• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 275
  • بازدیدها بازدیدها 12,163
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #271
دست کمال که روی پاهاش بودن مشت شدن، لبخند زروکی‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- اذتت که نمی‎‎‎‎‎کنه؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- منظورم اینه، قدر تو می‎‎‎‎‎دونه؟
با لحنی آسوده‎‎‎‎‎‎خاطر گفتم:
- خیالت راحت کمال، شهاب من رو از هرکسی بیشتر دوست داره؛ خوب یک‎‎‎‎‎‎جورای من رو بیشتر از حد معمول دوست داره.
لبخندی اومد روی لبش و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی، قلب مهربونت لیاقت خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو داره.
تا اومدم حرف بزنم زنگ آیفون به صدا در اومد، قلبم هری ریخت و با ترس به سمت آیفون رفتم، قبل از این‎‎‎‎‎که در رو باز کنم رو به کمال گفتم:
- خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم برو توی اتاق من، اگر شهاب باشه دردسر میشه.
کمال با خونسردی گفت:
- من جایی نمیرم و ترسی از شهاب هم ندارم.
پوفی کردم و با اکراره کلید آیفون رو فشار دادم، در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #272
آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که خودم‌هم به‌زور می‌شنیدم گفتم:
- باشه می‌شینم، اماّ قول بده آروم باشی.
شهاب چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید، دست‌هاش که دور صورت من قاب بود رو پائین اورد و یکی از دست‌هاشو توی موهاش فرو کرد، خدایا یعنی از این بهتر نمی‌شد الان من چه‌طوری از دل شهاب دربیارم؛ کمال تک‌سرفه‌ای کرد و با نگرانی رو به من کرد و گفت:
- ملیکا رنگ از صورتت پریده.
با دستش به مبل اشاره کرد و با مهربونی گفت:
- بهتره که بشینی عزیزم.
شهاب نوچی کرد و پوزخندی زد زیر لب فحشی نثار کمال کرد و با خشم و نفرت زیرچشمی به کمال نگاه کرد، برای این‌که هردوی اون‌ها رو از صدا نیارم با قدم‌های لرزون به سمت مبل‌دونفره‌ای رفتم و نشستم، شهاب رو کرد سمت کمال و تا خواست که حرفی بزنه قامت پدرم از پله‌ها پائین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #273
نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم و با شرمنده‌گی به کمال نگاه کردم، بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- نمی‌خواستم که این‌جوری بشه متاسفم.
کمال لبخند مهربونی زد و اومد کنارم روی مبل نشست، با لحنی ملایم گفت:
- فدای سرت عسل‌نبات، شهابه دیگه کاری نمیشه کرد.
از این حجم از درک و شعور کمال لبخندی اومد روی لبم، پدر هم اومد روی یکی از مبل‌ها نشست و رو به کمال با احترام گفت:
- برای این اتفاق متاسفم.
کمال رو به پدرم لبخندی زد و گفت:
- اگه پای ملیکا وسط نبود می‌دونستم چه‌طوری باید از خجالت شهاب در بیام اماّ به ملیکا قول دادم که هر اتفاقی هم که بیافته خطای از طرف من سر نزنه.
پدر لبخندی زد و چیزی نگفت، کمال نگاهی به ساعتش انداخت و رو به من کرد و گفت:
- من دیگه باید برم عزیزم داره دیرم میشه.
***
دوساعتی از رفتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #274
الکس اومد کنارم روی تخت نشست، دستم رو توی دستش گرفت و آروم نوازش کرد، از خشم و عصبانیت چندلحظه پیش توی چشم‌هاش خبری نبود، به‌جاش داشت با نگرانی بهم نگاه می‌کرد، از تصور این‌که شهاب ترکم کرده قطره‌ی اشکی روی گونه‌م پایین چکید، با بغض گفتم:
- شهاب من رو ترک کرد، بازم منو تنها گذاشت؟
الکس من رو توی آغوش خودش کشید و موهام رو نوازش کرد با مهربونی گفت:
- نگران نباش جیگر‌گوشم، شهاب ترکت نکرده فقط خیلی عصبانی بود نمی‌خواست خدایی نکرده دلت رو بشکنه برای همین با من تماس گرفت و گفت چندروزی رو میره شمال تا یکم آروم بشه.
بی‌صدا گریستم، روحم انگار داشت از بدنم جدا می‌شد، حالم دست خودم نبود، چه‌طور همچین حماقتی رو انجام دادم، لعنت به من از اولش می‌دونستم اگه شهاب متوجه‌ی دروغم بشه عصبانی میشه، با صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #275
با تابیدن نور خورشید توی صورتم چشم‌هام رو باز کردم، تمام بدنم بی‌حس بود، نگاهی گذرا به اتاقم انداختم، شهاب کنارم دراز کشیده بود و غرق در خواب بود، با دیدن صورت مردونه‌ی شهاب لبخندی اومد روی لبم، اما لبخندم دوامی نیاورد و خیلی زود از صورتم پاک شد، با یادآوری اتفاق‌ها ظربان قلبم بالا رفت، خدایا من چه حماقتی کرده بودم، باید در اولین فرصت با کمال تماس بگیرم و حساب‌شو کف دست‌هاش بزارم، خیلی آروم بدون‌ این‌که شهاب رو بیدار کنم توی تخت نیمه‌نشسته شدم، محو چهره‌ی شهابم شدم، تک‌تک خطوط‌های صورتش رو برانداز کردم، یک‌حسی درونم رو قلقلک می‌داد که دستم رو دراز کنم و موهاشو نوازش کنم ولی مانع حس درونم شدم و بهتره بزارم که استراحت کنه، این‌طور که معلومه وقتی من توی آغوش الکس بی‌هوش شدم، حال بدم رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
459
پسندها
2,435
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #276
***
الکس

دوتا تقه به در اتاق کارم خورد و در آروم باز شد، اسماء با یک سینی وارد اتاق شد و با مهربونی گفت:
- آقا براتون قهوه با کیک آوردم.
لبخند کم‌جونی زدم و بی‌حال زیرلب تشکری کردم، اسماء سینی رو گذاشت روی میز کارم و بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفت، فنجون قهوه رو برداشتم و یک جرعه ازش خوردم، از دیروز نتونسته بودم بخوابم، اصلا مگر می‌شد که خوابید، دارم از غم جسم بی‌حال ملیکا نابود می‌شم؛ دیروز وقتی حالش بد شد فوری زنگ زدم به دکتری که آشنای قدیمیم بود و خواهش کردم که خودش رو فوراً برسونه، حال ملیکا رو چک کرد و واسش یک سرم تقویتی زد، اما با یادآوری حرف‌های آخرش مو به تنم سیخ می‌شد.
( الکس داداش، باور کن اصلا دوست ندارم همچین حرفی رو بهتون بزنم اما بهتره که هر لحظه خودتون رو آماده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا