شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: ناگفته‌های آبی رنگ من
نویسنده: مبینا علی‌محمدی استند (شهرزاد)
قالب: مجموعه اشعار

مقدمه:
به نام خالق آبی ها،آسمان آبی، غم آبی و موج های آبی
مینویسم چون اینجا دیار جاویدان من است، قبرستانی از ناگفته های آبی رنگ ....

ساقیا نای ندارم به منم جام بده
قهوه ای تلخ قجر با دو سه تا کام بده

من گنهکار ترین بنده ی این میکده ام
مرهمی بر دل این عاشق ناکام بده


گرچه خسته تر از انم که شکایت بکنم
جرعه‌ای از میِ عشقت به من آرام بده


جان من لطف بکن وقت فرو ریختن اشک
شانه ات را به من خسته کمی وام بده


هی نصیحت نکن از میکده بیرون بروم
از همان یار جفاکار دو پیغام بده


ساقیا امشب و شب های دگر می آیم
اندکی جای به این عاشق بی نام بده
 
آخرین ویرایش

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,437
پسندها
48,826
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب العشق |•
1000082861.webp
ضمن عرض سلام و خوش آمد خدمت شما شاعر محترم؛ لطفاً قبل از شروع تایپ مجموعه اشعار خود، قوانین بخش را مطالعه کنید.
"قوانین بخش اشعار کاربران"
***
پس از ارسال بیست پست در دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست نقد بدهید و از دیدگاه دیگر کاربران درباره اشعارتان، آگاه شوید.

"تاپیك درخواست نقد و بررسی اشعار"
***
پس از گذشت بیست پست از دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست تگ دهید و از کیفیت اشعار خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
کاکو لنجم اَ نبودت به صدف ها گله کرد
نی لبک ناله زدو از دل دریا گله کرد


کاکو اینجِه همگی دل نگرونِ وطنن
مادروم تا دم صب با غم فردا گله کرد


کاکو نخل سر هور از غم تو خم شدو مرد
موج کارون، شب و روز از دل تنها گله کرد


پدروم گفت مگه تو، حرف جنوبی بلدی؟
گُفتُم ای درد یکیهُ دل شیدا گله کرد


کاکو مو بچه خراسانوم و جونوم به فدات
چه بگوم ای دل مو از همه دنیا گله کرد
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
آن روز که مرا نشناختی

سخنم ساده و بی‌مایه شده می دانی؟
من اگر قصه بگویم، همه را می‌خوانی؟


چه بگویم که دگر قصه کمی طولانی‌ست
آمدم من که بگویم سخنی پنهانی


نیمه‌شب خیره شدم باز به آن قابِ قدیم
گرچه آگاه شدم نیست مرا درمانی


چند روزی نه غذا خوردم و نه حرف زدم
نذر کردم که به عشقش بشوم قربانی



مادرم گفت چه شد این همه آشفته شدی؟
باید آن را تو فراموش کنی در آنی



آنقدر زد که خیالات بیفتد ز سرم
هی غزل گفتم و او کرد مرا زندانی


آخرش خسته شد و سوخت به حالم قلبش
گفت عاشق شدی و عاشق او می مانی


رفته بودم که ببینم نگه و قامت او
شادمان رفتم و دیدم که شدم ویرانی



دیدمش با دگران خنده به لب شادان بود
من که مردم تو چرا با دگری شادانی؟


او مرا هیچ به خاطر نیاورد آن روز
گفت خوبید من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
ز خدا گلایه کردم که شکسته اعتبارم
نه ز تو ز بخت تلخم،که سر آمد انتظارم

نکند خبر رسیده که هوای دیدنم کرد
به خدا همین دلیل است، که رسیده بر مزارم


گل نرگسی به دستش ، به مزار من نهاد و
به خودم چنین بگفتم که جفا نکرده یارم


تو نیامدی دریغا، که گذشته وقتِ دیدار
منم آن که زیر خاکم ،ببر این گل از کنارم


مگرم نگفته بودم،که کشد مرا جدایی
تو چرا خیال کردی که دروغ می سپارم؟



ز تو من گله ندارم ، به خدا گلایه کردم
که دگر از این مزارم، نرسد صدای زارم


تو برو که من نخواهم غم و زاریت ببینم
تو برو حلالت ای یار، و بدان که بی قرارم
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
شده یک غزل بگویم ، به هوای روی آن یار
که تو خوانی و نیفتد به دلت غم دل آزار؟


همه شب به شوق رویت سر سجده می گذارم
که مگر به لطف یزدان برسد زمان دیدار


به امید اینکه روری برسد سلام عشقم
چه کنم که نیست مرهم به‌جز از نگاهِ دلدار



برسان سلام ما را، به خدای عشق و مستی
خبری اگر ندارد شده دل به او گرفتار



تو چگونه افریدی مه روی نازنینش
که به یک نگاه او شد دل عاشقان گرفتار
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #7
دلا بیا که نبودت برای من خطر است
بدان که غم ز ازل ،با مَنِ شکسته‌پر است


غزل چگونه بگوید تمام حرف مرا
میان این همه خوبان قسم که او قمر است



به فال نیک بگیر این، سکوت سرد مرا
قسم به شرم و حیا همین خودش سپر است


به حکم عقل، سکوت و غرور پیشه کنم
وگرنه حال دل من پر از تب و شرر است


منم نصیب دگر، گشته ام به حکم قضا
ببین که چاره ندارم ،همین قضا و قدر است
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #8
و شب،آرام
پتو را تا زیر گلویم می‌کشد
بی‌آنکه بداند
سرما از بیرون نمی‌آید...

سال‌هاست
زمستان در اتاق
کوچکی
پشت استخوان‌هایم
زندگی می‌کند.

و من صبح به صبح
دستم را در
جیب روز می‌برم
اما انگشتانم جز
چند رؤیای مچاله
چیزی پیدا نمی‌کنند.

با این همه..
فنجان فردا را
جرعه جرعه سر میکشم
و باور دارم که
زندگی همین
سماجت خاموش است....
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #9
در دل هر بیت من، تنها نگارم گشته‌ای
نغمه‌ی جاوید این شب‌های تارم گشته‌ای


حافظ از شیراز گفت و سعدی از بویِ بهار
من فقط از تو نوشتم، شاهکارم گشته‌ای


اصفهان در گنبد فیروزه، عکست را کشید
نقش اول در تمامِ روزگارم گشته‌ای


عطر باران، سبزه، شالیزار گیلان یک طرف
با همه زیبایی دنیا بهارم گشته ای


از دماوند و خزر تا سوی کارون و خلیج
فخر این خاک و تمام افتخارم گشته‌ای
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #10
یک سلامی از همان لب‌های شیرین
یا بگیرم بوسه ای از یار دیرین

لحظه ای بگذار دستت را بگیرم
با همان چشمان و آن رخسار سیمین


عذر خواهم حرف مفتی من پراندم
این خیالست آرزویم نیست رنگین


یک شبی در خواب رویت را ببینم
این برایم بس، در این دنیای سنگین


سهم چشمم دیدن روی تو بودست
مثل یک رؤیا ولی در پشت ویترین


جان من یک شب میان خواب من باش
بعد از آن هرجا که خواهی باش و بنشین


کاش هرگز دل نمی‌بستم به چشمت
تا نباشد سهم من، شب های غمگین
 
عقب
بالا