• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان خون کور: بال‌های سقوط | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Kuroyami
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 147
  • بازدیدها بازدیدها 14,707
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    the kingdom of vampire
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 8 66.7%
  • خوب

    رای 1 8.3%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • افتضاح

    رای 0 0.0%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 8.3%
  • ریجس

    رای 3 25.0%
  • سیریوس

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 1 8.3%
  • مارکوس

    رای 0 0.0%
  • هکتور

    رای 0 0.0%
  • هریس

    رای 0 0.0%
  • گاجوتل

    رای 0 0.0%
  • آکامه

    رای 1 8.3%
  • کیتو

    رای 0 0.0%
  • رانمارو

    رای 0 0.0%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • دیدارا

    رای 1 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    12

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #141
دفاع ابدی شکست نخورد اما جریان مانا درون بدنش به سرعت ترسناکی کم می‌شد. رگ‌های گردن میکایلا از فشار برجسته شده بودند:
- این دیگه زیادیه... !
دستش را به زمین گرفت. ده‌ها ستون سنگی از خاک بیرون جهیدند. اما فرماندهان شوالیه حتی متوقف نشدند. برش‌های آئورای شمشیر سنگ‌ها را خرد کردند. سنگ‌ریزه‌ها در هوا پاشیدند. میکایلا فرصت را دید و از میان گرد و غبار به سمت آگوستین جهید.
سی متر...
بیست متر...
ده متر...
برای نخستین بار لبخند از روی صورت قدیس محو شد. دستش را بالا آورد:
- ایمان سپر ماست!
نور طلایی از اطرافش فوران کرد. اما میکایلا اهمیتی نداد. پنجه‌هایش به سمت گلوی آگوستین رفتند.
فقط چند قدم دیگر و یک ضربه! ناگهان چیزی دور پای راستش پیچید. نگاه وحشتزده‌اش سمت انتهای زنجیر نورانی پیچید. سر گادفری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #142
زنجیرهای نورانی با زنجیر‌های نقره جایگزین شده بودند. صدای برخورد فلز روی سنگ آمد. میکایلا بیهوش و خون‌آلود میان حلقه‌ای از شوالیه‌ها افتاده بود. بال‌های سفید و سرخش با زنجیرهای نقره‌ای بسته شده بودند و چندین مهر مقدس درخشان روی بدنش به چشم می‌خورد. سربازان اطراف با نفرت به خون‌آشام شکست‌خورده و بی‌هوش نگاه می‌کردند. یکی از شوالیه‌های ارشد شمشیرش را بیرون کشید و نوک آن را روی گلوی میکایلا گذاشت:
- اجازه بدید همین الان کارش رو تموم کنیم.
- درسته!
- این شیطان صدها نفر رو کشته!
- باید همین‌جا اعدام بشه!
- زنده نگه داشتن یه خون‌آشام اصیل همیشه خطرناکه.
فریادهای تأیید از میان صفوف سربازان بلند شد. سنت آگوستین در سکوت به اسیر نگاه می‌کرد. نور مقدس هنوز از کتابش ساطع می‌شد اما چهره‌اش متفکر بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #143
رانمارو همراه دیگر نزدیکان سنت آگوستین از دروازه‌های کلیسا عبور کرد. زره نقره‌ای‌رنگش زیر نور مشعل‌ها می‌درخشید و شنل سفید شوالیه‌ها روی شانه‌هایش آرام تکان می‌خورد. از بیرون، تفاوتی با دیگر جنگجویان کلیسا نداشت؛ شوالیه‌ای جوان که در نبرد امشب هوش و درایت دوراندیشی خود را ثابت کرده بود. اما پشت آن ظاهر فریبنده، ذهن یک شینوبی کار می‌کرد. او نه به جشن اهمیت می‌داد و نه به سخنرانی‌ها و لاف‌هایی که از پیروزی امشب گفته می‌شد. تمام توجهش روی یک نفر بود.
میکایلا که حالا با زنجیرهای مقدس مهار شده بود و میان حلقه‌ای از شوالیه‌های ارشد حرکت داده می‌شد. رانمارو هنگام راه رفتن حتی یک بار هم مستقیم به او نگاه نکرد. تنها از گوشه‌ی چشم مسیر حرکت نگهبانان را زیر نظر داشت. در ذهنش همه چیز را ثبت می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #144
رانمارو آهسته نفس کشید. بوی گندی می‌آمد. انگار اجساد یک گله موش فاضلاب در آن سیاهچال در حال پوسیدن بودند. ترجیح داد که کمتر نفس بکشد. حتم داشت که اگر یک ساعت در این مکان لعنت شده بماند به انواع و اقسام بیماری‌های لاعلاج دچار خواهد شد. چشم‌هایش بی‌وقفه همه چیز را می‌بلعیدند. ذهنش تعداد سلول‌ها، محل خروجی‌، مسیر کانال‌های فاضلاب، راهروهای فرعی، حتی فاصله‌ی تقریبی میان هر نگهبان، همه را ذخیره می‌کرد. سرانجام به انتهای راهرو رسیدند. در آنجا سلولی جدا از بقیه قرار داشت.
دیوارهایش ضخیم‌تر بودند. روی سنگ‌های اطرافش ده‌ها دعای مقدس حک شده بود. دو لایه در محافظتی با فاصله از هم داشت و چهار نگهبان دائماً از آن محافظت می‌کردند. میکایلا را داخل سلول به زنجیر کشیدند. دو کلید زنجیرها به اسقف ارشد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #145
میکایلا آب دهانش را به سختی قورت داد. گلویش خشک شده بود و ضربان قلبش، با وجود طبیعت خون‌آشامی‌ چنان تند می‌کوبید که گویی می‌خواست از سینه بیرون بزند. زنجیرهای نقره تقدیس شده با هر تقلا پوست مچ‌هایش را می‌ساییدند. برای نخستین بار از زمان اسارتش، ترس واقعی در عمق چشمان سرخش دیده می‌شد. با لبخندی لرزان که بیشتر شبیه تلاش مذبوحانه‌ای برای حفظ غرورش بود، گفت:
- ببین... احتیاجی به این همه خشونت نیست. می‌تونیم با گفت‌وگوی مسالمت‌آمیز حلش کنیم. صلح مسلماً گزینه‌ی بهتریه!
آگوستین حتی لحظه‌ای هم نرم نشد. چین عمیقی میان ابروانش افتاد و گوشه‌ی لبانش با انزجار به پایین کشیده شد:
- شیاطینی مثل تو فقط زبون زور رو می‌فهمن... نه چیزی کمتر.
صدایش آرام بود، اما همان آرامش از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #146
***
وقتی که مردم و سربازان غرق در پایکوبی بودند، رانمارو بی‌صدا از جمع جدا شد؛ آن‌قدر آرام که حتی نزدیک‌ترین شوالیه‌ها نیز متوجه غیبتش نشدند. صدای موسیقی، خنده و برخورد جام‌های چوبین نوشیدنی ارزان‌قیمت پشت سرش محو می‌شد و جای خود را به سکوت سرد شب می‌داد. دژ گرژیت زیر نور مشعل‌ها زنده به نظر می‌رسید، اما هرچه رانمارو از میدان اصلی دورتر می‌شد، نورها کم‌رنگ‌تر و سایه‌ها عمیق‌تر می‌شدند.
او از میان کوچه‌های باریک و سنگ‌فرش‌شده عبور کرد. شنل شوالیه‌اش را محکم‌تر دور خود پیچید و نگاه آبی و سیاهش را میان تاریکی چرخاند.
ظاهرش آرام بود، اما ذهن یک شینوبی هرگز آرام نمی‌گرفت. هر پنجره می‌توانست یک دیده‌بان داشته باشد. هر پشت‌بام می‌توانست محل کمین یک نگهبان باشد. چند خیابان پایین‌تر، نشانه‌ی اول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #147
کسی رد هانا را نزده بود. رانمارو بی‌صدا وارد گذرگاه متروکه پشت عشقه‌ها شد و چند متر در تاریکی پیش رفت. چشمانش با تاریکی خود گرفته بودند. به همین دلیل تقریباً بلافاصله حضور سه نفر را تشخیص داد. در انتهای کانال، جایی که ریشه‌های درختان از سقف سنگی آویزان شده بودند و نور اندک ماه از لابه‌لای آنان به داخل می‌تابید، سه سایه میان بوته‌ها و علف‌های وحشی پناه گرفته بودند. اولین نفر هانا بود. با لباس های سفری و یک شنل که بدن باریکش را می‌پوشاند.
دختر جوان روی زانو نشسته بود و مشغول بررسی چند طومار و سند چرمی بود. موهای سیاهش زیر شنل مخفی شده بودند اما رانمارو خواهرش را از هر فاصله‌ای می‌شناخت.
کنار هانا، لیلیان نشسته بود. داشت چند نکته را به افسونگر کوچک گوشزد می‌کرد. با کمی فاصله از آن دو نفر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #148
هانابی با بی‌میلی دهانش را بست. خوب می‌دانست وقتی رانمارو با آن لحن حرف می‌زد، دیگر تصمیمش را گرفته بود و هیچ‌چیز نظرش را عوض نمی‌کرد. رانمارو طبق عادت همیشگی‌اش دست روی سر خواهرش گذاشت و موهای بلند او را با مهربانی به هم ریخت. لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش نشست:
- از کی تا حالا دیدی من تو یه مأموریت شکست بخورم؟
مکث کوتاهی کرد و با لحنی شوخ ادامه داد:
- نگران ببعی هم نباش... سعی می‌کنم زنده تحویلتش بدم.
هانا با شنیدن لقب قدیمی میکایلا، بی‌اختیار سرش را بالا آورد. بینی کوچک و عروسکی‌اش از فشار بغض سرخ شده بود. لب‌هایش را محکم روی هم فشرد تا اشکش سرازیر نشود.ذچشمان آبی تیره‌اش را بست و با لحنی که بیشتر التماس بود تا غر زدن، گفت:
- هر دوتاتون... باید سالم برگردین.
رانمارو دیگر پشتش را به آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا