- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,027
- پسندها
- 4,312
- امتیازها
- 19,173
- مدالها
- 13
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #51
صبح روز بعد هارومی خواب ماند. تأثیر شب قبل بهقدری سستش کرده بود که صدای آلارم موبایلش را نشنود؛ اما نه به اندازهای که نیمساعت بعد، فشار مثانهاش را احساس نکند! زن با حس انفجاری در زیر شکمش از خواب پرید. چشمهای سیاهش تار میدید و سرش منگ بود. کورمالکورمال خود را به سرویس داخل اتاقش رساند و هنگامی که خودش را رها کرد و مثانهاش با فشار خالی شد، تازه توانست اطرافش را درک کند!
سرش درد میکرد و بیحال بود. پاکشان بهسمت آشپزخانه رفت. برای چند ثانیه به نقطهای نامعلوم زل زد و سپس خمیازهای کشید. بیحواس ساعت رومیزی سبزرنگِ روی کابینت را چک کرد و ناگهان یکه خورد!
- مِردا!¹
زیر لب مشغول ناسزاگفتن به خودش شد و بهسوی اتاقش دوید. سرتاپایش بوی نوشیدنی میداد. خودش را توی حمام پرت...
سرش درد میکرد و بیحال بود. پاکشان بهسمت آشپزخانه رفت. برای چند ثانیه به نقطهای نامعلوم زل زد و سپس خمیازهای کشید. بیحواس ساعت رومیزی سبزرنگِ روی کابینت را چک کرد و ناگهان یکه خورد!
- مِردا!¹
زیر لب مشغول ناسزاگفتن به خودش شد و بهسوی اتاقش دوید. سرتاپایش بوی نوشیدنی میداد. خودش را توی حمام پرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.