• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لعل بخارا | فاطمه علی‌آبادی نویسنده‌ی انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fateme.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها 575
  • کاربران تگ شده هیچ

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
لعل بخارا
نام نویسنده:
فاطمه علی‌آبادی
ژانر رمان:
#تاریخی #عاشقانه
کد رمان: 1594
ناظر: Abra_. Abra_.

به نام خداوند آرزوها

خلاصه: چه تفاوت می‌کند رنگ و قومت چه باشد و حتی انسان‌زاده باشی یا یکی دیگر از خلایق خدا؛ رویاها تا واپسین‌روز، گرد ذهنت چرخ خواهند خورد و چرخ خواهند خورد، دستانت را خواهند گرفت و تو را سمت آینده‌‌ای مجهول خواهند کشید. چه بسا در این میان هزاران دوراهی و چندراهی تو را احاطه خواهند کرد و بی‌گمان، این تو هستی که باید راه حقیقت را بیابی و خود را نه به زیر که به اوج افلاک برسانی، حال این رویا می‌خواهد طبابت باشد برای نبات بنت علیِ نگارگر یا دمی زندگانیِ به دور از تبعیض، برای نریمان ابن عبدالله منجم.



ممنون از تیام عزیزم که این اسم زیبا رو برای رمان پیشنهاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Armita.sh

منتقد ادبیات + کاربر فعال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار تیزر رمان
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,331
پسندها
19,370
امتیازها
46,373
مدال‌ها
40
سن
14
سطح
24
 
  • مدیر
  • #2
2D6B3885-AC55-475A-B199-36E99A1E1C7E.jpeg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
سلام بچه‌ها! خوبید؟
ببخشید که دیر به دیر پارت می‌ذارم. چون متن قدیمیه و نیاز به اطلاعات تاریخی داره، سرعت نوشتنم خیلی پایین اومده:610191-ef6baed74ae31d9ef158f22056b35586:
خلاصه که ببخشید و نظر هم اگر بدید خوشحال می‌شم:128::barefoot::barefoot:

در آن تاریکی که چشم چشم را نمی‌دید، فانوس سفالی‌اش را مقابل صورتش گرفت و با چشمان دودوزنش به دنبال جسم کفن‌پوش حسین‌ابن منصور گشت. نور کم‌جان شمع از میان اشکال مثلثی روی سفال به سختی بیرون خزیده و سایه‌اش دیوارهای غسال‌خانه را پوشانده بود. چندین و چند‌بار آب دهانش را فروخورد بلکه از شوریدگی درونش بکاهد ولی چون آب بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
سلام بچه‌ها:smiling-face-with-heart-eyes::smiling-face-with-heart-eyes:
خوبید؟
بالاخره آنتن من وصل شد و یه پارت تونستم بنویسم:610191-ef6baed74ae31d9ef158f22056b35586:

دعا کنید همیشگی باشه:610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894::610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894:

پیرمرد چشم ریز کرد و سر تا پای دخترک را از زیر نگاه پر غیضش گذراند. در ذهنش گذشت این دخترک کوچک جثه و قلیل‌ سن را چه به حرف از درد و درمان. قصد بلند شدن کرد و دردی چون مار دور تا دور مچ پایش پیچید و نفس را در سینه‌اش تنگ کرد. نبات لبان به قول صدرا چون قنچه‌ی رُزش را طعمه‌ی دندان‌های تیزش کرد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
سلام بچه‌ها خوبید؟ وای چه دلم براتون تنگ شده بود:610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894:
یعنی بگم جنازه‌ام راست گفتم:610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894::610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894:
یکی بیاد به این نبات بگه خریت نکنه:610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a::610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a:
من کردم، خیر ندیدم:610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a::610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a:
می‌شه افتخار بدید و یه سری به دوست بی‌معرفتتون بزنید؟:610191-ef6baed74ae31d9ef158f22056b35586:
ببخش که انقدر بدم delnia delnia جانم، شرمنده‌اتم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
تقلا می‌کرد و سعی در آزادسازی تن نحیفش از میان دستان استخوانی محمد داشت:
- شما را به خدا رهایم کنید.
پیرمرد ولی خیال کوتاه آمدن نداشت و تا به چشم تنبیه دخترک گستاخ را نمی‌دید، امکان نداشت رهایش کند. نبات یک چشمش به نور بیرون خزیده از کارگاه پدر بود و چشم دیگرش به پای لنگ محمد. بی‌شک تنها با یک ضربه به پای آسیب‌دیده‌ی پیرمرد، می‌توانست خود را نجات دهد و نزد بی‌بی فاطمه برود. اگر بی‌بی طرفش را می‌گرفت، پدر توان مخالفت نداشت. هر چند بی‌سواد ولی شیرزنی بود برای خودش. بی‌بی خودش از صدرا خواسته بود در خانه‌ی او و در خفا برایش کتاب‌هایی که از نزد پدرش و بی‌اذن او برمی‌داشت را بخواند. حتی در آن شرایط هم نمی‌توانست دست از حسرت صدرا را خوردن بردارد؛ هر دو نوه‌ی بی‌بی فاطمه بودند ولی صدرا همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
نبات چشمان عسلی‌اش را گرد کرده و رخ به سمتِ بی‌بی فاطمه چرخاند:
- تنها به خاطر گریه‌ای ساده، چوب‌تان زدند؟
پیرزن آهسته سر تکان داد و موهای جوگندمی و بلندش را پشت گوش‌هایش فرستاد:
- میل نداشتم به آن زودی به خانه‌ی شوهر روان شوم و در میان گریه مدام به پدرم التماس می‌کردم مرا نزد خود نگاه دارد.
دستانش را از شانه‌های نحیف دخترک جدا کرده و در هم گره زد. خوب خوی سرکش نبات را درک می‌کرد و بیش از هرکسِ دیگری غصه‌اش را می‌خورد. هیچ دلش نمی‌خواست نبات هم چون خودش در چهاردیواری خانه حبس شود و خودش را تا ابد یک زندانی ببیند. لبان نازکش را تر کرد و چشمان مشکی رنگش را به صورت رنگ و رورفته‌ی نبات دوخت:
- نبات! زن در این سرزمین آینده‌اش روشن است؛ مادر است و همسر.
پیرزن خودش هم حرف‌های خودش را قبول نداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
سلام‌سلام. می‌شه نظر هم بدید بچه‌ها:sugarwarez-001:

بی‌بی نردبان را یکی یکی پایین آمد و سمت درِ بی‌نوایی که هر لحظه به شکسته شدن نزدیک‌تر می‌شد، شتافت. نبات دستانش را محکم به دامن پیراهن آبی بلند و ساتنش فشرد و او هم آهسته و در تاریکی پله‌های نردبان را یکی پس از دیگری پایین آمد. گربه‌ی خاکستری همچنان در خواب بود و حتی آن هیاهو هم حریف خواب سنگین حیوان زبان‌ بسته و خسته نشده بود. نبات روی بالکن خانه ایستاده و از بین دو درخت انگور در هم تنیده، به انتهای حیاط بزرگ خانه‌ی بی‌بی چشم دوخته بود. در که گشوده شد و نور آن همه فانوس در حیاط تابید، آسیمه‌سر قدمی عقب نهاد و محکم به فانوس گلی لبه‌ی پنجره خورد و فانوس مشبک با صدای بلندی بر زمین افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/22
ارسالی‌ها
664
پسندها
21,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
سن
24
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
از آن بالا تیله‌های قهوه‌ای‌رنگش را به جلوی در خانه‌ی بی‌بی فاطمه دوخت و سری به تاسف تکان داد:
- عبدالله قُشون‌کشی کرده.
نگاه دل‌خورش را دوباره رو به نبات برگرداند:
- تو که می‌دانستی خاندان حسین دنبال یک بهانه‌اند تا انتقام ناکامی‌شان را سر مزارع گندم پدربزرگ بگیرند.
نبات آهی کشید و دست در دست صدرا گذاشت و به کمکش، روی بام نشست. خوب از کینه‌ی حسین نسبت به پدربزرگش خبر داشت. سال‌ها سر مزارع گندم قریه‌ی‌شان سمت جنوب نیشابور جنگ داشتند و این میان چندین‌نفر هم از هر دو خاندان قربانی شده بودند. صدرا دست نبات را محکم در دست گرفت و همان‌طور که با کمر خمیده و آهسته، بام به بام فرار می‌کردند، گفت:
- تردید نکن به غرامتِ کاری که کرده‌ای، زمین‌های پدربزرگ را از چنگ پدرم و پدرت در خواهند آورد.
نبات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا