- تاریخ ثبتنام
- 11/8/18
- ارسالیها
- 2,366
- پسندها
- 31,245
- امتیازها
- 66,873
- مدالها
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
به نام مهر
دلنوشته: شادمان و زیبا همچو خورشید
نویسنده: ستاره حقیقت جو
مقدمه:
همانطور که میدانستم فردا روز خورشید دوباره طلوع کرد و پرندگان به سقوط خود پرداختند و همه چیز مثل همیشه بود، اما من نه!
ساعتها خوابیدم، خواب دیدم و از خواب پریدم تا شود آنچه نباید، که شد و من گریختم از خود و به خود پناه بردم و در نهایت هیچ شدم.
لرزش دستانم در پی گره زدنشان به یکدیگر پنهان شدند و من غم را به تنهایی خود بردم تا زمانی که دیگر معنایی نداشت، معنا داشتن را میگویم!
ستاره خاموش شد، اما بعد از مدتی دیگر برایش بس بود.
در نهایت دست خودم برای نجات به سمته خودم دراز شد و خورشید طلوع کرد اما اینبار رنگ دیگری داشت، پرندگان به پرواز در آمدند و آسمان گویی روشنتر شده بود، روشن تر از هر زمان دیگری.
و...
دلنوشته: شادمان و زیبا همچو خورشید
نویسنده: ستاره حقیقت جو
مقدمه:
همانطور که میدانستم فردا روز خورشید دوباره طلوع کرد و پرندگان به سقوط خود پرداختند و همه چیز مثل همیشه بود، اما من نه!
ساعتها خوابیدم، خواب دیدم و از خواب پریدم تا شود آنچه نباید، که شد و من گریختم از خود و به خود پناه بردم و در نهایت هیچ شدم.
لرزش دستانم در پی گره زدنشان به یکدیگر پنهان شدند و من غم را به تنهایی خود بردم تا زمانی که دیگر معنایی نداشت، معنا داشتن را میگویم!
ستاره خاموش شد، اما بعد از مدتی دیگر برایش بس بود.
در نهایت دست خودم برای نجات به سمته خودم دراز شد و خورشید طلوع کرد اما اینبار رنگ دیگری داشت، پرندگان به پرواز در آمدند و آسمان گویی روشنتر شده بود، روشن تر از هر زمان دیگری.
و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
