- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 11,438
- پسندها
- 48,970
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 59
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #31
سایلس آرام و مبهوت زمزمه کرد:
- لایرا این یکیم داره... تکون میخوره؟
و لایرا، با گلویی خشک و قلبی که داشت از سینهاش بیرون میزد، آهسته سر تکان داد. نه شانس بود و نه حتی یک اتفاق ساده. حالا دیگر رسماً دو تا بودند. اگر بقیهی جسمهایی که میان روستاییان پخش شده بود را نیز فاکتور میگرفت.
یکی داخل صندوقِ ته انبار و دیگری روی میز خانهشان.
در چوبی خانه با صدای آشنای لولای قدیمی باز و پدرشان داخل خانه شد. بوی خاک و عرق کار مزرعه همراهش بود. دستمال دور گردنش را باز کرد، روی صندلی انداخت و با خستگیای که در تنش نشسته بود ، نفس بلندی بیرون داد. چشمش که به لایرا و سایلس و نگاههای خشک و بیحرکتشان افتاد، لبخند محوی زد.
- روح دیدین؟
سایلس نگاهش را به پدرش قفل کرد. لایرا اما...
- لایرا این یکیم داره... تکون میخوره؟
و لایرا، با گلویی خشک و قلبی که داشت از سینهاش بیرون میزد، آهسته سر تکان داد. نه شانس بود و نه حتی یک اتفاق ساده. حالا دیگر رسماً دو تا بودند. اگر بقیهی جسمهایی که میان روستاییان پخش شده بود را نیز فاکتور میگرفت.
یکی داخل صندوقِ ته انبار و دیگری روی میز خانهشان.
در چوبی خانه با صدای آشنای لولای قدیمی باز و پدرشان داخل خانه شد. بوی خاک و عرق کار مزرعه همراهش بود. دستمال دور گردنش را باز کرد، روی صندلی انداخت و با خستگیای که در تنش نشسته بود ، نفس بلندی بیرون داد. چشمش که به لایرا و سایلس و نگاههای خشک و بیحرکتشان افتاد، لبخند محوی زد.
- روح دیدین؟
سایلس نگاهش را به پدرش قفل کرد. لایرا اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.