• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,110
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #51
نمی‌دونم چرا ناگهان بدنم بی‌حال و سنگین شد. با چشم‌های نیمه باز نگاهم رو به دکمه‌های پیرهن آرش دوختم که درست همون لحظه، صدای مکانیکی ضعیفی از بیرون اومد… آرش با شنیدن صدا، سریع چشم‌هاش رو توی چشم‌هام گذاشت و گفت:
- شنیدی؟! دارن بازش می‌کنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن.
ولی من دیگه چیزی نمی‌شنیدم. همه‌چی اطرافم ناگهان تار و سنگین شده بود. هوا انگار تموم شده بود. حس می‌کردم دیوارها بسته‌تر از قبل شدند، چون نفس از گلوم بالا نمی‌اومد. دست لرزونم رو بلند کردم و روی شقیقه‌ی سرم گذاشتم که بی‌اراده سرم گیج رفت. بدون حفظ کنترلم به یقه‌ی آرش چنگ زدم. چون برای یه لحظه همه چیز جلوی چشم‌هام سیاه شد. با همون چشم‌های بسته خیلی آروم لب زدم و گفتم:
- آرش… نمی‌تونم… نفس بکشم.
آرش با ترس نگاهم کرد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #52
آرش سرش رو به سمت صدا بلند کرد و داد زد:
- نه خوب نیستیم... کمک کنین سریع بیرون بیایم.
ناگهان در آسانسور به صورت کامل باز شد و دو نفر از کارکنای ساختمون سریع به ما نزدیک شدن. آرش با دقت من رو بلند کرد و من رو به خودش چسبوند تا نیفتم. اما من سرم هنوز سنگین بود و حس می‌کردم دست‌هاش امن‌ترین جا روی زمین بود.
وقتی از آسانسور بیرون اومدیم و هوای آزاد توی صورتم خورد، اولین نفس واقعی رو که کشیدم انگار جون گرفتم و چشم‌هام بی‌اراده کمی باز شدند.
- تموم شد دختر.
آرش با این حرف آروم و شاید حتی بی‌اختیار پیشونیش رو روی موهام گذاشت.

***

وقتی چشم‌هام باز شد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام...
نور زرد و کم‌رمق بالای سرم می‌لرزید و دیوارهای خاکستری دورم، بیشتر شبیه اتاق نگهبانی یا فضای تاسیسات بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #53
مرده که رفت، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای فن کوچیک گوشه‌ی اتاق می‌اومد که ویز ویز می‌کرد. بعد از چند دقیقه مرده با لیوان آبی به سمت آرش اومد و گفت:
- بفرمایید.
آرش زیر لب تشکری کرد و با قدم‌های آروم به سمتم اومد. من‌هم با تشکر لیوان رو از دستش گرفتم و با تشنگی سریع لیوان رو به دهنم نزدیک کردم. آرش با دیدنم ابروی بالا پروند و گفت:
- آروم بخور… هول نکن.
اما بی‌اختیار لیوان توی دستم یه ذره لرزید. آرش که متوجه لرزش دستم شد. آروم به سمتم اومد و خودش دستم رو گرفت که ثابت بمونه. آب که از گلوم پایین رفت، انگار مغزم یه کم روشن‌تر شد.
آرش با کلافگی انگشت‌های دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت:
- بهتر شدی؟!
با حرفش سری تکون دادم و گفتم:
- آره، ولی میشه برگردیم عمارت؟!
آرش با حرفم نگاهی به‌هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #54
ماشین بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی جلوی درِ آهنی و بلند عمارت ایستاد. نگهبان با دیدن ماشین آرش سریع در رو باز کرد و ماشین آروم وارد حیاط سنگ‌فرش‌شده شد. چراغ‌های زرد عمارت روشن بود و نورش روی نمای سفید و ستون‌های بلندش افتاده بود.
ماشین که خاموش شد، آرش اول پیاده شد بعد با سر به نگهبان اشاره کرد. نگهبان هم پاتندی سمت من اومد. در رو برام باز کرد. تا پام رو بیرون گذاشتم احساس کردم زمین زیر پام یه لحظه لرزید، اما خودم رو به زور نگه داشتم. با قدم‌های آروم به سمت در ورودی عمارت شدم که گلی خانم در رو باز کرد و با دیدن آقا آرش کمی خم شد و گفت:
- خوش اومدی آقا آرش.
آرش با حرفش سری تکون داد و گفت:
- شیوا خانم رو ببر توی اتاقش... امشب کار نمی‌کنه.
بعد بدون اینکه نگاهم کنه در ادامه گفت:
- امشب فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #55
خب امشب قرار بود محدثه کنارم بخوابه، من دقیقاً با چه منطقی می‌تونستم بیام پیشت؟! با حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و تند تایپ کردم:
- شرمنده، امشب نمی‌تونم بیام. محدثه قراره کنارم بخوابه.
پیام رو فرستادم و منتظر موندم. هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که آرتام در جوابم نوشت:
- شب منتظرتم.
با دیدن پیامش بی‌اراده چشم‌هام گرد شد. جانم؟! این چرا کلاً حرف آدم حالیش نمی‌شه؟! یعنی واقعاً نفهمیده با وجود محدثه من چطوری باید گم‌وگور شم و بیام پیشش؟!
با حرص گوشی رو پرت کردم روی عسلی کنار تخت و زیر لب غریدم:
- مرتیکه‌ی نفهمِ اعصاب‌خوردکن.
بعد با کلی دلخوری روی تخت ولو شدم و چشم‌هام رو آروم بستم. محدثه که بعد از اون همه بدو‌بدو، جمع‌وجور کردن شام، شستن ظرف‌ها و کمک به دخترا بالاخره پیداش شد. با حال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #56
با حرفش چپ‌چپ نگاهش کردم که اون‌هم با دهن کجی نگاهم کرد و گفت:
- ها چیه؟! مگه دروغ میگم؟!
ابروی بالا پروندم و با همون نگاه چپ‌چپم گفتم:
- می‌شه بگی سلمان‌خان توی آسانسور ستوده‌ها چیکار می‌کنه؟!
با این حرف ناگهان هر دو پقی زیر خنده زدیم. که من با دست بهش اشاره کردم و گفتم:
- یعنی توروحت محدثه... دقیقا قیمه رو ریختی تو ماستا هااا.
محدثه با حرفم از خنده شکمش رو گرفت که من ناگهان جرقه‌ی توی ذهنم زد. الان که فضا بین من و محدثه صمیمی شد. بد نیست درمورد آدم‌های این عمارت ازش بپرسم‌ و اطلاعات کسب کنم.
با این فکر به سمتش کمی خم شدم و دست‌هام رو زیر چونه‌ام گذاشتم و آهسته گفتم:
- می‌گم تو چند سال توی این عمارت کار می‌کنی؟!
محدثه بعد تموم کردن خنده‌اش، اشک گوشه‌ی چشمش رو با انگشتش پاک کرد. یه‌ لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #57
با این بخش حرفش یه لرز ریز به دلم افتاد.
محدثه بعد این حرف یه نفس پر حرص عمیقی کشید و گفت:
- حالا آرتام... آخ آخ از دستش. اون که کاملا یه فاز دیگه‌ست.
با شنیدن اسمش، بی‌اراده بدنم سفت شد.
واقعا هم یه فاز دیگه‌اس... اصلا این دو برادر از زمین تا آسمون باهم فرق می‌کردند.
- آرتام برعکسِ آقا آرشه. از اون آدم‌هاییه که ظاهرش می‌خنده، ولی معلوم نیست تهِ دلش چی می‌گذره. خیلی راحت حرف می‌زنه، خیلی راحت هم آدم رو گیج می‌کنه.
با حرف محدثه بی‌اختیار ساکت موندم. که اون کمی به سمتم خم شد و آروم گفت:
- راستش… من به آقا آرتام اصلا اعتماد ندارم.
با این حرف نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم:
- چرا؟!
محدثه با حرفم به موهاش دستی زد و گفت:
- چون از اون آدم‌هاییه که زیادی مطمئن به نظر می‌رسه و این از نظر من اصلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #58
محدثه با حرفم پوزخند تلخی زد و گفت:
- تو اون خونه؟! همه فهمیدن... فقط کسی جرئت نداشت چیزی بگه. تا این‌که شکم ریحانه‌خانم بالا اومد و همه فهمیدند.
بعد از این حرف صداش رو پایین‌تر آورد و گفت:
- نجما خانوم که فهمید، قیامت به پا شد. گلی‌خانم می‌گه اون شب نجما‌خانم این‌قدر داد زد که نزدیک بود حنجره‌اش پاره بشه؛ ولی تکین‌خان اصلا کوتاه نیومد. گفت بچه، بچه‌ی منه. هر کی مشکلی داره، در عمارت بازه بسلامت.
با این حرف نزدیک بود دوتا شاخ بالای سرم ظاهر بشه. عجب داستانی داشتند این ستوده‌ها. این تکین‌خان عجب اشتهای بالایی داشت. آخه با دونفر هم‌زمان؟! ببین این دیگه چه حرفه‌ایه... لب‌هام رو با کنجکاوی تر کردم و گفتم:
- بعدش چی شد؟!
محدثه با حرفم آهی کشید و گفت:
- برای ریحانه‌خانم بی‌چاره خونه جدا نگرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #59
با ناراحتی دستم رو دوباره زیر چونم گذاشتم و گفتم:
- آخی.
محدثه دست‌هاش رو به‌هم کوبید و با هیجان در ادامه و گفت:
- بعدِ رفتنِ نجماخانم، تکین‌خان با لحنی سرد و بی‌رحم رو به آرتام کرد و گفت: «دیگه نبینم حرفی از مادرت بزنی. هیچ تماسی هم حق نداری باهاش بگیری. اون دیگه توی زندگی ما جایی نداره. از حالا به بعد فقط تمرکزت باید روی عمارت، شرکت و آینده‌ی خودت باشه؛ فهمیدی؟!
این رو گلی‌خانم با گوش‌های خودش شنید‌.
با این حرف با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
- یعنی آقا آرتام رو مجبور کرد با مادرش قطع رابطه کنه؟!
محدثه با حرفم سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت:
- آره... آقا آرتام خیلی به پدرش وابسته بود، مجبور شد گوش کنه. ولی گلی‌خانم می‌گه آرتام بیچاره همیشه دلش پیش مادرش و خواهرش بود.
این داستان مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #60
چند ساعت گذشت. اما با این فکر و خیال‌های عجیب توی سرم مگه خواب به چشمم اومد؟! آروم روی تخت نیم‌خیز شدم. گوشیم رو با دست گرفتم و ساعت رو چک کردم. ساعت دو و نیمِ نیمه‌شب رو نشون می‌داد. یه نگاه به محدثه انداختم که با خستگی رو شکمش خوابیده بود؛ نفس‌های منظمش با صدای آروم کولر قاطی شده بود. اما من… ذره‌ای خواب به چشمم نیومد. فکر آرتام مثل خار تیز توی مغزم گیر کرده بود. اگه حدسم درست از آب در بیاد، هر ثانیه موندنم و سکوت کردنم می‌تونست به قیمت نابودی آرش تموم بشه. با این فکر آروم از جام بلند شدم. طوری پا روی فرش گذاشتم که حتی صدای نفس خودم هم در نیومد. شال نازکی روی سرم انداختم و در اتاق رو خیلی آروم باز کردم. راه‌رو عمارت در تاریکی عمیقی غرق بود، فقط نور ضعیف چراغ‌های دیواری مثل خطی باریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا