- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 11,437
- پسندها
- 48,826
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 59
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #41
چند هفتهای گذشت. زمانی عجیب و پر از نشانههایی که بیصدا، از گوشهگوشهی روستا سر برمیآوردند. انگار هیچچیز به یکباره اتفاق نیفتاده بود؛ همهچیز آهسته رخ میداد. از همان روزی که لایرا و جونیپر جسم نقرهایشان را ته دره انداختند، دلشان را به این خوش کرده بودند که شاید همهچیز تمام شود؛ اما چیزی تمام نشد. انگار همهچیز دچار تغییری نامحسوس شده بود.
صبح یک روز، پسرکی در روستا فریاد زد که گوسفندشان کنار اصطبل افتاده. اول همه گفتند، «شاید بیماری گرفته.» اما وقتی بررسیاش کردند، زیر پشمهای پهلویش چیزی درخشان و کوچک دیده شد. همان برق، همان درخشش و همان رنگ نقرهای؛ شبیه همان جسمهایی که بچهها پنهانی نگه داشته بودند. همه ساکت شدند. هیچکس چیزی نگفت؛ اما از همان روز نگاهها به...
صبح یک روز، پسرکی در روستا فریاد زد که گوسفندشان کنار اصطبل افتاده. اول همه گفتند، «شاید بیماری گرفته.» اما وقتی بررسیاش کردند، زیر پشمهای پهلویش چیزی درخشان و کوچک دیده شد. همان برق، همان درخشش و همان رنگ نقرهای؛ شبیه همان جسمهایی که بچهها پنهانی نگه داشته بودند. همه ساکت شدند. هیچکس چیزی نگفت؛ اما از همان روز نگاهها به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.