• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان به دنبال شارلو | زهرا صالحی(تابان) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Taban_Art
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 231
  • بازدیدها بازدیدها 16,476
  • کاربران تگ شده هیچ

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #231
بچه‌ها دور آتش می‌چرخیدند، آوازهای قدیمی می‌خواندند و به سنت‌هایی جان دوباره می‌دادند که از دل خاک و نسل‌های خاموش سر برمی‌آوردند.
برخی، مشغول پختن خوراک‌های رنگین و اشتهابرانگیز بودند. دیگ‌هایی که از قلاب‌های آهنی آویزان بودند قل‌قل می‌زدند، و بخار آن‌ها چون افسانه‌ای مه‌آلود بالا می‌رفت و در تاریکی شب محو می‌شد. زن‌ها با پیش‌بندهای گل‌دار و دستان پینه‌بسته، لبخند بر لب داشتند؛ لبخند کسانی که درد و شادی را در یک کاسه تجربه کرده‌اند.
گریگوری نگاهش را بر چهره‌ی مردمی که دوستشان داشت چرخاند، بی‌آنکه مکث کند. گویی روحش در هر گوشه‌ی این جشن حضور داشت، گویی از سال‌ها پیش، خودش بافت این شب را رشته‌به‌رشته تنیده بود. در پسِ هر لبخند، هر صدا، و هر نور، نشانی از گریگوری بود؛ مردی که گرچه جوان از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #232
گریگوری به آرامی به سمت سیریوس قدم برداشت و در حالی که دوستان دیگرش را در همان حوالی در حال تیراندازی با کمان تماشا می‌کرد‌. باد ملایمی می‌وزید و موهای متوسط، نه بلند نه کوتاه سیریوس را به بازی می‌گرفت. او کمان را با مهارتی که سال‌ها تمرین به دست آورده بود، در دست گرفته بود.
- ببینم امروز دستت چقدر یاری می‌کنه، تازه‌وارد!
گریگوری با خنده این رو گفت و دست به سینه به او چشم دوخت. سیریوس بدون اینکه نگاهش را از هدف بردارد، پاسخ داد: - تازه‌وارد؟ مدت‌هاس که می‌تونم از فاصله‌ی صد قدمی شکارهام رو شکار کنم، قربان!
تیر اول با سرعت از کمان رها شد و دقیقاً به مرکز هدف خورد. تیر دوم و سوم هم به همان دقت به هدف اصابت کردند. اما تیر چهارم کمی به حاشیه برخورد کرد.
گریگوری قهقهه زد:
- هه! بالاخره یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا