- تاریخ ثبتنام
- 6/10/20
- ارسالیها
- 981
- پسندها
- 17,755
- امتیازها
- 41,073
- مدالها
- 25
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #11
سبحان لبخندی میزند و در دلش آرامش جا میگیرد، پس دخترک بالاخره قبول کرده بود. با لبخندی میگوید:
- قبول کردی با من بیای؟
تصمیمش را گرفته بود، با عموی عجیبش میرفت تا حقیقت را درباره زندگیاش کشف کند! اصلا شاید پشت مرگ پدر و مادرش هم همین حقیقت باشد:
- آره دیگه! دوست دارم از این به بعد پیش تو زندگی کنم، البته اگه تو هم آخرش نخوای منو بیرون کنی.
سبحان اخم هایش درهم میرود و دستانش مشت میشود، از لای دندان میغرد:
- چرت و پرت نگو بچه یعنی چی نخوام بیرون کنم؟ از دار دنیا فقط تو برام موندی.
سپس چشمانش لبالب پر میشود و در دل اعتراف میکند که فقط او برایش باقی نمانده بلکه از قعر جهنم بردیایی هنوز چشم انتظارشان است. پریا به چشمان اشکی عمویش خیره میشود، اگر یک حرف راست گفته باشد همین قسمت...
- قبول کردی با من بیای؟
تصمیمش را گرفته بود، با عموی عجیبش میرفت تا حقیقت را درباره زندگیاش کشف کند! اصلا شاید پشت مرگ پدر و مادرش هم همین حقیقت باشد:
- آره دیگه! دوست دارم از این به بعد پیش تو زندگی کنم، البته اگه تو هم آخرش نخوای منو بیرون کنی.
سبحان اخم هایش درهم میرود و دستانش مشت میشود، از لای دندان میغرد:
- چرت و پرت نگو بچه یعنی چی نخوام بیرون کنم؟ از دار دنیا فقط تو برام موندی.
سپس چشمانش لبالب پر میشود و در دل اعتراف میکند که فقط او برایش باقی نمانده بلکه از قعر جهنم بردیایی هنوز چشم انتظارشان است. پریا به چشمان اشکی عمویش خیره میشود، اگر یک حرف راست گفته باشد همین قسمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر