- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 11,340
- پسندها
- 48,525
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 58
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
اواندر بیاختیار کمرش را صاف کرد. جونیپر ادامه داد:
- یه جوری بود. هر حیوون و گیاهی که میمرد، یه تیکه از اون چیزا بهش چسبیده بود یا حداقل اطرافش بود.
برای لحظهای سکوت سنگینی به اتاق سایه انداخت. اواندر نفس عمیقی کشید.
- این جدیتر از چیزیه که فکر میکردم.
و باز هم نگاهش به لایرا افتاد. اینبار خیرهی نگاهش را کاملاً روی لایرا متمرکز کرد و پرسید:
- تو چی لایرا؟ چیزی نمیدونی که بگی؟
سؤالش مستقیم بود. لایرا زبانش برای لحظهای خشک شد. حالا بیش از هر زمانی احساس میکرد احساسات نوزده سالگیاش گریبانش را میفشارند.
- من... نه خب... یعنی نمیدونم. بیشتر نگران بودم تا هر چیز دیگه.
و نگفت که اجسام نورانی را لمس و جابهجا کرده بود. موضوعی که تمام این مدت باعث ترس و اضطراب او...
- یه جوری بود. هر حیوون و گیاهی که میمرد، یه تیکه از اون چیزا بهش چسبیده بود یا حداقل اطرافش بود.
برای لحظهای سکوت سنگینی به اتاق سایه انداخت. اواندر نفس عمیقی کشید.
- این جدیتر از چیزیه که فکر میکردم.
و باز هم نگاهش به لایرا افتاد. اینبار خیرهی نگاهش را کاملاً روی لایرا متمرکز کرد و پرسید:
- تو چی لایرا؟ چیزی نمیدونی که بگی؟
سؤالش مستقیم بود. لایرا زبانش برای لحظهای خشک شد. حالا بیش از هر زمانی احساس میکرد احساسات نوزده سالگیاش گریبانش را میفشارند.
- من... نه خب... یعنی نمیدونم. بیشتر نگران بودم تا هر چیز دیگه.
و نگفت که اجسام نورانی را لمس و جابهجا کرده بود. موضوعی که تمام این مدت باعث ترس و اضطراب او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش