- ارسالیها
- 698
- پسندها
- 22,806
- امتیازها
- 39,373
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #11
دست بزرگ صدرا گِردِ مچ ظریف دخترک سخت پیچیده شد و او را با به بام به دنبال خودش کشید. باید به طریقی گم و گور و از حیطهی نگاه و دسترسی عبدالله و پیروانش خارج میشدند. نبات در دل معماری شهر را تحسین میکرد؛ خانهها به توالی کنار هم قرار گرفته بودند و بام به بام به هم راه داشتن. با ایستادن ناگهانی صدرا، از پشت محکم به شانههای پهن مرد خورد و تنش در جای به لرز افتاد. صدرا ایستاده و از بالای بام باریکهی کوچهی خلوت و تاریک را نگاه میکرد. تنها راهی که برایشان باقی مانده بود، پایین پریدن بود. خودش بارها و بارها این کار را انجام داده بود و حتی در کودکی چندین و چندبار بابتش تازیانه خورده بود ولی دخترک... . آهی کشید:
- نبات! ارتفاع زیاد است و چارهای جز پایین پریدن برایمان نمانده.
نبات ابرو...
- نبات! ارتفاع زیاد است و چارهای جز پایین پریدن برایمان نمانده.
نبات ابرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.