- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #41
من و دخترها حسابی درگیر شام درست کردند بودیم. امشب شام زرشک پلو درست کرده بودیم. بوی زعفرون و برنج تازه دمکشیده فضای آشپزخونه رو حسابی پر کرده بود، اما من حتی نتونستم ازش آرامش بگیرم. ذهنم هنوز درگیرِ حرفهای آرتام بود؛ اون لحن سرد، اون تهدید پنهونی، و مهمتر از همه، جملهی آخرش که مثل خنجر توی مغزم فرو رفته بود. با این افکار قاشق رو محکم توی دستم فشار میدادم و سعی میکردم تمرکزم رو حفظ کنم، اما مدام تصویر آرش جلوی چشمم میاومد؛ با اون حالِ بیرمق، اون نگاه خسته و نفسی که انگار هر لحظه ممکن بود بدتر بشه. اگر دارو بیشتر میشد و حالش خرابتر میشد من چه خاکی توی سرم میریختم؟! ایخدا چیکار کنم...
لیلا با دقت بشقابها رو جلوی هر صندلی میذاشت و گلیخانم هم با وسواس، ظرف سالاد و ترشی رو...
لیلا با دقت بشقابها رو جلوی هر صندلی میذاشت و گلیخانم هم با وسواس، ظرف سالاد و ترشی رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.