- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,364
- پسندها
- 5,576
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
دکمههای پالتویش را بست و توی خیابان سَنبارنابا روی صندلی عقب یک تاکسی نشست. فاصلهی دادگستری تا دفترش در کمتر از ده دقیقه طی شد و هارومی تمام مدت چشمهایش را بسته بود. برخلاف روزهای قبل علاقهای به دیدن ساختمانها، ویترین فروشگاهها و بهویژه مردم شیکپوش و سرزندهی شهر نداشت. درون مغزش ولوله برپا شده بود و واژهها و جملهها توی سرش دهان باز کرده بودند... .
«موش کور!»
«لورنزو!»
«چشمتنگِ نحس!»
«الان میبرمت بیمارستان!»
«استفراغ!»
«نگران نباش لورنزو!»
«خوک آسیایی!»
«لورنزو!»
توقف ماشین دهانها را مهروموم کرد. هارومی پلکهایش را از هم فاصله داد و نفس عمیقی کشید. ساختمان تجاری دهطبقه درست مقابل چشمانش قرار داشت. روی پیشانیاش دانههای عرق نشسته بود و دستهایش میلرزیدند. تشکر...
«موش کور!»
«لورنزو!»
«چشمتنگِ نحس!»
«الان میبرمت بیمارستان!»
«استفراغ!»
«نگران نباش لورنزو!»
«خوک آسیایی!»
«لورنزو!»
توقف ماشین دهانها را مهروموم کرد. هارومی پلکهایش را از هم فاصله داد و نفس عمیقی کشید. ساختمان تجاری دهطبقه درست مقابل چشمانش قرار داشت. روی پیشانیاش دانههای عرق نشسته بود و دستهایش میلرزیدند. تشکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.