نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zahraebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
7
 
ارسالی‌ها
104
پسندها
818
امتیازها
3,753
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #101
- تو قوی‌ترین زنی هست که من می‌شناسم مهرو. پس همین‌طور قوی بمون.
لبخندی زد و ردیف دندان‌های سفیدش به نمایش نشست.
- مرسی. ذوق کردم!
عقب کشیدم و بلند خندیدم، ضربه‌ای کوتاه به بینی‌اش زدم که باعث شد؛ چشم‌هایش را ناخودآگاه ببندد.
-بعضی وقت‌ها درست مثل پناه می‌شی مهرو، همون‌قدر بچه و همون‌قدر بی غل و غش.
با صدا و پر از ناز خندید و من فکر کردم اصلا صدای خنده‌ی صدادارش را نشنیده بودم... و اعتراف کردم این خوش‌ترین آهنگیست که در عمرم شنیده‌ام.
- چند سالت بود که پناه به دنیا اومد؟
لبخند روی صورتش عمیق‌تر شد و گفت:
- هیجده... هیجده سالم بود که پناه به دنیا اومد.
نگاهم کرد و با غم خاصی گفت:
- من و پناه باهم بزرگ‌ شدیم...کنار هم!
دست به سینه تکیه‌ام را به میز دادم و پای چپم را تکیه‌گاه بدنم قرار دادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zahraebrahimzade

Zahraebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
7
 
ارسالی‌ها
104
پسندها
818
امتیازها
3,753
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #102
گه‌گاهی صدای خنده‌ی ماه بانو و شهرزاد و خاله سما با صدای اعتراص مهرنوش و مهرو در هم آمیخته می‌شد. حال همه خوب بود، هیچ کس حال کسی دیگر را نمی‌گرفت، طعنه نمی‌زد و همه به نحوی حالشان خوش بود..
تا این‌که سفره‌ی بزرگ سفیدی وسط پذیرایی پهن شد و در چشم به هم زدنی غذاهای خوشمزه و سالاد و مخلفات به آن رنگ بخشید.
بعد از نیم ساعت همگی دور سفره جمع بودیم و صدای همهمه و قاشق و چنگال و برخوردشان با طروف چینی در گوش می‌پیچید.
چیزی که همیشه آرزو داشتم، و مطمئن بودم مهرنوش نیز همین آرزو را داشت که برق چشم‌ها و صورتش این را نشان می‌داد.
ما هیچ‌وقت در عمارت حق صحبت سر میز را نداشتیم، مگر که دعوا داشته باشیم و در این‌صورت سلطان بانو شروع کننده بود و آخر هم با دعوا یکی از ما میز را ترک می‌کرد.
آن میز مجلل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zahraebrahimzade

Zahraebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
7
 
ارسالی‌ها
104
پسندها
818
امتیازها
3,753
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #103
قبل از او پناه جیغی کشید و به سمت اتاق دوید، مهرو با خنده سر تکان داد و با گفتن "مرسی" چرخید و به سمت اتاق رفت.
لبخندم هنوز روی لب‌هایم بود که آرمان از سرویس بیرون آمد و در حالی که به موهایش دست می‌کشید، گفت:
- مهرو کو؟
- پسرم ببخشید زحمت دادیم.
اول جواب آرمان را دادم:
- رفتن اتاقم لباس عوض کنن.
سپس چرخیدم و با لبخند رو به خاله سما گفتم:
_این چه حرفیه؟ رحمتین شما! خیلی خوش گذشت ممنون از این که اومدین.
با نگاه خیره‌ی آرمان سرم چرخید به سمتش و صورت رنگ پریده و بهت‌زده‌اش را دیدم، لبخندی زدم و گفتم:
- چت شد؟
چشم‌های هراسانش را روی چشم‌هایم چرخاند و متعجب گفت:
- اتاقت؟
با به یادآوری چیزی لبخند روی لب‌هایم ماسید و نگاه هراسانم روی در سفید اتاق خواب نشست، بی درنگ با ارمان به سمت اتاق هجوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zahraebrahimzade

Zahraebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
7
 
ارسالی‌ها
104
پسندها
818
امتیازها
3,753
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #104
انگار تازه به عمق ماجرا پی برد که با خشم به سمتم قدم برداشت و تا آرمان به خودش بجنبد سیلی محکمی نثار گونه‌ام شد و صورتم به راست متمایل شد. دست‌هایش را به سینه‌ام کوبید و با جیغی که کشید؛ گلویش خش برداشت.
- نمی‌تونی انقدر عوضی باشی فهمیدی؟ نمی‌تونی.
زبانم به سقف دهانم چسبیده؛ دست‌هایم آویز کنارم افتاده بود، فقط نگاهش می‌کردم، شالی که از سرش روی شانه‌اش رها شده بود و جا برای رقص موهای بلند و حالت دارش باز شده بود.
صورتش با هر پلکش خیس‌تر می‌شد و مظلوم ‌تر از هر زمانی نگاهم می‌کرد.
آرمان جلو آمد و دستش را گرفت.
_آروم باش مهرو.
دست آرمان را به شدت پس زد و عصبانیتش بغضی شد و راه حرف زدنش را بست که تکه تکه گفت:
- آروم...نمی... نمیشم...
به سمتم چرخید و سر بلند کرد و نگاهم کرد، پر از گله؛ پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zahraebrahimzade

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا