- ارسالیها
- 698
- پسندها
- 22,806
- امتیازها
- 39,373
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #21
صدای خشدار آلتون خاتون بار دیگر در گوشهایش پیچید:
- چون نردبان آنجا نایست پسر! تعجیل کن که کار بسیار است.
نبات رو سوی صدرا گرداند و لبخند زیبای پسرک اول چیزی بود که مقابل چشمانش نقش بست. برق چشمانش خبر از آن میداد که فکری در سر میپروراند. چند قدم آرامآرام عقب و سوی اصطبل گوشهی حیاط برداشته و چشمکی رو به سوی زده، آهسته زمزمه کرد:
- این تو وَ این آلتون خاتون. نبات خیلی زود بازخواهم گشت، اگر حال نروم، با کارهای تمام نشدنیاش هرگز نخواهد گذاشت بروم.
دخترک ترسان چند قدمی سوی صدرا برداشته و نگران لبان گوشتی زیبا و سرخرنگش را گشود:
- چه میگویی صدرا؟ تو عهد بستی چندی کنارم بمانی. چگونه میتوانی مرا کنار عجوزهای چون او تنها رها کنی.
صدرا قدمهای مانده را پر کرده و دستان بزرگ و مردانهاش...
- چون نردبان آنجا نایست پسر! تعجیل کن که کار بسیار است.
نبات رو سوی صدرا گرداند و لبخند زیبای پسرک اول چیزی بود که مقابل چشمانش نقش بست. برق چشمانش خبر از آن میداد که فکری در سر میپروراند. چند قدم آرامآرام عقب و سوی اصطبل گوشهی حیاط برداشته و چشمکی رو به سوی زده، آهسته زمزمه کرد:
- این تو وَ این آلتون خاتون. نبات خیلی زود بازخواهم گشت، اگر حال نروم، با کارهای تمام نشدنیاش هرگز نخواهد گذاشت بروم.
دخترک ترسان چند قدمی سوی صدرا برداشته و نگران لبان گوشتی زیبا و سرخرنگش را گشود:
- چه میگویی صدرا؟ تو عهد بستی چندی کنارم بمانی. چگونه میتوانی مرا کنار عجوزهای چون او تنها رها کنی.
صدرا قدمهای مانده را پر کرده و دستان بزرگ و مردانهاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش