من رو تک و تنها توی اتاقش گذاشت. باورش سخت بود، حتی وقتی از اتاق خارج شد هم حضورش از ذهنم پاک نمی‌شد. انگار هنوز همون‌جا بود؛ پشت اون میز، روی اون صندلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #48
همین جمله کافی بود تا با شک و تردید از جام بلند شم. نمی‌دونم چرا پاهام یه جوری سست شده بودند که انگار روی هوا راه می‌رفتم! ولی سعی کردم یه جوری رفتار نکنم که ضایع بشم جلوش... آرش هم خیلی بی‌تفاوت و سرد، هیچی نگفت و به سمت در رفت. من‌هم مجبور شدم دنبالش راه بیفتم.
آرش طبق معمول از من جلوتر بود، قدم‌هاش محکم و بی‌صدا، با همون اعتمادبه‌نفس همیشگیش که آدم رو مجبور می‌کرد دنبالش راه بره. من‌هم عین یه جوجه‌ی کوچولو‌ی زشت که دنبال مامانش راه افتاده، دنبالش افتاده بودم. به آسانسور که رسیدیم، آرش کنار دکمه‌ی آسانسور ایستاد و بدون نگاه کردن به من، دکمه رو خیلی آروم فشار داد. بعد دستش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و با ژست شیکی منتظر موند.
من‌هم کمی عقب‌تر ایستادم و به در فلزی آسانسور خیره شدم. قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #49
با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد و می‌خواست به یکی زنگ بزنه که با نبودن آنتن زیر لب لعنتی گفت و گوشی رو داخل جیبش انداخت. با کلافگی دست‌هاش رو آروم توی جیب شلوارش گذاشت و به دیوار آسانسور تکیه داد. من‌هم همین‌طور که کنارش وایساده بودم. با استرس شروع به کندن پوست لبم شدم‌. فضای آسانسور حسابی کوچیک بود و نفس کشیدن برام سخت شده بود؛ چون کمی عرق کردم و رنگ صورتم پریده بود... ناخودآگاه یه قدم به سمت آرش برداشتم که بی‌اختیار بوی عطرش کل بینیم رو پر کرد. یه بوی تند و خاص که باعث شد یه لحظه همه چی رو فراموش کنم. آرش انگار متوجه نزدیک شدن من شد. سرش رو به سمت من چرخوند و به صورتم نگاه کرد. چشم‌هاش یه برق عجیبی زد که قبلاً ندیده بودم. انگار توی اون لحظه، فقط من و اون توی اون جعبه‌ی فلزی بودیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #50
بعد بازوم رو کمی فشار داد. یه نفس عمیق کشید و گفت:
- فقط با من نفس بکش. هیچی رو نگاه نکن. فقط منو ببین، باشه؟!
با حرفش سرم رو خیلی آروم ولی کم تکون دادم. دلم می‌خواست محکم بگم باشه، ولی گلوم حسابی خشک شده بود. آرش با حال پریشونی به خودش اشاره کرد و گفت:
- ببین من رو.
بعد از این حرف نفس عمیقی کشید. اون‌قدر آروم و شمرده که من ناخودآگاه به تقلید ازش هوا رو توی سینم فرو دادم. ولی هنوز حس می‌کردم قلبم داره دیوونه‌وار می‌کوبه.
آرش با دیدنم، لبخند پر از اضطرابی زد و دوباره گفت:
- آفرین دختر… همینه. یه بار دیگه تکرارش کن.
با حرفش دوباره کارم رو تکرار کردم که این‌بار وقتی انجامش دادم حس می‌کنم یه ذره حالم بهتر شد. نه اینکه ترسم کامل رفته باشه، نه… ولی بودنِ آرش کنارم یه جور عجیبی از اون وحشت کم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا