• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رفیق فابریک ۲ | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #131
بدون اینکه سرش رو سمتم بچرخونه زیر چشمی نگاهم کرد و چیزی نگفت. پرسیدم:
- اگه قراره مثل قبل نباشیم، پس دیگه سورپرایز کردنت چیه؟
این بار با غرور و با لحن خشکی جواب داد:
- حالا یه بار هم من می‌خوام گذشت کنم، تو نذار!
لبخندی تحویلش دادم.
- نوکرتم.
با همون غرور و با شدت اخم بیشتر گفت:
- نوکر نمی‌خوام، فقط یه سؤال دارم.
با اشتیاق گفتم:
- گوشم با شماست جناب.
بدون هیچ هشدار قبلی، ضربه‌ای به پشتِ کلّه‌ام زد و پرسید:
- از کی تا حالا لات شدی؟
همونطور که دستم روی سرم بود ناله کردم.
- آخ، چی شدم؟
سؤالش رو دوباره تکرار کرد، اما این بار با توضیح اضافه:
- میگم از کی تا حالا انقدر لات شدی؟ داد می‌زنی، چاقو می‌ذاری زیر گلوی من، گردن‌کلفتی می‌کنی؟
یاد روز دعوامون افتادم و خندیدم.
- آها، خب اینو عین آدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #132
نگاهش که کردم، لبخند قشنگی روی صورتش نقش بسته بود. ظاهراً از فحشی که به من داده بود خنده‌اش گرفته بود. من هم که دست کمی ازش نداشتم، نتونستم خودم رو کنترل کنم و تیر خنده رو شلیک کردم. کمی بعد ماشین از صدای خنده‌مون پر شد. میون خنده‌هام، دشنامی که بهم داده بود رو تکرار کردم و صدای خنده‌هامون بلندتر شد.
- مرتیکه کلّه خر؟!
- آره دیگه.
مثل همیشه بزرگوارانه رفتار کرده بود. بعد از چند لحظه که خنده‌هامون قطع شد، گفت:
- خیلی خب بسه دیگه، پیاده شو.
بلافاصله پیاده شدم. خودش هم پیاده شد و عینک آفتابی‌اش رو گذاشت تا کبودیِ پای چشمش رو بپوشونه. پرسیدم:
- راستی کارت هدیه رو آوردی؟ همون که مؤمن داد.
دست توی جیبش برد، کمی گشت و گفت:
- آخ، فکر کنم توی داشبورد جا موند.
ناخواسته گفتم:
- سوئیچ رو بده من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #133
با لحن بی تفاوتی گفت:
- ولی من به این چیزا اعتقاد ندارم.
با طعنه گفتم:
- جدی؟ تو که جن‌گیر قبلی رو قبول داشتی! سارا خانوم.
چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.
بدون اینکه قضیه‌ی عطر رو به روش بیارم، کلافه نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- به هر حال تیریست در تاریکی.
عینکش رو درآورد و توی آینه‌ی جلو نگاهی به پای چشمش انداخت. با حالت متفکری پرسید:
- یعنی میگی به تنظیمات کارخونه برمی‌گردیم؟
با اینکه کمی شک داشتم ولی جواب دادم:
- مطمئنم.
در کمال ناباوری قبول کرد.
- باشه. اگه واقعا کمک کننده است، بریم.
هنوز راه نیفتاده بودیم که جای گلوله‌ی روی ساق پام به طرز وحشتناکی شروع به سوختن کرد. از روی شلوار خاروندمش و «آخیش» ِ کوتاهی گفتم. کارن که متوجه دردم شده بود، نیم نگاهی بهم انداخت و با لحن دستوری گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #134
دستی به صورتش کشید و آبی که از ریش‌اش قطره قطره می‌چکید رو گرفت. بعد داخل شد، سمت محراب رفت و سجاده‌ی سبز رنگش رو پهن کرد و به نماز ایستاد. چند نفر هم از جمله یک مرد میانسال و دو پسر جوان مشغول نماز خوندن بودند.
وضو گرفتیم و سمت پیرمرد رفتم. کارن هم با فاصله از ما، گوشه‌ای به نماز ایستاد.
نماز که تموم شد، پیرمرد رو به من کرد و با اشاره به کارن گفت:
- حالش خوب نیست، از قیافه‌اش معلومه.
با نگرانی گفتم:
- بله؛ واسه همین خدمت شما رسیدیم. به من گفتن شما می‌تونید نجاتمون بدید.
تسبیح رو از کنار مُهر برداشت و به دست راستش داد.
- اونی که نجات میده خداست، نه من. حدوداً یک ماه قبل، همین رفیقت اومد اینجا ازم خواست تا کمکش کنم.
وسط حرفش پریدم:
- بله در جریانم. اون عطر رو از شما گرفته بود فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #135
همونطور که به روبرو نگاه می‌کرد با مسخره بازی گفت:
- باشه حالا آقای جذاب! جلوت رو نگاه کن نخوری زمین؛ عروس خانم، شوهر چُلاق نمی‌خواد!
از حال خوبش، حالم خوب شد؛ نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم و لبخند زدم و دیگه چیزی نگفتم.
بوی خاک بارون خورده و صدای پرنده‌ها و حس اینکه از ازدحام شهر دور بودم، روحم رو جلا می‌داد. بالأخره رسیدیم. پیرمرد، درِ سبز رنگ خونه رو باز و تعارف کرد.
- خوش اومدین بابا جان. به خونه‌ی حاجی زعفرونی خوش اومدین.
و با دست به سمت اتاقی که گوشه‌ی حیاط بود اشاره کرد.
- بفرمایید توی اون اتاق.
نگاهی به اتاق کردم که پنجره‌های چوبی آبی رنگ داشت. بعد رو به پیرمرد کردم و گفتم:
- راستش اصلاً فکر نمی‌کردم به این راحتی بتونم پیداتون کنم.
کارن با طعنه پرسید:
- تو پیدا کردی؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #136
بعد از دقایق کوتاهی کاسه‌ی کوچیکی به دست من و کارن داد.
- بخورید.
کارن با تردید پرسید:
- خوردنش کمکی هم می‌کنه؟
پیرمرد با لحنی جدی که هیچ نشانه‌ای از مهربونیِ چند لحظه‌ی قبل نداشت، جواب داد:
- توکل کنید.
چون چشم‌هام بسته بود نمی‌دونستم کارن معجون رو خورد یا نه. اما من بی‌تردید کاسه رو سر کشیدم.
حاجی با صدای واضحی، سه بار پشت سر هم دعا خوند:
- بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي لاَ يَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَيْءٌ فِي الأَرْضِ وَ لاَ فِي السَّمَاءِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.*
و بعد از چند لحظه شروع به صحبت کرد.
- اسمت چیه؟
جواب دادم:
- من فرزادم، دوستم کارن.
بلافاصله صدای عجیب و وهم انگیزی از گلوی کارن خارج شد.
پیرمرد چشم‌های من رو باز کرد و گفت:
- از دوستت فاصله بگیر.
با نگرانی بدون اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #137
بلافاصله خودش فوراً خم شد. بدون اینکه ترسی توی چشم‌هاش دیده بشه، کارن رو برگردوند و دستش رو روی قفسه سینه‌اش گذاشت و شروع به خوندن آیه‌ای با صدای بلند و رسا کرد:
- وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ ۚإنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا.
سه بار این جمله رو تکرار کرد و درست بار آخر بود که بعد از ادای کلمه‌ی «باطل»، روی پوست مرطوب و عرق کرده‌ی کارن، دقیقاً از زیر یقه‌ی لباس تا نرمه‌ی گوش‌هاش، خطوط و اشکال ترسناکی که بیشتر یادآور جادو و طلسم بود ظاهر شد. اما به محض اینکه پیرمرد دستش رو روی صورت کارن کشید، خطوط شروع به عقب‌نشینی کردند. رفته رفته کمرنگ شدند و در نهایت، توی همون نقطه‌ای که شروع شده بودند، طوری از بین رفتند که انگار هیچ وقت ظاهر نشده بودند. بدن کارن شل شد و از لرزش افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #138
یک آن به خودم جرات دادم. جلو رفتم و با صدای لرزون گفتم:
- آره! ولی...
- زهرمار، پس اینا چی ان؟
- هر چی! اصلا قول هم دادم که دادم؛ کی به تو گفته بدون اجازه بری سراغ لپ‌تاپ من؟
بعد لپ‌تاپ رو خاموش کردم. دونه‌های عرق قطره قطره روی تنم جاری می‌شدند. دوباره با آرامش پرسید:
- داری چیکار می‌کنی؟
از ترس نگاهش نمی‌کردم. با غرغر جواب دادم:
- معلوم نیست؟ دارم خاموشش می‌کنم دیگه، حریم شخصی هم ندارم از دست تو. اصلاً من نمی‌دونم چجوری رمزش رو پیدا کردی!
لبخند شیطنت‌آمیزی زد، از روی صندلی بلند شد و لپ‌تاپ رو برداشت.
- فکرشم نمی‌کردی انقدر باهوش باشم؟
همونطور که سعی می‌کردم لپ‌تاپم رو ازش بگیرم گفتم:
- تو با این کارت به رفاقتمون خیانت کردی کارن!
پوزخندی زد و با فشار لپ‌تاپ رو از دستم کشید و با لحن شوخی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #139
قیافه‌ام رو مچاله کردم.
- اه، چند بار بگم با بطری آب نخور؟
با پر رویی توی صورتم بُراق شد و گفت:
- چی شد؟ بار آخرت باشه به من اُرد میدی‌ ها.
غرغرکنان بطری رو ازش گرفتم و توی سینک گذاشتم.
- شما اول خسارت لپ‌تاپ منو بده، بعد تهدید کن.
روی صندلی نشست و توی کیسه‌ی خرید دنبال خوراکی مورد علاقه‌اش گشت و با فروتنی گفت:
- خسارت نمی‌خواد، لپ‌تاپ منو شریکی استفاده می‌کنیم. اینجوری راحت‌تر کنترلت می‌کنم!
بعد با تعجب بطریِ نوشیدنی انرژی زا رو از توی کیسه بیرون آورد.
- این چیه؟
- انرژی زاست دیگه، نمی‌بینی؟
با خونسردی از جا بلند شد، در بطری رو باز کرد و محتویاتش رو داخل سینک خالی کرد. مات و مبهوت بودم، جلو رفتم و با حسرت به سینک نگاه کردم.
- چیکار کردی؟
بطری خالی رو روی سینک گذاشت، بعد با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
375
پسندها
1,833
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #140
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- از موجودی که پر از عقده و نفرته، انتظار عشق و عاشقی نداشته باش.
- بابا تو که نمی‌دونی، انگار این رفیق ما مهره‌ی مار داره! من نمی‌دونم قیافه‌اش هم که انقدر ژیگول میگول نیست، چرا انقدر طرفدار داره؟
نگاهی به آسمون انداخت و با لحن آرومی گفت:
- من میگم باور نکن، تو باز حرف خودتو می‌زنی؟ عاشقی به دله، نه به زیبایی و ژیگول بودن. تو می‌تونی یکی رو حتی یه بار هم ندیده باشی ولی عاشقش بشی.
با پوزخند گفتم:
- یه چیزی گفتی که تا آخر عمرم هر وقت یادم میفته بخندم. میشه بفرمایید آدم چطوری می‌تونه ندیده عاشق یکی بشه؟!
هیچ حسی روی صورتش نبود. همونطور که به آسمون زل زده بود گفت:
- مطمئنم اگه توی شرایطش قرار بگیری، نظرت عوض میشه!
- وای نه، بلا به دور؛ حوصله‌ی عشق و عاشقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا