• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 328
  • بازدیدها بازدیدها 12,867
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #321
بعد با صدای بلندتری رو به شهاب گفتم:
- و تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنی چون مادرش عرب هستش و از قضا قاتل هم هست پس حتماً برای براتی کار می‎‎‎‎‎‎کنه درست می‎‎‎‎‎گم؟
شهاب به الکس چشم‎‎‎‎‎‎‎‎غره‎‎‎‎‎‎ای رفت و با حرص گفت:
- من تنها کسی نیستم که توی این اتاق این فکر رو می‎‎‎‎‎‎کنم.
بعدش به انجلا و فاطیما نگاهی انداخت، دافنه با خونسردی شونه‎‎‎‎‎‎شو بالا انداخت و گفت:
- از نظرم شما زیادی دارید قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو سخت می‎‎‎‎‎‎‎کنید، به‎‎‎‎‎‎جای این‎‎‎‎‎که اینجا باهم دیگه بحث کنید، خیلی راحت اخراجش کنید تا هیچ شکی هم توی دلتون نمونه.
فاطیما در جواب دافنه گفت:
- در حال حاضر بهترین کار همینه.
الکس کلافه پوفی کرد و گفت:
- باشه.
از کنارم بلند شد و همون‎‎‎‎‎طور که داشت به سمت اتاق می‎‎‎‎‎رفت گفت:
- همین الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #322
***
طبق دستور آقا الکس توی اتاق کار موندم و بیرون نرفتم، فقط فاطیما پیشم توی اتاق موند و از این بابت خداروشکرگذار شدم چون تنهای دلم می‎‎‎‎گرفت، فضای اتاق کار الکس زیادی از حد دلگیر و خفه بود، یادم باشه بعداً به الکس درمورد دیزاین این اتاق صحبت کنم، فاطیما خمیازه‎‎‎‎‎ای کشید و با لحنی بامزه گفت:
- باورم نمیشه، یعنی هیچ‎‎‎‎‎وقت یادم نمیاد که به اندازه‎‎‎‎‎‎ی الان این‎‎‎‎‎قدر دلم بخواد همه‎‎‎‎‎‎ش بخوابم، کم‎‎‎‎‎‎‎کم داره از خودم بدم میاد، این حجم از به درد نخوری واقعاً آدم رو کفری می‎‎‎‎‎‎کنه.
لبخندی مهربون زدم و گفتم:
- این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها چیه عزیزم، تو هرچی باشه صاحب دوتا بچه هستی باید هم یکم بی‎‎‎‎‎‎حال شده باشی، این قضیه‎‎‎‎‎‎ی براتی که تموم بشه قطعاً باید بریم دنبال یک سیسمونی مفصل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #323
با حیرت به دهن آنجلا نگاه کردم، نه امکان نداشت اجازه بدم بلای سر شهاب و الکس بیاد، آنجلا آب دهنش رو قورت داد و آروم به سمتم اومد، با قاطعیت گفت:
- هر دوی اون‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎تونند از خودشون دفاع کنند، خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم برگرد به اتاق.
زیرلب گفتم:
- به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه.
فرصت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بهم برسه و جلوم رو بگیره بهش ندادم، دویدم سمت در عمارت، صداهای تیراندازی داشت بیشتر می‎‎‎‎‎شد، به التماس و خواهش‎‎‎‎‎‎های آنجلا هیچ توجه‎‎‎‎‎‎ای نکردم، در خروجی عمارت رو باز کردم و وارد حیاط شدم، هر طرفی رو که نگاه می‎‎‎‎‎کردم جنازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از نگهبان‎‎‎‎‎‎ها افتاده بود، ظربان قلبم رو به کاهش رفت، دل جرات این‎‎‎‎‎‎که به جنازه ها نگاه بکنم رو نداشتم که مبادا شهاب و الکس جزئی از اون‎‎‎‎‎‎ها باشند، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #324
چشم‎‎‎‎‎‎هاش که به من افتاد با وحشت و ترس گفت:
- اینجا چه غلطی می‎‎‎‎‎‎کنی ملیکا.
از پشت الکس کامل بیرون اومدم و دویدم سمت شهاب و خودم رو توی آغوش گرمش انداختم، سرم رو به سینه‎‎‎‎‎‎ی مردانه‎‎‎‎‎‎اش فشار دادم و با بغض گفتم:
- از من انتظار داری وقتی تو اینجا توی این رگ‎‎‎‎‎‎‎بار تیراندازی هستی من با خیال راحت توی عمارت بشینم؟
شهاب دست‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و دور کمرم گذاشت و من رو به خودش بیشتر نزدیک کرد، بوسه‎‎‎‎‎‎ای آروم به سرم زد و با مهربونی گفت:
- الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، خداروشکر تموم شد؛ همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اون‎‎‎‎‎‎‎های که آدم براتی بودن کشته شدند.
نفسی راحت کشیدم، با صدای الکس از آغوش شهاب بیرون اومدم و به مردی که شهاب زخمیش کرده بود نگاه کردم.
- ملیکا مواظب باش.
مرد زخمی با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #325
برای تعریف کردن بلایی که شهاب بعد از مرگ ملیکا سر خودش آورد هنوز که هنوزه بعد از گذشت پانزده‎‎‎‎‎‎‎سال تمام وجودم و سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های تنم مور مور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، مکثی کردم آهی کشیدم و گفتم:
- شهاب مرگ ملیکا رو نمی‎‎‎‎‎‎خواست که قبول کنه، اماّ وقتی خودش اون‎‎‎‎‎‎‎رو با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش به خاک سپرد بالای سر قبر ملیکا همون انگشتری که واست داستانش رو قبلاً تعریف کردم، ذهر داخلش رو خورد تا قبل از رسیدن آمبولانس خیلی وقت بود که اون هم به ملیکا پیوسته بود.
با نگاهی پر از غم و حیرت بهم خیره نگاه کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی به تلخیه هزاران غم از چشمم پائین چکید، با لحنی آروم‎‎‎‎‎تر ادامه دادم.
- دایی الکس بعد از مردن ملیکا و شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎وقت اون الکس سابق نشد، یک‎‎‎‎‎‎سالی غیبش زد و وقتی برگشت فقط یک جمله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #326
به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز می‎‎‎‎‎‎‎‎گردیم.

این دست خطم را برای شهابم می‎‎‎‎‎نویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود.
شهابم از وقتی برای اولین‎‎‎‎‎‎‎بار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانه‎‎‎‎‎وار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه می‎‎‎‎‎کردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار می‎‎‎‎‎شد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمی‎‎‎‎‎‎شود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خسته‎‎‎‎‎‎م من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کرده‎‎‎‎‎‎م خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانه‎‎‎‎‎‎وار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #327
به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید

الکس عزیزم، بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎دونم که درون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قوی‎‎‎‎‎‎‎ترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژه‏‏‎‎‎‎‎‎‎ای توی قلبم داشتی و این‎‎‎‎‎‎رو بدون هیچ‎‎‎‎‎وقت حتی ذره‎‎‎‎‎ای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، می‎‎‎‎‎خواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر می‎‎‎‎‎اومد برای من انجام دادی و من هیچ‎‎‎‎وقت محبت‎‎‎‎‎‎‎های تورو فراموش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,623
امتیازها
14,573
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #328
خیلی حرف‎‎‎‎‎‎ها هست که قبل از رفتنم می‎‎‎‎‎خواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانه‎‎‎‎‎‎ت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همه‎‎‎‎‎‎‎ش دم‎‎‎‎‎‎گوشم زمزمه‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ برای همین تصمیم گرفته‎‎‎‎‎م که اندکی حرف‎‎‎‎‎‎های قلبم رو برات درون نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بنویسم.
وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت می‎‎‎‎‎گذاشتی و برام اشعار می‎‎‎‎‎خوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگ‎‎‎‎ترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچ‎‎‎‎‎وقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس می‎‎‎‎‎کردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,780
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #329
IMG_9806.webp
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا