نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لعل بخارا | فاطمه علی‌آبادی نویسنده‌ی انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fateme.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها 1,457
  • کاربران تگ شده هیچ

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #21
صدای خشدار آلتون خاتون بار دیگر در گوش‌هایش پیچید:
- چون نردبان آنجا نایست پسر! تعجیل کن که کار بسیار است.
نبات رو سوی صدرا گرداند و لبخند زیبای پسرک اول چیزی بود که مقابل چشمانش نقش بست. برق چشمانش خبر از آن می‌داد که فکری در سر می‌پروراند. چند قدم آرام‌آرام عقب و سوی اصطبل گوشه‌ی حیاط برداشته و چشمکی رو به سوی زده، آهسته زمزمه کرد:
- این تو وَ این آلتون خاتون. نبات خیلی زود بازخواهم گشت، اگر حال نروم، با کارهای تمام نشدنی‌اش هرگز نخواهد گذاشت بروم.
دخترک ترسان چند قدمی سوی صدرا برداشته و نگران لبان گوشتی زیبا و سرخ‌رنگش را گشود:
- چه می‌گویی صدرا؟ تو عهد بستی چندی کنارم بمانی. چگونه می‌توانی مرا کنار عجوزه‌ای چون او تنها رها کنی.
صدرا قدم‌های مانده را پر کرده و دستان بزرگ و مردانه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #22
صدرا بالاخره پا جنباند و سوی دخترکِ درخود جمع شده شتافت، مقابلش زانو زده و بی‌توجه به آلتون‌خاتونی که در طبقه‌ی بالای خانه و مقابل در چوبیِ زِوار در رفته گوش تیز کرده بود، دستان لطیف و چون پنبه‌اش را میان دستان زُمُخت و مردانه‌اش فشرد:
- این حرف‌ها چه معنا دارد نبات؟ من می‌خواستم فریبت دهم؟ هیچ می‌فهمی چه می‌گویی؟‌ حواست هست رو به چه کسی نشسته‌ای و این چرندیات را بر زبان جاری می‌‌سازی؟ من صدرام، حواست هست.
تنها خدا میدانست که به هیچ وجه قصد فریب نیمه‌ی جانش را نداشت. دلش نمی‌خواست خاطرش را مشوش کند. بیشتر در تلاش بود تا خود را فریب دهد. پسرک بیست و پنج بهار بیشتر عمر نکرده و آنکه تا آن سن، هنوزش را نیافته بود، کمی عجیب می‌نمود. هرچند که علم طب را تا حدودی نزد محمدخان طبیب آموخته و حال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #23
نبات بازوان نحیفش را از میان دستان قوی مرد مقابلش جدا کرده و قدمی عقب رفت:
- لجبازی صدرا؟ از چه روی مرا به این ناکجا آباد آوردی؟ هیچ فکر کردی چه بر من خواهد گذشت؟
دور خودش چرخی زده و بلندتر از پیش فریاد سر داد:
- خیر، از چه رو باید به من بیندیشی. تو خودخواه‌ترین فردی هستی که تاکنون دیده‌ام.
پسرک با غیض به دخترکِ نفس‌زنان مقابلش چَشم دوخت، فاصله‌ی میان‌شان را پر کرده و از میان دندان‌های چِفت‌شده‌اش غرید:
- آری! من خودخواهم.
محکم بر قفسه‌ی سینه‌اش کوبید و کدورت مردمک‌های سیاهش بیش از پیش قلب کوچک دخترک بی‌پناه را لرزاند:
- من خودخواهم، منی که هرچه از دستم برآمده برایت انجام داده‌ام و هرگز به چشمت نیامده‌ام. خودم را به آب و آتش زدم که بفهمی من برادرت نیستم، قَیِمت نیستم، ناجی‌ات نیستم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #24
شست دستش را بر گونه‌ی نبات گذاشته و قطره اشک براق را از گونه‌های گل‌انداخته‌اش زُدود:
- می‌دانی که هرگز سخن دیگران در گوش‌هایم فرو نمی‌رود. اگر به این ناکجاآباد آوردمت، از این رو بود نبات. چه توس و چه گندی‌شاپور، عاقبت باید می‌رفتم و تو را تنها می‌گذاشتم. چه خیال کرده‌ای؟ پدرت هرگز نمی‌گذاشت بلایی بر سر دخترکش بیاورند. تو را که به برزو می‌سپرد، فرزندان حسین حتی جرات نمی‌کردند نزدیکت شوند.
باز هم گونه‌ی برجسته‌ی دخترک را نوازش کرد:
- بی‌بی فاطمه از عشق من به تو آگاه است. شبانه کبوتر نامه‌رسانی سویم روانه کرد. بی‌بی که نوشتن نمی‌داند ولی می‌دانی که نقاش ماهری‌ست. تو را کشیده بود، غمگین و سر بر زانو تکیه داده. همان‌لحظه دانستم خبر شومی در راه است و به سمت خانه‌ی بی‌بی شتافتم.
دخترک را آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #25
گویی نمی‌شنید؛ هنوز هم نگاهش به گرد برخواسته از عزیمت عزیز سفرکرده‌اش بود. در یک به ناگاه همه را از دست داده و حالا گوشه‌ای از قریه‌ای ناشناخته به انتظار روزهایی نه چندان دل‌چسب نشسته بود. بافتن قالی‌های رنگی و دانه‌دانه گره‌هایی که با دستان ظریفش می‌زد را گرچه دوست نداشت ولی دلتنگش بود. بی‌بی که به خانه‌شان می‌آمد، دیگر خبری از بافت قالی و سرزنش‌های مادر نبود؛ او بود یک دنیا رنگی که بی‌بی فاطمه نثارش می‌کرد. کاغذی کاهی و رنگ‌هایی که خود از گیاهان گرفته بود. نگاهش را از خاک برخواسته در هوا گرفته و به دوردست‌ها دوخت. جایی آن دورها، روی تپه‌های خاکی و ماسه‌ای پر بود از گیاهان دارویی. بی‌بی نقش تک‌تک‌شان را برایش کشیده و صدرا نام‌شان را مقابلش نوشته بود. آهی از عمق جان کشید؛ روزها تلاش کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #26
چوب کج و معوج در دستش را چندین مرتبه این‌طرف و آن طرف برده و عاقبت راهش را یافته و آهسته‌آهسته از سه پله‌ی منتهی به مطبخ تنگ و تاریک پایین رفت و سوی تنور کاه‌گلی گوشه‌ی مطبخ شتافت. چوب را به دیواری تکیه داده و قدری خاک و کاه از برخورد چوب و دیوار بر زمین نشست. کنار تنور زانو زده و دستش را سویی دراز کرده و با چند مرتبه این سو و آن سو بردن‌شان عاقبت گرمی پارچه‌ای را لمس کرد و ظرف سفالی را سوی خودش کشید. نبات تمام مدت گوشه‌ی دیگری ایستاده و سعی در دیدن پیرزن در آن تاریکی داشت. سرانجام بی‌حوصلگی برش چیره گشته و لب به شکایت و گلایه گشود:
- فانوسی اینجا پیدا نمی‌شود که بر این تاریکی پیروز گردد؟
آلتون خاتون پارچه را کنار زده و دست درون خمیر کِرِم‌رنگ و پُف‌کرده فرو برد؛ گلوله‌ای از خمیر درست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #27
من بالاخره بعد مدت‌ها برگشتم:face-holding-back-tears::heart-suit:
می‌شه با کامنت‌ها و لایک‌هاتون خوشحالم کنین؟
:face-holding-back-tears:

با عسلی‌های درشتش خیره‌خیره کوزه را نظاره می‌کرد. اسم اسطوخودوس را چندباری از محمدخان طبیب شنیده بود؛ همان زمان‌هایی که پنهانی کنجی از طبابت‌خانه می‌ایستاد و استراق سمع می‌کرد. خاتون کوزه را به اجبار میان دستانش جا داده و از نو و لنگ‌لنگان سوی تنور کاه‌گلی کنج مطبخ رفت. مقابلش زانو زده و در حالی که آخرین لقمه‌ی خمیر را میان دستان استخوانی و کشیده‌اش وَرز می‌داد، از میان لبان نازک و بی‌رنگش گفت:
- هاون را پیش بیار دختر! از چاشت تا کنون که ماه از پسِ کوه‌ها رخ نموده، هیچ نخورده‌اند. هر روز تنها دو نوبت غذا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #28
آلتون خاتون آخرین نان را هم از تنور خارج کرد و همان‌طور که به کمک چوب‌دستی زوار در رفته‌اش برمی‌خیزید، گفت:
- این نامی‌ست که شیخ‌الرئیس برایش برگزیده. خود نیز این‌طور توضیح می‌دهد که ورم سقیروس یا غیرسرطانی منظور ورم‌های سخت است که تموج(موج دار) دارد و کاملاً سفت ولی خوش‌خیم است اما ورمی را سرطان می‌نامیم که منشا آن سوخته ی ماده ی خلط صفرایی تبدیل شده به ماده ی سودایی است. یا نوع دیگر از خلط است که سوخته است و ماده ی صفرایی در آن بوده و به سودایی تبدیل شده است.
نبات حسابی به وجد آمده و سر از پا نمی‌شناخت. بی‌اختیار خندید و دوباره پرسید:
- چگونه می‌شود درمانش نمود؟ درمانش چون ورم سدینوس است؟
از تلفظ اشتباه دخترک، لبخند تا پشت لب‌های خاتون آمده و سپس به سرعت محو گشته و چون همیشه با جدیت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #29
بچه‌ها جونم، یه خلاصه بگم؟
نبات عاشق پزشکی بود، می‌خواست یه جنازه‌ای رو بشکافد که سر رسیدن. پسرعموش، صدرا، فراریش داد. با خودش بردش پیش مادربزرگ مادریش که اصالتاً ترک بود یعنی آلتون خاتون. آقا صدرا قرار بود بره گندی‌شاپور طبابت بخونه، یاد نبات هم بده. ولی زد زیرش و رفت پیش جناب فردوسی برای یاد گرفتن شاعری. نبات تنها گذاشت پیش آلتون خاتون که ظاهراً هم بسیار بی اعصابه. اما یه خوبی داره؟ چی؟ طبابت بلده
:610191-ef6baed74ae31d9ef158f22056b35586:
***
اندک زمانی نگذشته بود که خاتون عصازنان در دل تاریکی شب به سویی قدم برداشته و نبات نیز در خود فرو رفته با نان‌های گرمی در دستانش به دنبالش راه افتاده بود. دخترک به وقت بلا دل‌نازک و به وقت تحقق رویاهایش جسور بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #30
اندک‌اندک نوری شبه آتش از آن دوردست‌ها به چشمش می‌آمد و هرقدم که نزدیک‌تر می‌شد، صدای ناله و فقان بیشتری به گوشش می‌رسید. رفته‌رفته سایه‌ها کنار رفته و به خودش که آمد گِرد تا گِردش پر بود از زنان و مردان و کودکانی که لباس‌های عجیب و غریبی به تن داشته و چهره و دستان‌شان را پوشانده بودند. بهت‌زده اطرافش را می‌نگریست که با حلقه شدن دستی گِرد پایش، از انتهای جان فریاد سر داد. خاتون ولی کمی دورتر ایستاده و حتی قدمی تکان نخورد. دخترک خام بود و جوان؛ تا سرد و گرم جهان را نمی‌چشید، نمی‌توانست به آنچه در سر می‌پروراند برسد. سال‌ها بود که زنان این سرزمین رنگ تحقق رویاهای‌شان را به خود ندیده بودند. پیرزن اهل این سرزمین نبود ولی کم نشنیده بود از آوازه‌ی زنان فرزانه و حکیمش. دیر زمانی از حمله‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

عقب
بالا