- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 1,090
- پسندها
- 7,996
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #441
آکامه دستش را بالا آورد. نوک انگشت اشارهاش آرام روی هوا حرکت کرد. رد انگشتش مانند جوهری طلایی در فضا باقی ماند و خطوطی پیچیده و درهم را ترسیم کرد. هر واژه شبیه مهرهای باستانی میدرخشید؛ نمادهایی که حتی نگاه کردن طولانی به آنها باعث سرگیجه میشد. آخرین حرف که کامل شد، رشتههای نور برای لحظهای در هوا معلق ماندند سپس همهی نمادها همزمان فرو ریختند.
موجی نامرئی از مرکز اتاق گسترش یافت.
ظرفهای غذا و میز ها لرزیدند. بخار غذاهای روی میز برای لحظهای از حرکت ایستاد و بعد همه چیز به حالت عادی بازگشت. دیگر هیچ صدایی از اتاق خارج نمیشد. حتی اگر کسی فریاد میکشید، دیوارهای نامرئی حرز آن را میبلعیدند. همزمان کورو نیز از جای خود تکان خورد. سایهی زیر پایش مانند مایعی زنده روی دیوارها خزید و تمام...
موجی نامرئی از مرکز اتاق گسترش یافت.
ظرفهای غذا و میز ها لرزیدند. بخار غذاهای روی میز برای لحظهای از حرکت ایستاد و بعد همه چیز به حالت عادی بازگشت. دیگر هیچ صدایی از اتاق خارج نمیشد. حتی اگر کسی فریاد میکشید، دیوارهای نامرئی حرز آن را میبلعیدند. همزمان کورو نیز از جای خود تکان خورد. سایهی زیر پایش مانند مایعی زنده روی دیوارها خزید و تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.