• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آسمان چشم او | Havva کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nafiseh.s
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها بازدیدها 1,125
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ، عاشقانه درام
  • کاربران تگ شده هیچ

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #31
فرشته اخم ریزی کرد و گفت:
- بله شما هنوز هم زیبایین.
لیلی تنها لبخندی زد و چیزی نگفت. فرشته باز هم کنجکاوی کرد:
- اشرافی بودین؟
برای لحظه‌ای لبخند لیلی پر کشید. نگاه از فرشته گرفته و حالا به تیکه کیک نگاه می‌کرد.
- هیچوقت درست و حسابی نفهمیدم.( اینبار به او نگاه کرد) تو چیکار کردی؟ مشکلت حل شد؟
سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
- نه! چطوری حل بشه؟ دیگه به اون خونه برنمی‌گردم.
لیلی آهی کشید و گفت:
- والا من که خیلی از مشکلت نمی‌دونم ولی یه چیزی رو خوب می‌دونم، تصمیمات که از عصبانیت گرفته میشن هیچ‌وقت عاقبت خوبی ندارن.
فرشته چیزی نگفت و چنگال کوچکش را به کیک زد.
***
کت را از روی تخت برداشت و تنش کرد. روبه‌روی آینه ایستاد یقه‌های کت را صاف کرد. صدایی از محمد‌علی و آیلین نمی‌اومد. گوشی‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #32
چند نفس عمیق کشید تا بغضش فروکش کند. سریع وارد حمام شد. باید دوش می‌گرفت و کمی سرحال میشد.
آماده شدنش چهل دقیقه طول کشید. کیان تمام این مدت پشت در اتاق بود و دست به جیب راه می‌رفت. به موقع که نمی‌رسید ولی خب خیلی هم مهم نبود.
انتظار زیادی هم نباید داشت، فرشته کلا دیر آماده میشد.
- نرفتی؟
سر بلند کرد و به طرف محمدعلی برگشت.
- نه فرشته اومده با هم می‌ریم.
محمدعلی خمیازه‌ای کشید و گفت:
- چه خوب، منم می‌رم دیگه.
- کجا؟ بمون.
همون موقع در اتاق باز شد و نگاه هر دو به سمت فرشته کشیده شد.
کیان با وسواس به سر تا پای او نگاه کرد. کت و شلوار مشکی، روسری ساتن مشکی، رژ قرمز، کفش پاشنه دار قرمز و یه کیف دستی کوچک مشکی. تیره بود ولی شیک! چیزی که کیان می‌خواست. نباید بهونه‌ای دست خبرنگار‌ها می‌دادن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #33
کیان کلافه برای لحظه‌ای چشم‌هایش را روی هم گذاشت.
- اون پیام می‌داد یا زنگ می‌زد، من حتی نصفش‌ رو هم جواب نمی‌دادم... همش هم توی دوتا مهمونی دیدمش؛ دفعه آخر یادم نمیاد که چی‌شد... .
حرف‌اش را خورد. فرشته سر‌ش را به شیشه تکیه داد و چیزی نگفت. حس بدی نسبت به خودش داشت. با خودش فکر می‌کرد چه چیزی باعث شده بود کیان همچین کاری انجام دهد یا اصلا سحر چه شکلی بود؟ دیده بود اما درست یاد‌ش نمی‌آمد، ولی حتما دختر قشنگی بود که کیان و دوست احمقش را در دردسر انداخته بود.
حال خوبی نداشت، اضطراب باعث شده بود تا دل پیچه بگیرد.
- چرا چیزی نمی‌گی؟
پیشونی‌اش را از شیشه‌ی سرد جدا کرد و صاف نشست و گفت:
- حوصله‌ی حرف زدن ندارم کیان. تو‌ هم حرفات رو‌ نگه‌دار اون‌جا بزنی.
کیان نفس عمیقی کشید و دیگر چیزی نگفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #34
کیان آرام ماشین را به گوشه‌ی خیابان برد و نگه داشت. فرشته سریع ماشین را باز کرد، باد خنکی به صورتش می‌خورد، چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
کیان از ماشین پیاده و به طرفش رفت. بطری آب را به سمتش گرفت و گفت:
- باید بریم درمانگاه.
فرشته کمی از آب نوشید، نفس عمیقی کشید. سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
- نه اصلا.
کیان کلافه به خیابان نگاه کرد و سپس به طرفش خم شد:
- نمیشه که فرشته، شاید باید سرم... .
فرشته تند گفت:
- نه میگم کیان!
صاف روی صندلی جا گرفت و در بطری را بست.
- حوصله ملت رو ندارم الان.
همانطور که در ماشین را می‌کشید تا ببندد گفت:
- بریم خستم.
***
هر دو در اتاق های جدایی که روبه روی هم قرار داشت خوابیده بودن. محمدعلی و دخترش همچنان در پذیرایی بودن. به فکرشان نرسیده بود به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #35
روی تخت نشست و یکبار دیگر چشم‌هایش را روی پیام چرخاند. هورام بعد از ۴ سال با او صحبت کرده بود. ذهنش به ۴ سال پیش رفت. زمانی که از او خواستگاری می‌کرد.
« فرشته چرا می‌گی نه!؟ چی کم دارم من؟ ما که رفیق بودیم، تو با من خوشحالی فرشته.»
با نوک انگشتانش به پیشانی‌اش زد. زشت میشد اگر جوابش را نمی‌داد. اما حس خوبی نداشت. حس می‌کرد هورام الان گوشه‌ای نشسته و مسخره‌ش می‌کند یا شاید هم او دعا کرده که با کیان خوشبخت نشود. دستش روی صفحه گوشی کشیده شد.
« سلام، خوش برگشتی هورام جان.»
پیام را ارسال کرد و گوشی را کنار گذاشت. به پهلو دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت. چشم‌هایش را بست و به این فکر می‌کرد فردا وسایلش را جمع کند، اما نمی‌دانست کجا باید برود. اگر به تبریز می‌رفت کار و بارش بدون صاحب می‌ماند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
133
پسندها
1,001
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #36
محمدعلی لیوان پلاستیکی را از آیلین گرفت و روی میز گذاشت، همان‌طور که با دستمال زیر چانه‌ی دخترش را تمیز می‌کرد گفت:
- تو که به من میگی، خودت چیکار کردی؟ دیشب که کودتا بود انگار.
کیان نگاه از آلبالو‌های خوش رنگ داخل ظرف گرفت و به او نگاه کرد. حرفی نداشت که بگوید. فرشته به این زودی‌ها نه نرم می‌شد نه او را می‌بخشید.
محمدعلی دوباره گفت:
- فرشته کوتاه نمیاد!
کیان سرش را تکان داد و تلخ گفت:
- می‌دونم.
- راه درازی در پیش داری.
- می‌دونم.
محمدعلی لبانش را تو کشید و کلافه دست به سینه شد و به صندلی تکیه داد.
- بخدا که طبیعی نبود! من احساس می‌کنم این دختره رو یکی فرستاد سمت ما.
کیان چیزی نگفت و ابروهایش را در هم کشید. خودش هم به همین فکر کرده بود.
فرشته همان وقت در اتاق خوابشان بود و چمدانی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا