شعر مجموعه اشعار مامان و قرص‌های افسردگی | صابر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Le Saber
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 146
  • کاربران تگ شده هیچ

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام اثر: مامان و قرص‌های افسردگی
شاعر: صابر
قالب: سپید
مقدمه:
می‌خواستم تو را به زندگی برگردانم
حالا مثل مرده‌ای هزار ساله
عمیق‌تر در خاک فرو می‌‌روم
ما انگار جهان را از دریچه‌‌های گذشته نگاه می‌کردیم
که همه چیز سیاه و سفید بود
و موسولینی گوشه‌ی تصویر سیگار می‌کشید‌.
تو به همه با چشمانی خاکی‌ می‌نگریستی
ولی با من چشمانت را زمین گذاشتی
تا با حدقه‌های خالی‌ خیره شوی
ستاره‌ها را در مشت گرفته بودم
تا برایت بیاورم
حالا پوستم از تیزی ضلع‌هاشان زخم برداشته
می‌خواستم تو را به زندگی برگردانم
اما تو قرص‌ها را برداشته بودی
تا به مرگ برگردی
 
آخرین ویرایش

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,795
پسندها
47,617
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • مدیر
  • #2
1000076365.webp

•| بسم رب العشق |•

ضمن عرض سلام و خوش آمد خدمت شما شاعر محترم؛ لطفاً قبل از شروع تایپ مجموعه اشعار خود، قوانین بخش را مطالعه کنید.

"قوانین بخش اشعار کاربران"
***
پس از ارسال بیست پست در دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست نقد بدهید و از دیدگاه دیگر کاربران درباره اشعارتان، آگاه شوید.

"تاپیك درخواست نقد و بررسی اشعار"
***
پس از گذشت بیست پست از دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست تگ دهید و از کیفیت اشعار خود آگاه شوید.
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
وقتی چیزی می‌گفتی
واژه‌ها در زیر و بم صدایت گرم می‌شدند
انگار تابستان در صدای تو به تقویم می‌رسید
و خورشید در گلوی تو سپیده میزد.

حالا دیگر تو پشت عکس‌های صامت
سکوت کرده‌ای
و پلک‌هایت نمی‌جنبند
انگار جهان از جنبش ایستاده.
انگار قلب پرنده‌ای که یادآور پاکی بود
دیگر نمی‌کوبد
انگار خاک که نگهدارنده آن همه زندگی بود
دیگر نمی‌خواند

چند جهان با تو ساکت شده؟
 

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
مامان قرص‌های قرمز می‌خورد
خواب‌های قرمز می‌دید
و هر روز با ناخن‌های قرمزش
صفحه حوادث را ورق میزد
و خود تبدیل به حادثه‌ای میشد
که سال‌ها بعد قرار بود اتفاق بیفتد

همه پنجره‌های باز او را به یاد پریدن می‌انداختند
و جنون عاصی جنایت
در رگ‌هایش می‌چرخید
مامان لاک قرمز میزد
و با صدای قرمزش
آوازهای قرمز می‌خواند
درباره یک ماهی قرمز
که در دریا غرق شد
 
آخرین ویرایش

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
مامان با من نقاشی می‌کشید
و پرنده‌ها توی کاغذ
آوازهای واقعی می‌خواندند
و باد
شاخه‌ی درختی که مامان قلم میزد را می‌جنباند
مامان مداد شمعی را فشار می‌داد
ستاره‌ها را شکل ذوزنقه می‌کشید
کلاغ‌ها را شکل هشت
توی نقاشی مامان
گل‌ها از آسمان جوانه می‌زدند
و خورشید از خود واقعی‌اش گرم‌تر بود
جهان در نقاشی مامان
بوی رنگ و شمع می‌داد

مامان همیشه گل‌های مصنوعی می‌خرید
و از مردن بیزار بود
برای همین هر روز قرص‌ها را می‌شمارد
تا از مرگ منصرفش کنند
 
آخرین ویرایش

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
ما هیچوقت خداحافظ نگفتیم
فقط فردا دیگر مامان از خواب پا نشد
و تمام صبح‌های جهان با او خواب ماندند
مامان مثل یک اتفاق
از ثانیه‌ها افتاد
و دیگر هیچ ساعتی در تنش تیک تاک نکرد

حالا فکر می‌کنم
تمام ستاره‌های جهان همنام او شدند
و اگر اسم مامان را صدا بزنم
ستاره‌ها برمی‌گردند

کلاغ‌ها همیشه آخر قصه‌های مامان
به خانه می‌رسیدند
حالا از وقتی او قصه نمی‌گوید
من و تمام کلاغ‌ها گم شده‌ایم
 

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
مامان می‌گفت روزی مرا به خاطر نخواهی آورد
روزی که زمان با چرخ‌هایش
به فاصله چند دهه از استخوان‌هایم بگذرد
اما مامان چطور می‌شود فراموشت کنم
وقتی بیهوده‌ترین چیزها
مثل فوت کردن شمع تولد را از تو یاد گرفتم
وقتی بهار را از چشم‌های تو شناختم
و موج‌های دریا را اولین بار
در خطوط کف دستانت کشف کردم

مامان، حالا تمام تکه‌های زندگی
یادآور حضور کهنه‌ی تواند
و این‌قدر از نبودنت گذشته
که انگار هرگز نبودی

مامان، از وقتی صدایم نمی‌زنی
نامم را فراموش کردم
 

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
مامان زن ساده‌ای بود
مثل جدول ضرب سوم دبستان
مثل فیزیک کوانتوم
مثل تقلب در نیمکت اول
مامان زن ساده‌ای بود
و جهان با همه وسعت در مشتش جا میشد

او هیچوقت قبول نمی‌کرد که دیر شده
به ماهی مرده‌ی تنگ غذا می‌داد
غذاهای فاسد را در یخچال می‌گذاشت
و وقتی من خوابم می‌برد
شب بخیر می‌گفت
مامان هیچوقت قبول نمی‌کرد که دیگر
برای همه چیز دیر شده
و نمی‌توان قرص‌ها را
به خشاب برگرداند
 
عقب
بالا