شعر مجموعه اشعار از تو دورم، از تو پُرم | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فرشته رحمانی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 39
  • کاربران تگ شده هیچ

فرشته رحمانی

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
171
پسندها
633
امتیازها
3,863
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #1
شاعر: فرشته رحمانی
قالب اشعار: سپید

مقدمه:

از تو دورم؛
و شب
در پیاله‌ی سردِ پنجره
آهسته ته‌نشین می‌شود.

اما در من
هنوز
کوچه‌های بسیاری
به نام تو روشن‌اند؛
و درختانِ صبوری
که برگ‌هایشان
از وسوسه‌ی یادِ تو می‌لرزد.

از تو دورم
اما
از تو پُرم؛
از طنینِ باران‌خورده‌ی نامت،
از هیاهوی پرنده‌‌ی خیالت
که هر غروب
در سینه‌ام فرود می‌آید.

از تو دورم
و با این همه
سال‌هاست
مثلِ اناری
که از هجومِ دانه‌هایش
ترک برداشته باشد،
از ردِّ حضورِ تو پُرم...
 

فرشته رحمانی

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
171
پسندها
633
امتیازها
3,863
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #2
زادگاه

من
از آن دشتِ بلند می‌آیم،
از شهری که بادِ سردِ آلاداغ
نامش را
بر پوستِ زمان
حک کرده است.

شهری که غروب‌هایش
رنگِ انارِ ترک‌خورده دارد
و سپیده‌اش
با آوازِ خروس‌هایی
که انگار از هزار سال پیش می‌خوانند
به جهان بازمی‌گردد.

سال‌هاست
زیرِ سقف‌هایی زندگی می‌کنم
که آسمان را
میانِ دود و شیشه
قسمت کرده‌اند؛
اما هنوز
در دورترین رگِ تنم
خاطره‌ای نزیسته از هوای زادگاهم
نفس می‌کشد

چیزی
شبیه بوی آتش در غروب،
شبیه صدای گله
که از شیبِ خسته‌ی کوه
بازمی‌گردد،
شبیه اندوهی بی‌نام
که ناگهان
مرا از میانِ این همه دیوار
بلند می‌کند
و تا حوالیِ دشتی دور
می‌برد.

من
کوچ را
با پای خسته‌ی ایل
از گردنه‌های دور
تجربه نکرده‌ام،
بامدادان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
171
پسندها
633
امتیازها
3,863
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #3
بهار
آرام نمی‌آید؛
مثل دستی که پرده را کنار بزند
و ناگهان
نور را در اتاق رها کند.

درخت‌ها
مدت‌هاست چیزی در دلشان می‌جوشد،
چیزی شبیه تصمیم
برای دوباره سبز شدن.

برف‌های مانده در سایه
کم‌کم
خاطره‌ی زمستان را فراموش می‌کنند،
و جویبار
با صدایی تازه
نام زمین را صدا می‌زند.

من هم
در جایی از درونم
شاخه‌ای خشک داشتم
که فکر می‌کردم هرگز
جوانه نخواهد زد.

اما بهار
چیزی به من نگفت؛
فقط آمد
و تغییر
مثل نوری نرم
روی همه‌چیز نشست.
 

فرشته رحمانی

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
171
پسندها
633
امتیازها
3,863
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #4
شب بیداری


شب
آهسته می‌آید
و شهر را
مثل چراغی که کم‌کم کم‌نور می‌شود
در سکوت فرو می‌برد.

همه می‌خوابند
پنجره‌ها پلک می‌بندند
و خیابان‌ها
نفس عمیقی می‌کشند.

اما در دل شب
وسوسه‌ای روشن هست؛
صدایی آرام
که می‌گوید:
«بیدار بمان.»

در این ساعت‌ها
فکرها آهسته‌تر راه می‌روند
کلمه‌ها
خودشان را راحت‌تر پیدا می‌کنند
و زمان
دیگر عجله‌ای ندارد.

ماه
روی میز کارم می‌نشیند
و سکوت
مثل دوستی قدیمی
کنارم چای می‌نوشد.

شب
چیزی از من نمی‌خواهد
فقط می‌گوید:
بمان،
ببین
چقدر جهان
وقتی همه خوابند
برای تو
جا دارد.
 

فرشته رحمانی

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
171
پسندها
633
امتیازها
3,863
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #5
زندگی
بی‌صبرانه می‌گذرد؛
مثل قطاری
که از ایستگاه‌های کوچک
بی‌آنکه مکث کند
عبور می‌کند.

روزها
در شلوغیِ کار و فکر
به هم گره می‌خورند،
و ناگهان
می‌بینی
فصل دیگری از راه رسیده است.

ما
آن‌قدر تند قدم می‌زنیم
که صدای قلب لحظه‌ها
را نمی‌شنویم.

اما جهان
با عجله ساخته نشده؛
ابرها
آهسته حرکت می‌کنند،
درخت‌ها
با صبر بزرگ می‌شوند،
و غروب
بی‌شتاب
روی شانه‌ی آسمان می‌نشیند.

شاید
زندگی
ما را دعوت می‌کند
کمی آرام‌تر باشیم؛
لحظه‌ای بایستیم
نفس بکشیم
و ببینیم
چقدر زیبایی
در همین مکث‌های کوتاه
پنهان شده است.
 
عقب
بالا