نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چشم‌های بسته | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 119
  • بازدیدها 4,716
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #101
***
«هوبرت»
حال، چند روزی از دستگیر کردن آدم‌های داخل خانه می‌گذرد. هیچ‌کدامشان رفتار چندان عجیبی نداشتند. ترس که طبیعی است، دعواهایی که در این شرایط صورت می‌گیرند هم قابل درک‌تر. خودم هم به‌جای آن‌ها بودم عصبانی می‌شدم.
امروز روز عجیبی است. مانند تمام روزهایی که با فکر و خیال پرونده‌ی انزوا گذراندم؛ ولی منحصر به‌فردترینشان تحقیقات است. تحقیقات در خانه‌ای عجیب. خانه‌ای که حتی معلوم نیست صاحبش کیست و کجا غیبش زده است.
از چهارچوب در رد می‌شوم. پلیس‌ها در یک نقطه به‌صورت دایره‌ای ایستاده‌اند. حتماً بازهم چیزی پیدا کرده‌اند. دیگر از دیدن چیزهای عجیب آن‌چنان که قبلاً تعجب می‌کردم، تعجب نمی‌کنم. برایم عادی شده است.
کمی جلوتر می‌روم و دو پلیس را با گفتن کلمه‌ی «ببخشید» از هم دور کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #102
چند دقیقه‌ای باسکوت به‌یکدیگر خیره شدیم. او منتظر جواب است و من هم دارم فکر می‌کنم چگونه جوابش را بدهم. این اولین‌بار در زندگی‌ام است که یک خبرنگار سوال پیچم می‌کند.
کمی دیگر نگاهم می‌کند و سپس، سکوت بینمان را می‌شکند:
- آقا؟ جواب سوال من رو نمی‌دین؟
شروع به‌جویدن پوست لبم می‌کنم. نمی‌دانم دلیل این حجم از استرسم چیست. فقط به‌خاطر دیدن یک خبرنگار عادی است؟ اگر آیدا بود تا حالا هزاران بار او را فرستاده بود پی کارش. چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و سعی می‌کنم قاطع حرفم را بزنم و قال قضیه را بکنم.
- این اطلاعاتی که شما می‌خواین... چه‌طور بگم؟ این اطلاعاتی که شما می‌خواین سری هستن و نمی‌تونم با کسی به‌اشتراک بگذارم.
فکر کنم سعیم برای قاطع به‌نظر رسیدن بی‌فایده بود. من من کردن اصلاً جزوی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #103
لبخندی زورکی زدم و یک‌بار دیگر به‌‌صورتش نگاه کردم.
- خانم، طوری وانمود نکنید که انگار اطلاعات شما از اطلاعات من بیشتره.
با شنیدن حرفم، چهره‌اش کمی درهم رفت؛ اما به‌روی خودش نیاورد و گفت:
- آقا مثل این‌که اشتباه متوجه‌ی منظور من شدین... .
حرفش را قطع می‌کنم و قبل از رفتن می‌گویم:
- لطفاً هرچی که می‌دونید رو به‌مردم بگید. من نیازی به‌شنیدن آگاهی شما ندارم.
احساس می‌کنم زیادی تند رفتم؛ اما هرچه که باشد بهتر از گیر افتادن در منگنه‌ی یک خبرنگار است. قبل از این‌که حرف دیگری بزند، با ولوم صدای کمی بالاتر از حالت اولم می‌گویم:
- من باید برم. خدانگهدار.
و بعد، بدون این‌که منتظر اعتراض‌هایش بمانم، شروع به‌راه رفتن به‌سمت در خروجی خانه می‌کنم و در این حین، می‌توانم صدای «اما» گفتنش را بشنوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #104
در همین فکرها بودم که به‌یک‌باره، در اتاق بدون زده شدن در، با می‌شود و گرد شتابان وارد اتاق می‌شود و درحالی‌که دارد سعی می‌کند نفس‌‌هایش را به‌حالت عادی برگرداند، وسط نفس‌نفس زدنش، می‌گوید:
- هوبرت... هوبرت... فرار کرد! فرار کردن!
اخم‌هایم درهم می‌رود. از روی صندلی‌ام بلند می‌شوم. نمی‌دانم دارد درمورد چه‌چیزی حرف می‌زند؛ اما درمورد هرچه که صحبت می‌کند، چیز خوب و خوشایندی نیست. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم و با لحنی محتاط می‌گویم:
- هی، آروم باش. کی فرار کرده؟
دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و آب دهانش را به‌سختی قورت می‌دهد و با تته‌پته می‌گوید:
- انزوا! جفت انزواها.
با شنیدن همان نام آشنا، دلم هُری می‌ریزد. حس شنیدن این جمله؛ حتی از پایین افتادن از یک ساختمان هم ترسناک‌تر است. زیرلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #105
***
«انزوا»
وارد رستوران شدیم. در این شرایط وارد یک‌جای عمومی شدن به‌معنای خود را در تله انداختن است؛ اما مثل این‌که فقط من هستم که این را درک می‌کند و می‌داند. چون لورا کاملاً در فکر خوردن غذا است و طوری رفتار می‌کند که انگار یک‌فرد عادی است و امکان ندارد هر لحظه چهره‌اش را در اخبار به‌عنوان قاتل «فراری» نشان دهند.
به‌سمت یکی از میزهای خالی می‌رویم. در فضای رستوران بوی غذاهای مختلف به‌مشام می‌رسد که این باعث می‌شود حتی من هم گرسنه شوم. روی صندلی روبه‌روی لورا می‌نشینم و چند ثانیه بیشتر نمی‌گذرد که پیشخدمت با لباس‌های سفید و دفترچه و خودکار در دستش، بالای سرمان می‌آید و با لحنی آرامش‌بخش نسبت به‌تیراندازی چند ساعت پیش، می‌گوید:
- سلام، خوش آمدید. چی میل دارید؟
به‌لورا نگاهی می‌اندازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #106
چند دقیقه‌ای در سکوت سپری می‌شود تا این‌که پیشخدمت جدیدی با دو بشقاب پاستا در سینی فلزی، به‌سمتمان می‌آید. بالای سرمان می‌ایستد و هر کدام از بشقاب‌ها را جلوی یکی از ما می‌گذارد و می‌گوید:
- نوش جان.
و بدون زدن هیچ حرف دیگری، راهش را می‌کشد و می‌رود. به‌غذا نگاه می‌کنم. برعکس چند دقیقه پیش، حالا اصلاً دلم نمی‌خواهد حتی یک قاشق از این غذا را هم در دهانم بگذارم؛ اما مثل این‌که لورا چندان با من موافق نیست، زیرا قاشق قبلی را نجویده، قاشق جدید را پر می‌کند و جلوی دهانش نگه می‌دارد. قبلاً هرگز او را این‌گونه ندیده بودم. او همیشه باکلاس رفتار می‌کرد یا حداقل طوری رفتار می‌کرد که خودش اسمش را باکلاس رفتار کردن می‌گذاشت. غذای در دهانش را به‌زحمت قورت می‌دهد و پس از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #107
کمی به‌سمت لورا خم‌ می‌شوم و زمزمه می‌کنم:
- بلند شو باید بریم، زود باش.
اخم‌هایش درهم می‌رود و کمی صورتش را عقب می‌برد و طوری نگاهم می‌کند که انگار دیوانه شده‌ام. بازهم می‌خواهد لجبازی کند و با هزاران سوال مغزم را بخورد. این‌بار درحال بلند شدن از روی صندلی حرفم را تکرار می‌کنم:
- بلند شو، یک‌بار هم که شده بی‌چون و چرا به‌حرفم گوش بده.
بی‌توجه به‌حرف‌هایم دست به‌سینه به‌پشتی صندلی‌اش تکیه می‌دهد و با لحنی آرام، درست برعکس لحن استرسی من، می‌پرسد:
- چرا باید وسط غذا بریم؟
یا حرف‌هایم را نشنیده است یا به‌آن‌ها اهمیتی نمی‌دهد. درحالی‌که سعی می‌کنم صدایم را پایین نگه دارم و تا حد امکان جلب توجه نکنم، می‌گویم:
- محض رضای خدا لورا! بعداً برات توضیح میدم.
مشخص است هنوز هم قانع نشده است، چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #108
***

کوچه و پس‌کوچه‌های این شهر خیلی گیج کننده هستند. به‌قدری که حتی نمی‌دانم دارم کجا می‌روم و از من بلاتکلیف‌تر، لورای بی‌چاره است که پشت‌سرم راه می‌آید. اولین‌بار است که هیچ‌حرفی نمی‌زند و صدای داد و فریادش در کوچه‌ها نمی‌پیچد. بهم اعتماد کرده است؟ امکان ندارد. آن لورایی که من می‌شناسم امکان ندارد دوبار به‌یک نفر اعتماد کند، گرچه من کاری نکرده‌ام که سزاوار بی‌اعتمادی‌اش باشم. تنها چیزی که حالا وجود لورا را تأیید می‌کند صدای قدم‌های پاهایش است. حتی شنیدن صدای نفس کشیدنش هم دقت بالا می‌خواهد. به‌یک‌باره، مقابل یکی از کوچه‌ها می‌ایستم. به‌قدری از رستوران و جمعیت انبوهش دور شده‌ایم که فعلاً کسی ما را نبیند و بازهم صدای آژیرهای ماشین پلیس‌ها در گوشمان نپیچد.
- خب، حالا بگو چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #109
سرم را به‌نشانه‌‌ی منفی تکان می‌دهم و می‌گویم:
- نه، برای هرکدوممون پنجاه میلیون وون.
حال، لبخندش به‌طور کامل از بین می‌رود و جای آن، چشمانش کمی درشت‌تر از حالت عادی‌اش می‌شوند. صدایش کمی بلندتر می‌شود و می‌پرسد:
- چقدر؟ شوخی می‌کنی؟
من هرگز شوخی نمی‌کنم، به‌خصوص در چنین شرایطی. بازهم سرم را به‌نشانه‌ی منفی تکان می‌دهم. دیگر حتی حوصله‌ی حرف زدن را هم ندارم. تنها چیزی که می‌خواهم آزادی است. آزادی یا مرگ. اگر قرار باشد یکی از این اتفاق‌ها بیفتد و آن آزادی نباشد، ترجیح می‌دهم بمیرم تا به‌این‌که دوباره آزادی‌ام را از دست بدهم.
چند بار پشت‌سرهم پلک می‌زند و به‌وضوح دارد سعی می‌کند چیزی که شنیده است را هضم کند.
- میگم...
این را صدای ناباور لورا می‌گوید. نگاهم را دوباره به‌صورتش برمی‌گردانم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
267
پسندها
1,444
امتیازها
10,013
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #110
- والتر، الان باید چیکار کنیم؟
این‌بار صدایش به‌طرز عجیبی پایین است. بالآخره همان لورای هجده ساله پیش. دلم برایش تنگ شده بود. وقتی می‌بیند جوابش را نمی‌دهد دستش را جلوی صورتم تکان می‌دهد تا حواسم را برگرداند. حواسم سرجایش است فقط نمی‌دانم باید چه بگویم. هیچ برنامه‌ی دیگری ندارم. فقط تا جایی برنامه‌ریزی کرده بودم که از اتاق بازجویی فرار کنم، برای باقی‌اش هیچ ایده‌ای ندارم. هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌توانم نگاهم را از چهره‌اش بگیرم. با تته‌پته‌ می‌گویم:
- نمی... نمی‌دونم.
با شنیدن حرفم، به‌وضوح ناامید می‌شود و سرش را مانند مترسک پایین می‌اندازد. کف‌دستش را روی چشمانش می‌گذارد و چند ثانیه نگه می‌دارد و سپس می‌گوید:
- جدی؟ نمی‌دونی؟ پس چرا فرار کردیم؟ الان می‌خوایم... .
حرفش را ادامه نمی‌دهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا