- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #51
نمیدونم چرا ناگهان بدنم بیحال و سنگین شد. با چشمهای نیمه باز نگاهم رو به دکمههای پیرهن آرش دوختم که درست همون لحظه، صدای مکانیکی ضعیفی از بیرون اومد… آرش با شنیدن صدا، سریع چشمهاش رو توی چشمهام گذاشت و گفت:
- شنیدی؟! دارن بازش میکنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن.
ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم. همهچی اطرافم ناگهان تار و سنگین شده بود. هوا انگار تموم شده بود. حس میکردم دیوارها بستهتر از قبل شدند، چون نفس از گلوم بالا نمیاومد. دست لرزونم رو بلند کردم و روی شقیقهی سرم گذاشتم که بیاراده سرم گیج رفت. بدون حفظ کنترلم به یقهی آرش چنگ زدم. چون برای یه لحظه همه چیز جلوی چشمهام سیاه شد. با همون چشمهای بسته خیلی آروم لب زدم و گفتم:
- آرش… نمیتونم… نفس بکشم.
آرش با ترس نگاهم کرد و با...
- شنیدی؟! دارن بازش میکنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن.
ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم. همهچی اطرافم ناگهان تار و سنگین شده بود. هوا انگار تموم شده بود. حس میکردم دیوارها بستهتر از قبل شدند، چون نفس از گلوم بالا نمیاومد. دست لرزونم رو بلند کردم و روی شقیقهی سرم گذاشتم که بیاراده سرم گیج رفت. بدون حفظ کنترلم به یقهی آرش چنگ زدم. چون برای یه لحظه همه چیز جلوی چشمهام سیاه شد. با همون چشمهای بسته خیلی آروم لب زدم و گفتم:
- آرش… نمیتونم… نفس بکشم.
آرش با ترس نگاهم کرد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.