• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین جرم | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ANLI
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها 2,404
  • کاربران تگ شده هیچ

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
رهام نیم‌نگاهی گذرا به صورت رادمینا انداخت و کمان ابروانش را درهم کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت به من!
سپس نیشخندی بر لب طرح زد و خطاب به بهار خانم گفت:
- شرمنده بابت اون روز که با عجله از بیمارستان رفتم، چون حال مادربزرگم مساعد نبود باید به عمارت برمی‌گشتم.
بهار خانم کش و قوسی به تن خسته‌اش داد و یکی‌یکی قلنج انگشتانش را شکست.
- از این گرفتاری‌ها زیاده، تو فکرش نرو.
بهار خانم از روی صندلی بلند شد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- من میرم که کارهای ترخیص دخترم رو انجام بدم، تا اون موقعه هم شما روی صندلی بشین و استراحت کن.
رهام به تکان دادن سرش بسنده کرد و طبق حرف بهار خانم، بر روی صندلی نشست و چشمان سرشار از خشم و پشیمانی‌اش را در اجزای صورت رادمینا به چرخش در آورد. رادمینا انگشت سبابه‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
رهام از روی تمسخر خندید و با عصبانیت لب زد:
- مامان بزرگ! تو شوخی‌ات گرفته؟ اون پدر و داداش داره، داماد داره، بعد من که یه غریبه‌ام به دنبال دخترش برم، اون هم نه محله‌هایی که اطراف شیرازه، شهرستان! نه مامان بزرگ بیش از این من رو قاطی این ماجراهای کثیفت نکن که من غلام حلقه به گوش یا عروسک خیمه شب بازی شماها نیستم.
رهام پس از این حرفش، به تماس پایان داد. دستی در موهای بلند و ابریشمی خود کشید و وارد اتاق سیزده شد. رادمینا که هوشیاری‌اش را به دست آورده بود، اطراف را از نظر گذراند و مردمک چشمانش را در اجزای صورت رهام به چرخش در آورد.
- شما کی هستی؟
رهام باید چطور خود را معرفی می‌کرد و به رادمینا می‌گفت که چه کسی‌ست؟ باید از کجا شروع می‌کرد؟ چطور می‌توانست حقیقت‌ها را به زبان بیاورد؟ قطعاً کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 8, کاربر: 0, مهمان: 8)

عقب
بالا