• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 11,016
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #281
سر دوتا انگشتم رو گذاشتم گوشه‌ی پیشونی و بهشون پشت کردم. همه با تعجب بهَم نگاه می‌کردن و براشون سوال شده بود که الان دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ دستم روی دستگیره نشست اما قبل از اینکه فشارش بدم، کلمه‌ای که می‌خواستم رو شنیدم:
- باشه، باشه فقط برگرد.
بدون اینکه سرم رو برگردونم گفتم:
- بگو لطفا.
آروم حرف می‌زدیم و کسی صدامون رو نمی‌شنید. لب‌هاش رو روی هم فشار داد. فکر می‌کرد شوخی می‌کنم؟ در رو که تا نیمه باز کردم سریع گفت:
- برگرد، لطفا!
واسه اون «لطفا» جونش داشت در می‌اومد. با لبخند رضایتمندی که تلاش می‌کردم بزرگ نشه، در رو بستم و چرخیدم. زمزمه‌ی عصبی‌ش رو شنیدم:
- بدجنسِ زورگو!
از این وضعیتی که توش گیر افتاده بود شاکی بود، یه شاکیِ مجبور!
- هنوز کجاش رو دیدی.
قبل از اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #282
تا رسیدن به خونه هیچ کلمه‌ای بینمون رد و بدل نشد. جفتمون توی فکر بودیم. اون می‌خواست از کار من سر در بیاره و من، به این فکر می‌کردم که چجوری جای پای خودم رو توی زندگیِ خود ساخته‌‌ی اون قرص و محکم کنم.
از نیمه شب گذشته بود. وقتی وارد آپارتمان شدیم، راهش رو کج کرد تا بچه رو از نسترن تحویل بگیره. دلم می‌خواست بمونم و بچه رو ببینم؛ اما از اونجایی که شاخک‌های تابان روی این مورد زیادی حساس بود، پاهام مجبور شدن رفتن رو ترجیح بدن. نسترن در رو باز کرد و بعد از خوش و بش‌های لوس زنونه، چشمش به من افتاد که از پله‌ها بالا می‌رفتم. کت و دامن کرم پوشیده بود و تو چشم من، شبیه یه مار خاکی رنگ بود. ازش خوشم نمی‌اومد. نگاه تیزم رو از چشم‌هاش گرفتم و پله‌ها رو بالا رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #283
دستی به موهاش کشیدم و گفتم:
- زبونت رو موش خورد؟ نگفتی دستت درد نکنه.
- بوست کنم؟!
کوتاه خندیدم و برخلاف میل باطنیم گفتم:
- همون تشکر زبانی کفایت می‌کنه.

تو این چند وقته تمام تلاشم بر این بود تا حرکت اشتباهی ازم سر نزنه و بین من و اون هیچ رقم وابستگی‌ای ایجاد نکنه. دلیلشم واضح بود. وابستگی فقط جدایی احتمالی رو سخت‌تر می‌کرد. تا اینجا تمام تصمیماتم عقلانی بود؛ اما وقتی طی یه حرکت غافلگیرانه دست‌هاش رو باز کرد و خودش رو تو بغلم انداخت، در یک چشم بهم زدن همه تلاش‌هام دود شد و رفت به هوا. برای لحظاتی شوکه شدم و خشکم زد؛ اما حجم بالای حس خوبی که به وجودم منتقل میشد، وادارم کرد بچه رو بغل کنم و به خودم فشارش بدم؛ جوری که بدن کوچولوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #284
پنج سال پیش که داشت! سرم رو خاروندم و گفتم:
- حالا سر میدون. چه فرقی می‌کنه؟
مشکوک زیر نظرم گرفت.
- تو یخچال نون هست.

سرفه‌‌ای کردم و گفتم:
- بیاته. اِهِم!
با نگاهی که داد میزد «خر خودتی!» سر تکون داد. بهم پشت کرد و رفت بیرون. حین پایین رفتن از پله‌ها پرسیدم:
- پس بچه چی میشه؟
- یکی دو ساعت دیگه که بیدار شد نسترن می‌برتش پیش خودش. تو نگران نباش!
- سر صبحی از دنده چپ بلند شدی.
یه دفعه برگشت سمتم و انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت:
- تو دیشب لیلی رو بغل کردی.
غافلگیر شدم و گفتم:
- خودش بغلم کرد!
- لابد تو یه رفتاری از خودت نشون دادی که اون ازت خوشش اومده. الان اگه اون وابسته‌ات بشه من چه خاکی تو سرم بریزم؟
کلافه از این بگو مگو‌های ناتموم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #285
برای لحظاتی طولانی خیره‌‌ی صورتم شد. بینیِ ظریف و گونه‌هاش از سوزِ سرما به رنگ صورتی در اومده بود. این با صورتیِ لب‌هاش هارمونی قشنگی ایجاد می‌کرد. ملایم، لطیف، خوشرنگ! حرف که زد، از بهرِ چهره‌اش بیرون اومدم.
- تو شاید کنار خیلی‌ها یه روزی به عنوان مبارز شناخته بشی، اما من یه نفر به خاطر ظلم‌هایی که در حق من و لیلی کردی نمی‌بخشمت، چون هیچوقت بخاطر ما نجنگیدی.
در حالیکه ماتِ حرفش بودم، جمله‌اش رو کامل کرد:
- نونوایی دوتا چهار راه پایین‌تره.
رد دستش رو که گرفتم، انتهای خیابون رو نشونم می‌داد. این یعنی هِری! صدام رو صاف کردم و پرسیدم:
- تو کدوم طرف میری؟
بدون اینکه چیزی بگه خلاف جهتی که نشونم داد راه افتاد. چند لحظه‌ای درنگ کردم و در نهایت با فوت کردن نفسم مسیری که دلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #286
- چیکار می‌کنی؟
تلاش کرد دستش رو بکشه. نگهش داشتم.
- کی گفته مثل اولش نمیشه؟
بازم دستش رو کشید و بازم ناموفق بود.
- هر چیزی که بشکنه مثل اولش نمیشه.
- تو که گفتی کار نشد نداره.
- لازمه‌اش معجزه‌ست. می‌تونی؟
- آره. پاش که برسه بخاطر تو معجزه می‌کنم.
با چشم‌های غمگین خندید. این رفتارهاش ناراحتم می‌کرد. دستش رو بیشتر فشار دادم.
- من می‌خوام جبران کنم تابان.
دیگه نخندید. صورتش درهم شد. تلاش کرد دستش رو آزاد کنه و این‌بار دیگه جلوش رو نگرفتم.
- خیلی دیر اومدی. تو این دوره و زمونه همه چی تاریخ انقضا داره. فرصت داشتی، فرصتت منقضی شد!
گفت و بهم پشت کرد، اما قبل از اینکه قدم از قدم برداره، از دهنم پرید:
- تابان عزیزم... .
سر جام خشکم زد. از لحنِ ملایم و خواهشمندم خشکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #287
بلند شروع کرد به خندیدن و من مات خنده‌هاش شدم. خیلی سال بود خندیدنش رو ندیده بودم. چرا وقتی می‌خندید همه چی بهتر میشد؟ گذشته از این فکر می‌کرد دارم شوخی می‌کنم. اگه می‌فهمید من واقعا آدم کشتم چه فکری راجع بهم می‌کرد؟
- کبکت خروس می‌خونه. صبح با یه من عسلم نمی‌شد خوردت.
خورد تو ذوقش و خنده‌اش بند اومد. گوشه لبم رو جوییدم. لعنت به دهنی که بی‌موقع باز بشه! نذاشتم سکوت ادامه دار بشه و گفتم:
- خب تعریف کن. تو این پنج سال به جز کیان دیگه کی تو زندگیت بوده؟
با لحن حرص درآری گفت:
- زیاد بودن. کمِ کم با صدتا مرد در ارتباط بودم. هنوز با قبلی بهم نزدم می‌رفتم با بعدی!
می‌دونست چقدر حساسم و بازم دست میذاشت رو نقطه ضعفم. شاید می‌خواست حرصم رو در بیاره، شایدم راستش رو می‌گفت. به هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #288
روز دوم از مهلت هفت روزه سر رسید. مثل روز قبل، سیگار به‌دست روی مبل نشسته بودم که تابان با همون لباس دیروزی از اتاق بیرون اومد. نسبت به روز قبل دوتا تفاوت عمده تو ظاهرش بود. اولی شال رو با روسری طرح‌دار سفید عوض کرده بود. و دومی چهره‌ی بی‌روح و سنگی که با زبون بی‌زبونی داد میزد امروز قرار نیست بهم روی خوش نشون بده. حدسم نزدیک به یقین شد، چون اینبار متوجه حضورم شد و کوچکترین توجهی نکرد. سریع بلند شدم و گفتم:
- صبر کن تا... .
در رو لابه‌لای صحبتم بست. نفس عمیقی کشیدم و از خونه خارج شدم. صدای پایین رفتنش از پله‌ها رو می‌شنیدم. با صدای بلند گفتم:
- یواش برو تا زمین نخوردی!
البته که جوابم رو نمی‌داد. به سرعت پله‌ها رو دوتا یکی کردم و از آپارتمان بیرون اومدم. پونزده متری ازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #289
از پررویی من بازم خنده‌اش گرفت. چرا وقتی لب‌هاش کش می‌اومد یه چیزی تو دلم جا به جا میشد؟
- ولی جدای از شوخی، من نمی‌تونم اون حسی که به تو دارم رو به آدم دیگه‌ای داشته باشم.
نپرسید چه حسی، کاش می‌پرسید! این حرفم چاخان نبود. واقعا تو مخیله‌ام نمی‌گنجید تابان رو با زن دیگه‌ای مقایسه کنم. با مکث طولانی نگاهش رو ازم گرفت و لب زد:
- دیرم شده به کلاسم نمی‌رسم.
برخلاف آموزشگاه، دانشگاهش تا حدی دور بود. گفتم:
- اگه بخوای تا دم در کلاست کولت می‌کنم.
پوزخند زد.
- امروز رمانتیک شدی.
- پس چی؟ اگه بخوای مثل دیروز دستتم می‌گیرم.
دوباره پوزخند زد. فکر می‌کرد شوخی می‌کنم. البته که از این لوس بازی‌ها خوشم نمی‌اومد، مثل باز کردن در ماشین.
- چرا می‌خندی؟
- چون تو بی‌احساس‌ترین مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #290
محو پازل بود. سرش رو که بالا آورد، با دیدنم لبخند دندون نمایی زد. جوری‌که جای خالی یکی از دندون‌های آسیابش رو می‌تونستم ببینم. لبخندش هرچی حس بد داشتم رو جمع کرد و با خودش برد. از حالت دراز کشیده بلند شد و با دست‌های باز به طرفم پرواز کرد. بغل می‌خواست، ولی اگه همون لحظه تابان از اتاق بیرون می‌اومد چی؟
- خوراکی خریدی؟
فکر می‌کرد قراره براش چیزی بخرم؟ دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
- یادم نبود.
سریع بغ کرد و خوشبختانه وسط راه دست‌هاش رو انداخت. واسه مهران که با ایما و اشاره می‌پرسید: «بهش گفتی که باباشی؟» سر تکون دادم.
- فردا می‌خرم.
- با چیپس؟
- چیپس که ضرر داره.
دوباره بغ کرد. سر جای اولش دراز کشید و اخم کرد.
- پس نُمُخوام.
نمی‌دونستم به لب‌های آویزونش بخندم یا واسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا