• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار چهل سالگی | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سیده پریا حسینی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 316
  • کاربران تگ شده هیچ

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #11
آرمان آن شب نتوانست بخوابد نه به این خاطر که گیتی را دیده بود بلکه به این خاطر که هنوز هم حرف‌هایی بود که می‌توانست سکوت بیست ساله‌ی میانشان را بشکند
ساعت از سه شب گذشته بود برای چندمین بار از روی تخت بلند شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما همان طور که لیوان در دستش بود نگاهش روی پنجره ماند چراغ های شهر همچنان روشن بودند، چقدر عجیب! بیست سال پیش خودش را قانع کرده بود که گیتی حتما خوشبخت شده زندگی اش را ساخته بچه دار شده و دیگر جایی برای خاطره ی بین شان باقی نمانده. او در شرایط سختی قرار داشت، پدرش در آن زمان تهدید به رفتن کرده بود زن دیگری را پسندیده بود و بنا داشت زندگی جدیدی برای خود بسازد. مادرش به بستر بیماری افتاده بود و او که تنها فرزند شان بود به ناگاه مرد خانه شده بود و موظف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
باید همه‌چیز را تعریف می‌کرد تا بتواند راهی برای ارتباط با دلارام و راضی کردن او به گرفتن شماره گیتی پیدا کند.
کمی بعد صدای خسته و دو رگه‌ی مهرداد پشت گوشی طنین‌انداز شد که آمیخته به کمی طنز هم بود:
- پسر جون، فردای عروسی هم دست از سر ما برنمی‌داری؟!
آرمان برای لحظه‌ای گوشی را از خود فاصله داد و نگاهی به ساعت انداخت، ۷:۳۰ صبح بود! مکثی کرد و با شرمندگی گفت:
- باور کن اگه مسئله مهمی نبود همچین کاری نمی‌کردم
مهرداد که از لحن جدی آرمان تعجب کرده بود سرفه‌ای کرد و گفت:
- صبر کن... نمی‌خوام دلارام بیدار بشه.
صدای قدم‌هایش از آن طرف شنیده می‌شد که از اتاق بیرون رفته و مشغول راه رفتن است. آرمان هم منتظر ماند تا زمانی که مهرداد روی یکی از مبل‌های راحتی سالن نشست چشم‌هایش را با انگشت‌هایش مالید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
***
گیتی از پشت میز خود کنار آمد و دست به سینه ایستاد. دختر ها کنار هم نشسته بودند و یکی از داوطلبان مشغول نواختن موسیقی با ساز ویالون بود. به نظر می‌رسید شاگردان به خوبی خودشان را برای این تمرین و نواختن در برابر آموزگارشان آماده کرده بودند اما گیتی دقت و توجه همیشگی‌اش را نداشت. ظاهراً به دست‌ها و حالت کشیده شدن آرشه روی سیم‌های ویالون می‌نگریست اما در باطن ذهنش هر از چند گاهی درگیر دیدار اتفاقی اش با آرمان می‌شد. از طرفی خودش را مقصر می‌دانست که چرا هنوز هم پس از گذشت یک هفته از آن دیدار تصویر چشمان او را از سرش بیرون نکرده و دائما خودش را سرزنش می‌کرد چرا که مردی در زندگی او بود که کاملا صادق و شفاف بود، احساس می کرد با یادآوری خاطره دیدار با آرمان به نوعی به امید بی انصافی می کند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
گیتی لبخندی به او زد و نشست، همزمان عطر اغواگر گل‌های رز را به سینه کشید و پلک‌هایش را بست. باز هم مثل همیشه امید او را از عذاب ذهنی‌اش نجات داده بود، بی آنکه خودش بداند!
امید کنار گیتی نشست و ماشین را استارت زد تا نیمه‌های راه که رفتند، امید با لحنی جدی گفت:
- عزیزم داشبورد رو باز می‌کنی عطرم رو بدی؟ انگاری بهش احتیاج دارم!
گیتی کمی خم شد و داشبورد را باز کرد اما چشمانش گرد شد و بی‌حرکت ماند، تعداد زیادی خوراکی شامل لواشک و شکلات و پاستیل از درون آن بیرون ریخت و قلب گیتی را به لرزه انداخت. امید در حالی که همچنان تلاش می‌کرد حالت جدی و شوخ خود را حفظ کند گفت:
- عه! چه عجیب! حتما یکی که خیلی دوست داره اونا رو با عطر من جا به جا کرده برات!
و گیتی بی‌اختیار خندید. چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #15
وقتی امید او را به خانه رساند، گیتی لحظه‌ای مکث کرد و با همان لبخند زیبایی که بر لب داشت گفت:
- ممنونم بابت امروز
امید گونه‌ی او را نوازش کرد و با مهربانی پاسخ داد:
- انجام وظیفه ست بانو!
و تا زمانی که گیتی وارد خانه نشد، از نگاه کردن به او دست نکشید. در که بسته شد، نفس عمیقی کشید و به راه افتاد. مادر گیتی، آرزو، وارد سالن شد و با دیدن گیتی که دست گل بزرگی از گل‌های رز معطر را میان بازوانش گرفته خندید و همان طور که دسته گل را می‌گرفت گفت:
- امید آورده؟
گونه‌های گیتی سرخ شد و نگاهش را دزدید، هنوز هم از مطرح شدن چنین مسائلی در برابر مادرش خجالت می‌کشید گویی کار شرم آوری انجام داده که با یک مرد قرار می‌گذارد. به آرامی گفت:
- امروز اومد دنبالم آموزشگاه.
آرزو لبخند ملیحی زد و پرسید:
- جدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #16
و مهرداد نمی‌توانست به همسرش خرده بگیرد، آرمان برای دلارام یادآور تمام روز هایی بود که گیتی نمی‌خورد، نمی‌خوابید، حرف نمی‌زد و فقط اشک می‌ریخت. نه از غم رفتن کسی که دوسش داشت، بلکه از غم از دست دادن آینده‌ای که یک طرفه و کورکورانه برای خودش ساخته بود و خیال می‌کرد آرمان همان قصر آرزوهای اوست!
آرمان مکثی کرد و پاسخ داد:
- فکر می‌کردم مهرداد کم و بیش یه چیزایی گفته...
دلارام ابروهایش را بالا انداخت و به میان کلام او پرید:
- پس شما زحمتت می‌شه که دوباره مطرحش کنی؟
مهرداد زمزمه وار گفت:
- دلارام!
اما آرمان به آرامی پاسخ داد:
- خب.. نه... من... راستش رو بخوای... حس می‌کنم حسابایی مونده که صاف نشده، حرفایی هست که زده نشده و حالا بعد از بیست سال... دیدار ما نمی‌تونه اتفاقی باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #17
مهرداد ماشین را روشن کرد و به راه افتادند. تصمیم داشت کمی دور بزنند تا حال و هوایشان عوض شود و بعد آرمان به خانه برگردد. به خوبی می‌دانست که این مرد در شرایط کنونی توانایی رانندگی ندارد. شاید اگر بادی روی پوست صورتش حس کند بتواند سنگینی گذشته را رها کند. هیچ کدام حرفی نمی زدند اما مهرداد می‌دید که رفیق چند ساله‌اش چگونه رنگ پریده با نگاهی بی فروغ و غرق در فکر به نقطه‌ای خیره شده، آرزو کرد می‌توانست کمکی به او بکند اما چه می‌شد کرد؟ هر کس بار انتخاب خود را به دوش می‌کشد. مگر اینکه...
مکثی کرد و فکری که به سرش زده بود را سبک و سنگین کرد اگر دلارام پی به عمل او می‌برد ممکن بود دعوای سنگینی میانشان در بگیرد، اما از طرفی اگر کاری نمی‌کرد و به تماشا می‌ماند هم دلش آرام نمی‌گرفت. گلویی صاف کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #18
***
با پایان نوبت فیلم برداری، امید از صحنه فاصله گرفت با همکاران خود خداحافظی کرد و سوار ماشین خود شد. به نظرش آخرین ست فیلم برداری هم به خوبی پیش رفته بود و نیازی به تصویربرداری مجدد نبود. لبخندی زد و کش و قوسی به خود داد. او یک کارگردان و ایده پرداز حرفه‌ای بود، معمولا با هر مینی سریال یا فیلم کوتاهی که به معرض دید عموم می‌گذاشت، اسمش به همراه تهیه کننده و نویسنده سر زبان‌ها بود. فقط یک چیز مانده بود و آن هم تدوینگر بود. همین که ماشین را استارت زد و به راه افتاد زنگ تلفنش به صدا در آمد. ایرپاد را در گوشش قرار داد و تماس را متصل کرد.
- جانم شهریار؟
شهریار، تهیه کننده‌ی پروژه فعلی‌شان و از همکاران خوب امید بود با وجود اختلاف سنی پنج ساله شان و بزرگتر بودن شهریار، با یکدیگر گرم و صمیمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #19
امید برای لحظه‌ای نگاهش کرد، سپس دستش را متقابلاً فشرد و با لبخند کوتاهی پاسخ داد:
- امید رضایی هستم. خوشبختم.
آرمان سر تکان داد و دستش را رها کرد.
شهریار با اشاره به صندلی‌های مقابلشان گفت:
- خب حالا که هر دو نفر رسیدین، بشینیم که من این وسط پیر شدم از بس دنبال تدوینگر خوب گشتم!
امید لبخندی زد و روی صندلی نشست. لیوان آمریکانو را روی میز گذاشت و نگاه کوتاهی به آرمان انداخت. مرد روبه‌رویش برخلاف تصور اولیه‌اش، آرام به نظر می‌رسید. نه آن‌قدر که بشود او را بی‌حوصله دانست و نه آن‌قدر گرم که بتوان به‌سادگی با او صمیمی شد. نوعی سکوت در رفتارش بود؛ سکوتی که بیشتر از آنکه نشانه‌ی آرامش باشد، شبیه چیزی بود که آدم سال‌ها با خودش حمل کرده باشد.
شهریار پوشه‌ی مقابلش را باز کرد و گفت:
- خب آرمان جان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,406
پسندها
16,416
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #20
آرمان قرارداد را مطالعه کرد، حقوق و دستمزد منصفانه و پروژه بی دردسر بود، با این حال چیزی در فضای موجود او را می‌آزرد، نفس عمیقی کشید تا فکر های عجیب و غریب را از خودش دور کند، او علاقه‌ی زیادی به کار در حوزه‌ی سینما داشت و مدتی بود از این فضا فاصله گرفته بود نمی توانست چنین پیشنهاد خوبی را رد کند. لبخندی زد خودکار را از شهریار گرفت و قرارداد را امضا کرد. شهریار با لبخندی رضایت بخش قرار داد را گرفت و دستی به شانه‌ی آرمان زد:
- به تیم ما خوش اومدی رفیق!
امید و آرمان هم از سر جای خود برخواستند و امید نیز به رسم احترام با آرمان دست داد:
- مبارک باشه.
آرمان سری تکان داد و تشکر کرد، در همین لحظه زنگ تلفن امید به صدا در آمد آن را از جیب کتش بیرون کشید و با دیدن نام «دلبر» لبخند دندان نمایی بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا