- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 501
- پسندها
- 1,243
- امتیازها
- 9,073
- مدالها
- 10
سطح
9
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
رهام نیمنگاهی گذرا به صورت رادمینا انداخت و کمان ابروانش را درهم کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت به من!
سپس نیشخندی بر لب طرح زد و خطاب به بهار خانم گفت:
- شرمنده بابت اون روز که با عجله از بیمارستان رفتم، چون حال مادربزرگم مساعد نبود باید به عمارت برمیگشتم.
بهار خانم کش و قوسی به تن خستهاش داد و یکییکی قلنج انگشتانش را شکست.
- از این گرفتاریها زیاده، تو فکرش نرو.
بهار خانم از روی صندلی بلند شد و به ادامهی حرفش افزود:
- من میرم که کارهای ترخیص دخترم رو انجام بدم، تا اون موقعه هم شما روی صندلی بشین و استراحت کن.
رهام به تکان دادن سرش بسنده کرد و طبق حرف بهار خانم، بر روی صندلی نشست و چشمان سرشار از خشم و پشیمانیاش را در اجزای صورت رادمینا به چرخش در آورد. رادمینا انگشت سبابهاش را...
- لعنت به من!
سپس نیشخندی بر لب طرح زد و خطاب به بهار خانم گفت:
- شرمنده بابت اون روز که با عجله از بیمارستان رفتم، چون حال مادربزرگم مساعد نبود باید به عمارت برمیگشتم.
بهار خانم کش و قوسی به تن خستهاش داد و یکییکی قلنج انگشتانش را شکست.
- از این گرفتاریها زیاده، تو فکرش نرو.
بهار خانم از روی صندلی بلند شد و به ادامهی حرفش افزود:
- من میرم که کارهای ترخیص دخترم رو انجام بدم، تا اون موقعه هم شما روی صندلی بشین و استراحت کن.
رهام به تکان دادن سرش بسنده کرد و طبق حرف بهار خانم، بر روی صندلی نشست و چشمان سرشار از خشم و پشیمانیاش را در اجزای صورت رادمینا به چرخش در آورد. رادمینا انگشت سبابهاش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر