• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌ای در آغوش خورشید | سایه خیز کاربر انجمن یک رمان

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #21
- عموجون، تو رویا دیدم تویه جنگلم و یه لباس خاصی تنمه با یه تاج پر از الماس، کلی حیوون دورمه که دارن یه ملودی رو می‌زنن و منم براشون آهنگ می‌خونم.
حال دیگر در ده ثانیه همان یک نفس را هم سبحان نمی‌کشید و آنقدر واضح بود که پریا هم از بالا و پایین نشدن قفسه سینه‌اش متوجه می‌شود، سرش را از سینه سبحان بر می‌دارد و با چشمان اشکی‌اش به او زل می‌زند، سبحان تمام سعی‌اش را می‌کند تا خود را نبازد، با دستانش اشک‌های دخترک را پاک می‌کند و در چشمانش زل می‌زند و با اعتماد به نفس می‌گوید:
- پریا دیگه فکر نکن به هیچی، با همدیگه از پس همه چی برمیایم خوب؟ فقط الان سعی کن آروم شی دوباره حمله بهت دست نده! همه چی رو درست می‌کنم بهت قول میدم.
لرزش تن پریا را حس می‌کرد، نمی‌توانست بی‌خیال این موضوع شود، پری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #22
کم‌کم حال پریا جا آمده بود و دیگر ضعف نداشت، وقت فضولی کردن فرا رسیده بود. به آشپزخانه نگاهی انداخت، تم آشپزخانه سفید و سیاه بود برعکس کل خانه که تم سبز داشت. به سمت پذیرایی رفت، روی مبل راحتی نشست و به تلویزیون خاموش زل زد، با صدای زنگوله به آن قسمت خاص خانه که چیدمان عجیبی داشت زل زد، همان چیزهای عجیبی که از سقف آویزان بود، حس می‌کرد آن آویزها مستقیم به او نگاه می‌کنند، انگار داستان عجیبی درون خود دارند:
- عمو این چیزای عجیبی که از سقف آویزون کردی چیه؟
سبحان با سینی چایی به سمت مبل راحتی‌هایی که به صورت نیم دایره رو‌به‌روی تلویزیون چیده بود رفت، چایی را روی میز گرد روبه‌رویش گذاشت و به آن آویزها که پریا چیزهای عجیب نامیده بود نگاه کرد:
- وقتی آمریکا بودم یه پیرمرد عجیبی بود بهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #23
یک دفعه حس کرد تکه‌ای از رویای در خوابش به ذهنش آمد: «هیچ شیطانی از اول شیطان نبود!»
دوباره از جایش بلند می‌شود و به سمت آن تصاویر می‌رود، به عکس خدای شیطان زل می‌زند. خیلی شبیه خدای صلح بود! اصلا انگار خود او بود! ولی مگر می‌شود یک خدا هم بد باشد هم خوب؟ اصلا نکند خدای شیاطین بد نباشد؟ دوباره به تصاویر زل زد، پری محافظ با آن تاج زیبای سرش عجیب شبیه همان رویایی بود که امروز دیده بود.
ناگهان جرقه‌ای در ذهنش به صدا در می‌آید، مرد درخشان که از وجودش مردی از جنس تاریکی بیرون می‌آید، دختری که در کنار رود برای طبیعت آواز می‌خواند! او امروز رویای این خدایان را دیده بود؟ پس چرا پری محافظ را به خودش تشبیه کرده بود؟ یک چیزی عجیب بود! عجیب نه، بهتر است بگوید حقیقتی پنهان بود، ولی عمویش چه ربطی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #24
- چی بگم...! حالا برنامه‌ات چیه؟ چطور باید بفهمیم پریا چیا از سر گذرونده؟ خودت می‌پرسی؟
سبحان کلافه دستش را به سمت گردنش می‌برد، اعصاب حسابی عضلات گردنش را تحریک کرده بود، نمی‌دانست باید چه کند، پس از کمی تأمل می‌گوید:
- من نمی‌تونم بپرسم، یعنی درست نیست که بپرسم دوباره بهم شک می‌کنه! بهتره از ماهور کمک بگیریم، بهش بگو فردا صبح به عنوان یک روانشناس بیاد اینجا!
فرد با تعجب و چشمان گشاد شده به سبحان نگاه می‌کند و یک بار جمله سبحان را تجزیه می‌کند:
ـ به عنوان روانشناس؟ بابا زیادی دارید برنامه رو پیچیده می‌کنید! حالا که بعضی چیزا تو ذهنشه همه چی رو بهش بگید، بعدم اون بهمون اطلاعات میده تموم!
سبحان محکم بر سرش می‌کوبد، حس می‌کرد سرش نبض می‌زند. عجیب بود ولی واقعا نبض می‌زد، از زیر دندان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #25
پریا دستش را روی قلبش می‌گذارد، حس می‌کرد قلبش از دهانش می‌خواهد بیرون زند، سبحان نان را روی اوپن می‌گذارد و لیوان آبی را برای پریا می‌آورد:
- چرا این‌طور می‌کنی دختر خوب؟ دم در که گفتم پریا من اومدم.
پریا جرعه‌ای آب می‌نوشد و با وحشت می‌گوید:
- وای عمو نفهمیدم اومدنت رو! دیدم تو خونه چای ساز داری ولی جای چایی فقط قهوه داری، درگیر این شدم دیگه حواسم پرت شد.
سبحان آرام پشت پریا را دست می‌کشد و او را سمت صندلی هدایت می‌کند:
ـ خودم قهوه رو حل می‌کنم، بشین صبحانه‌ات رو بخور که دو ساعت دیگه مهمون داریم.
پریا با تعجب به سبحان خیره می‌شود، نمی‌دانست این مهمان که می‌گفت چه کسی است! اصلا آن‌ها فامیل پدری نداشتند که داشتند؟
- چه مهمونی؟ کیه؟
سبحان دو لیوان قهوه می‌ریزد و به سمت میز حرکت می‌کند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #26
بالاخره زنگ آیفون به صدا در می‌آید و دقایقی بعد، در قاب در یک هیبت مردانه نمایان می‌شود، ماهور همانند عمویش قد بلند بود و قیافه جذابی داشت! در دل اعتراف کرد که ماهور هم همچون عمویش شبیه این جاودان های سریالی‌ست. آرام به سمتشان رفت و سلام کرد. ماهور برای لحظاتی خیره پریا ماند و در ذهن برای چندمین بار به این نتیجه رسید که دلتنگش شده بود:
- سلام پریا خانوم خوبی؟
پریا متوجه نگاه عجیبش شده بود، نگاه او هم دقیقا همانند عمویش بود، پس حدس دومش هم به وجود آمد، ماهور هم، هم‌پیاله عمویش است:
- خیلی ممنون! خوش اومدید.
سبحان و ماهور به پذیرایی رفتند و در کنار هم نشستند، پریا به سمت آشپزخانه رفت تا وسایل پذیرایی آماده کند که صدای ماهور بلند شد:
- پریا جان هیچی نیار چیزی نمی‌خورم! بیا بشین اینجا که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,035
پسندها
17,874
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #27
- همه چی از تولد هشت سالگیم شروع شد! صبح که مامان و بابا می‌خواستن برن، مثل همیشه مامان الهه لباس‌های منو پوشید و کلی قربون صدقه‌م رفتن، ولی شب که برگشتن اصلا انگار خودشون نبودن! عجیب بود رفتارشون اونقدر که هربار فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم شاید چیزی تسخیرشون کرده بود.
سبحان و ماهور تمام شش دنگ حواسشان را به پریا داده بودند، و ماهور کلمه به کلمه حرف‌ها را یادداشت می‌کرد که مبادا چیزی از قلم بیفتد:
- چی باعث شد که فکر کنی عجیبن؟
پریا به چشمان سبحان زل زد، نمی‌خواست ری‌اکشن هارا از دست بدهد:
- شب که مامان و بابا اومدن خونه، من مثل همیشه سمتشون دوییدم تا بغلشون کنم ولی بابا اخم کرد و گفت این بچه بازی‌ها چیه از خودم در میارم؟ یا شب که عمو اومده بود رفتم لباسم رو عوض کنم مامان رو صدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا