• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان روژناک | مرضیه حیدرنیا (روجا) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع روجا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 9,663
  • کاربران تگ شده هیچ

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #301
مردی با فاصله کنارش نشسته بود. هوای نفس‌ کشیدنش را گاهاًً می‌شنید. نه از او صدایی درمی‌آمد و نه راننده. امیدی ته دلش متجلی شده بود؛ امیدی که نوید می‌داد بعد از چند روز مرارت و سختی کشیدن و با چهره‌ی زشت مرگ ملاقات کردن ته این جاده قرار است اتفاقات خوبی بیفتد. دلش شور شیرینی می‌زد. حس می‌کرد قرار است به دیدار یک آشنا برود. با خودش می‌گفت سماح دروغ گفته و فقط می‌خواسته او پیگیر کار خواهرش نباشد و دم ‌پر زکریا نپلکد والا آهوگ زنده و سرحال منتظرش هست. ولی وقتی یاد زکریا می‌افتاد ذوقش کور می‌شد. زکریا دروغگو نبود! زکریا حتی بلد نبود به تظاهر هم که شده دلداری بدهد پس وقتی تسلیت گفت یعنی کار از کار گذشته و خیالات خوش او باطل است.
ساعتی بعد دروازه‌ای باز شد و اتومبیل را توی حیاط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #302
سلام عزیزان. راستش یه فیلمی اومده به اسم قلب رقه. نقش اولش ایرانی چشم سبزه و عاشق یه خانم دکتر تو رقته که با داعش زد و بند هم داره.
یعنی یه جوری تو پرم خورده که دیگه انگیزه واسه نوشتن خیلی کم شده. یهو خالی شدم. واسه همین دیر دیر پست میذارم. البته خودم هنوز این فیلمو ندیدم ولی حالم گرفته شد.
معده‌اش بعد از چنگ روز گرسنگی تحمل به‌یکباره‌ی این حجم از غذا را نداشت و باقی غذا را پس زد. جایی به غیر از ظرف‌شویی به ذهنش نرسید تا بار دهانش را سبک کند. دهانش را شست و تلاش کرد باقی مانده‌های برنج و مرغ را از فاضلاب عبور دهد. صدای زن را که شنید بی‌آن‌که شیر آب را ببندد عقب ایستاد و ترسیده دستان کثیفش را اول به لب‌هایش کشید و بعد هم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #303
سلام عزیزای دل، شرمنده‌ی همتون شدم. یک‌سال و خرده‌ای میشه که سر رمان نیومدم و در واقع فکر می‌کنم این آخرین کارم تو نوشتن باشه. مشکل از قلب رقه و اینا نیست مشکل از منه که دیگه نمی‌تونم مثل سابق بنویسم و فقط به عشق شما اومدم که به امید خدا زکریا و تمومش کنم.


بازهم محمد از پا افتاد ولی این مرتبه در آغوش او. حس می‌کرد تکه‌ای از خواهرش را در خود فرو برده. منصفانه نبود که آهوگ را نبیند. منصفانه نبود که بعد از این همه سال دیر برسد؛ ولی می‌ارزید این همه خطر و مشکلات را به جان بخرد و در آخر به این‌جا برسد که آهوگ کوچکی در آغوشش آرام بگیرد. محمد دور گردنش پیچید و با صدای بلند گریه ‌کرد همانند او. تن نحیف و لاغرش در آغوش او می‌لرزید. بی‌صبرانه نگاه خیس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #304
اسمی شنید که به ناچار دستان بالا رفته‌اش شل شد و دست از تقلا برداشت. قرار بود ابوحنیفه را ببیند. محمد را به زنان آن‌جا سپرد و با گزندگی اشاره زد که همراهش بیاید. دامن بلندو سیاه زن پیش چشمان او تاب می‌خورد و او هم به دنبالش. انگار سیاهی و یا رنگ‌های مرده و چرک‌آلود جزیی از روزمرگی تکراری این زنان بود. پله‌ها را پایین آمدند و زن چند تقه به در اتاقی زد. منتظر جواب نماند و هم‌زمان با باز کردن در، او را به داخل هل داد. مثل آن‌که چندان از حضور او در آن خانه خوشش نمی‌آمد. نگاهش را از در بسته گرفت و به روبه‌رو داد. پنجره‌ای بزرگ مقابلش بود که سایه‌ای پهن در وسط نور خیره کننده‌ی آن ایستاده بود. ترجیح می‌داد پرده‌ها را بکشند و قدری از روشنایی اتاق کم کنند.
-‌ بلوچیم از یه رگ و خونیم بشین!
کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #305
در طی چند روز محمد با او خو گرفته بود. سر سفره‌ی غذا روی پایش می‌نشست و مجبورش می‌کرد از غذای نیم خورده‌ و لزج او بخورد. هر چند ثانیه یک‌بار هم به لب و دهانش دست می‌کشید تا باورش شود این زن که در آغوشش می‌لمد مادر خودش است. هر اندازه محمد با وابستگی زیاد کلافه‌اش می‌کرد، عمار به او تن نمی‌داد. زیر چشمی می‌پاییدش و شب‌ها نامحسوس خودش را به او می‌چسباند تا خوابش ببرد. نیمه شب‌ها هم بیدار می‌شد و می‌دید که آیا او هست یا مانند مادرشان یکهو غیب شده. شب ادراری عمار برایش دردسر شده بود تا قبل از او زن خدمتکار غرولندکنان و با نارضایتی جایش را تمیز می‌کرد؛ اما اکنون وظیفه‌ی او بود تا تاوان هراس نیمه شبی کودک را بدهد. صدای گلوله و خمپاره‌ها از راه دور شنیده می‌شد. شب‌ها زیر پنجره می‌نشست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #306
زکریا مضحکانه خندید. برخلاف او حس شوخ‌طبعی‌اش را جایی میان مخروبه‌های شهر در هفت پستو پنهان کرده بود.
-‌ جواب من این نیست. یه چیزی بگو آروم شم. یه چیزی بگو که بتونم خودم و غیرتم و قانع کنم؛ وقتی می‌بینم تو خونه‌ی یه سرکرده‌ی داعشی داری زندگی می‌کنی که جنازه‌ها رو مُثله شده تحویل خانواده‌هاشون می‌ده. یه حرفی بزن تا وقتی پام رو از این در بیرون گذاشتم همینجور صحیح و سالم تصورت کنم.
بی‌اختیار اشکش در آمد. زکریا از او تضمینی می‌خواست که خودش هم قادر نبود آن را اجرا کند.
-‌ خیلی اذیتت کردم... تو تنها کسی هستی که آزارش دادم و هنوزم واسه‌م دلواپسی. خوش‌به‌حال آدم‌هایی که تو دوستشون داری.
زیر چشمانش دست کشید و سعی کرد در میان گریه بخندد و فضای تلخ میان‌شان را بردارد.
-‌ من اگر این‌جام خودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #307
دستی تکانش داد به خیال زکریا رو برگرداند. پیرزن خدمتکار که مدام زیر لب حرف می‌زد، نام ابوحنیفه را برد. صورتش پر چروک و خط و خال بود نباید اجازه می‌داد چهره‌ی دیگری جای زکریای پریشانش را بگیرد پس از او رو گرفت. زن دوباره تکرار کرد:
-‌ بلندشو، شیخ منتظره.«استیقظ.الشیخ منتظر.»
فقط یک‌بار ابوحنیفه را در این چند روز دیده بود. آن در ظاهر مرد با او چه کاری می‌توانست داشته باشد؟ زکریا چه شده بود؟ اصلاً برای چه آمده بود؟ باید می‌فهمید داستان از چه قرار است. باید می‌فهمید حرف‌های زکریا تا چه حد جدی‌ست. روشنایی روز کاملاً پهنه‌ی آسمان را گرفته بود و وقتی که از سالن سمت اتاق ابوحنیفه می‌رفتند پرتوی آن از پنجره بر چشمان تب‌دار او می‌تابید و مجبورش می‌کرد دستش را حائل آنها بکند. خورشید عجب حوصله‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #308
این را گفت و اجازه داد برای زمان کوتاهی امواج نگاهش وجود او را دربر بگیرد. سرد و بی‌روح و با دوگانگی مجهولی که سردر نمی‌آورد در پشت آن چه پنهان شده.
-‌ پای کارت وایسا.
منظورش چه بود! ابوحنیفه به بلوچی برای آن‌که او هم بفهمد اوضاع از چه قرار است دنباله داد:
-‌ یک زن به لطف تو به آغوش خانواده‌ش برگشته و تو هم مجاهد پیروز و شجاعی برای ما هستی که روز مبارکی برای تو و ما هست.
ابوحنیفه به سماح نگاه رسایی افکند و چهره‌اش یک‌دفعه درخشید. درخششی عجیب و پر تلألو.
-‌ دولت اسلامی به شما مجاهدین در راه خدا افتخار می‌کنه و این عهد ازدواج پیش رسول‌الله خیلی عزیزه. ما به جوان‌های مثل شماها محتاجیم و این فداکاریتون بدون پاسخ نمی‌مونه.
یکدفعه مرد صدایش را توی گلو چرخاند و مصمم تکرار کرد.
«الله معنا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #309
کسی کاری به کار او نداشت. غذا را به همراه پسرها در اتاق خودشان می‌خوردند و تا جایی که نیاز نبود از آنجا بیرون نمی‌آمد. چندبار زن بزرگ ابوحنیفه به دنبالش آمد تا با آنها بجوشد ولی ترجیح می‌داد تعاملی با آن زنان که نه زبان‌شان را می‌فهمید و نه عقیده و تفکراتشان را، فاصله بگیرد. بعد از چند روز همه‌چیز بهم ریخت. شهر را هرج و مرج فرا گرفت. زنان اجازه‌ی بیرون رفتن از خانه را نداشتند. با تمام زبان نفهمی‌اش متوجه بود که این رقه دیگر رقه‌ی حکومت اسلامی نیست و ماهیتش به خطر افتاده است. ابوحنیفه روزها در جنگ و نبرد بود و مسیرش به خانه نمی‌افتاد. تعداد محافظین و گشت شهر افزایش پیدا کرده و ورودی و خروجی آن را در اختیار گرفته بودند.
از صبح صدای بمب و خمپاره از راه دور شنیده می‌شد. حال غریبی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,584
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #310
مرد این را گفت و از پشت شال که حالا موهای پریشانش از آن بیرون ریخته بود، گردنش را گرفت و به همراه خود کشاند. درد گردنش اجازه نمی‌داد صدای محمد و جزع و فزع عمار به گوشش برسد. وقتی تنش توی اتاق افتاد ضربات قنداق تفنگ بود که به سر و بدنش اصابت می‌کرد. با هر ضربه گمان می‌کرد بعدی کارش را تمام می‌کند و جانش را می‌گیرد. میان ضربات بی‌رحمانه‌ی مردک بعثی بیمار، سرش را لای دستانش گرفت و فریاد کشید.
-‌ ولم کن کثافت! ولم کن حیوون نجس!
پس از چند لحظه که دست از زدن او کشید از لای موهای آشفته‌اش دید که عمار روی شانه‌های مرد پریده و می‌خواهد گردنش را بفشارد. پسرک بیچاره خودش را فدای او کرده بود. این اولین عکس‌العملی بود که عمار در قبال او انجام می‌داد. محمد خودش را به آغوش او رساند و حاج سعید هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا