• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #41
***

حدود یک ساعت بعد به ویلای ساشا رسیدم. با دیدن ماشین شایان با فاصله‌ی پانصد متر پارک کردم. سوز هوای پاییز در قلبم رخنه کرده بود. پیاده به سمت ماشین شایان رفتم و سوئیچم را از شیشه باز ماشین بغلش انداختم:
- ماشینم رو ببر.
و از شایان فاصله گرفتم. هوای آلوده از سرما و دود ماشین را به ریه‌هایم کشیدم و با لبخند کجی که روی صورتم شکل گرفته بود به سمت درب‌ بزرگ و سیاه‌رنگ ویلا رفتم. مقابل درب دو سگ سرابی نخودی رنگ قرار داشت که با زنجیر به دیوار وصل شده بودند. به محض دیدنم شروع کردند به پارس کردن و صدای زنجیرهای‌شان گوشم را خراش می‌داد. آرام زمزمه کردم:
- ساشا... زنت از این دو تا خیلی لوس‌تر رفتار می‌کرد.
پوزخندی زده و به سمت نگهبانی رفتم. درحالی که دستانم درون جیب‌هایم بود بینمی‌ام را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #42
تنم سست شده بود. تمام عضلاتم منقبض شده و سرم را زیر انداخته بودم. سر جایگاه همیشگی منتظرش بودم. وسط ستاره برعکس، روی خونی که برای من قربانی کرده بود. نمی‌دانستم ماهر مرا پشتیبانی می‌کرد یا نه. آیا فریب خورده بود تا برای تعقیب من و دانستن مکان زیرزمین بیاید؟ هوای سرد باعث شد بینی‌‌ام را بالا بکشم. دست در جیب سویشرت همیشگی با خود زمزمه کردم:
- بار اولم که نیست، من آدم محبوبشم، اون فقط می‌خواد من رو تربیت کنه، چیزی نیست.
هرچند دروغ تحویل خودم می‌دادم؛ اما برای اینکه از ترسم بکاهم مجبور بودم. با افتادن یک نور قرمز به اندازه یک نقطه روی سویشرتم سرم را بالا آوردم؛ کار اسنایپر بود. با دیدن مردی سیاه‌پوش بر روی پشت بام یکی از ویلاها فهمیدم ماهر قبول کرده. خرسند دست راستم را از جیبم درآوردم و روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #43
چشم‌بندم را خودش درآورد. از ترس حتی چشمانم را نمالیدم تا بهتر ببینم. هنوز فرمان نداده بود که برخیزم. آرام اشاره کرد تا آن دو نفر از افرادش پیاده شده و ما تنها باشیم. تنها ماندن با او سخت‌ترین کار ممکن بود. مطمئن بودم این عواطفم را او می‌دانست؛ اما برای بهتر تربیت کردنم بروز نمی‌داد. سرش را به گوش راستم نزدیک کرد. نفس‌هایش پوستم را می‌سوزاند و تا استخوانم نفوذ می‌کرد. زمزمه‌‌وار کنار گوشم لب زد:
- اینجا تو یاسکای واقعی هستی. دختر معبود. خلفه‌ی شیطان. هیچ کس مثل تو لیاقت این لقب رو نداره. از معبود سپاس‌گزار باش و در مقابل برده‌ها خدایی کن.
عقب کشید. درحالی که شانه‌هایم را می‌فشرد بلندتر گفت:
- بنده‌هات منتظرتن یاسکا. به خونه خوش اومدی.
درب را گشوده و اول خودش پیاده شد. صدای همهمه تپش قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #44
به محض خروجش از تخت برخاسته و نشستم که این حرکت ناگهانی باعث تشدید درد پهلویم شد. کمی در خود پیچیدم و به ملافه‌ی مشکی‌رنگ چنگ زدم. لعنت به تو قابیل! مقابلم آیینه‌ی دایره‌ شکلی قرار داشت که می‌توانستم چهره‌ی رنجورم را در آن ببینم؛ همراه با عکس پنتاگرام وارونه بر دیوار پشت سرم.
از تخت پایین آمده و به سمت دربی رو به روی درب ورودی اتاق رفتم. سرویس بهداشتی اختصاصی من بود و من چه شکنجه‌ها که در همین چهاردیواری زیر دوش آب نشدم. چراغ‌های اینجا همه قرمز رنگ بودند که باعث میشد آن حس اضطراب در وجودت رخنه کند. تیشرت طوسی‌رنگم که حال از صدقه سری قابیل سرخ شده بود را از تنم خارج کردم. مقابل همین آینه و روشویی بارها و بارها زخم‌هایم را مداوا کردم. این آینه با حاشیه قرمز جزوی از خود من بود.
نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #45
با تمام زنجیرهایی که به من وصل شده بود و گویا مرا به پایین می‌کشید تا غرقم کند ایستاده بودم، استوار. ردای بلند سیاه‌رنگی به تنم و از گوشه و کنار لباسم زنجیر آویزان شده بود. کاهنین مشغول ریزه‌کاری‌های لباسم بودند و کاهن اعظم دست به عصا فرمان می‌داد. کمربند آهنینم را محکم کردند و در نهایت انگشترهایم را یک‌به‌یک به انگشتان سردم انداختند. نگاه‌شان کردم. یکی طرح سر قوچ، دیگری افعی و آخری سر خوک بود. در نهایت همه‌‌ی کاهنین بعد از آن‌که نقابم را به چهره گذاشتند از اتاق خارج شدند. فقط من ماندم و کاهن اعظم. با شنیدن صدای عصا متوجه نزدیک شدنش شدم. آرام مقابلم ایستاد و تعظیم کرد:
- ولیعهد به سلامت باد!
حینی که‌ کمر راست می‌کرد به تاج اشاره کرد:
- تاج رو خودتون به سر بذارید. اجازه بدید قدرت ابلیس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #46
همراه با قابیل به طبقه منفی دو رفتیم، تالاری بزرگ برای انواع اقسام مراسمات و آیین‌های شیطانی. صدای جیغ کرکننده برده‌ها و موسیقی راک که خواننده‌ای با صدای خشن و زمخت آیات شیطانی را درون میکروفون فریاد میزد. همراه هم در راهی با فرش قرمز از میان برده‌های درحال سجده رد شده و به قسمتی با ارتفاع بالاتر که محل استقرار من و قابیل بود رسیدیم. نگاهم در میان برده‌ها چرخید که چهره‌ای آشنا حرکتم را کند کرد، نازنین بود. حرکتی شبیه دم تکان دادن سگ از خود بروز می‌داد و سرش مثل باقی برده‌ها پایین بود. ماهر ق*م*ا*ر بدی را آغاز کرده بود. این نازنین هیچ شباهتی به همسر ماهر نداشت.
با اشاره دست قابیل موسیقی قطع شد، برده‌ها لال شدند و فقط صدای جلز و ولز ذغال‌های درون آتش‌دان به گوش می‌رسید. مثل همیشه ترکیب بوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Sad
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #47
چونان جنازه‌ای نگاهم را به آیینه کشیدم. دوباره همان اتاق جهنمی، من با آن لباس منفور و نور سرخ‌فام. نقاب را از روی صورتم برداشتم. گویی خون عایشه روی چهره‌ام نقش بسته بود و دستانم آلوده به خودم. نگاهم به تاج کشیده شد و نقش پنتاگرام وارونه در دیوار پشت سرم به حال و روزم می‌خندید. تصویر آیینه رنگ باخت و عایشه شروع کرد به سخن گفتن:
- می‌خوای منو بکشی؟ من تنهام. مامان و بابام مردن. من هیچی ندارم. منو نکش.
فضا عوض شد. روستای متروک جان گرفت و عایشه با همان لباس محلی قرمز و روسری بلندش ایستاده بود. می‌خواستم دهان باز کنم و توضیح بدهم که ناچار بودم؛ اما عایشه پیشی گرفت:
- داداشم زخمیه. می‌تونی کمکش کنی؟ خواهش می‌کنم.
عایشه با همان دمپایی‌های قرمز خاکی دوید. می‌‌خواستم فریاد بزنم نرو؛ اما عایشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Sad
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #48
صدای دستگاه ضربان قلب، ندای یک زندگی را در گوش‌ها می‌نواخت. دهانم خشک شده بود و لوله‌ای در آن مرا به حالت تهوع وادار می‌کرد. نفس‌هایم عجیب قصد رفت و آمد از بینی‌‌ام را نداشتند. پلک‌هایم نمی‌خواستند باز شوند و صدایی مرا هشیار کرد:
- به هوش اومد.
ناآشنا بود. شاید هم نبود؛ منتها کنون قدرت تحلیل نداشتم. صدای چندین قدم که به من نزدیک شدند و بوی تند اتاق استریل. لوله که از دهانم خارج شد چند بار سرفه کردم. به سختی آب دهانم را که مثل زهر بود فرو بردم. آرام پلک‌هایم را باز کردند. روی‌شان چسب زده بودند. نور اتاق چشمم را زد. چندین دکتر و پرستار در هاله‌ای محو پیش چشمانم جان گرفتند. بعد از کارهای مربوطه همه‌شان اتاق را ترک کردند؛ اما انگار اتاق سنگینی حضور شخصی دیگر به جز من را نیز تحمل می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #49
دوباره روی همان تخت جهنمی، انعکاسی از تصویر من روی آیینه و بالای سرم همان نماد شیطانی و نور سرخ اتاق که روی چهره‌ام کلمه‌ی قاتل را جیغ می‌کشید. هر دو دستم را بانداژ کرده بودند. دست چپم به خاطر رگی که زده بودم و دست راستم به خاطر خرده شیشه‌ها. آیینه‌ی اتاق را زود عوض کرده بودند و همین باعث پوزخندم شد. صدای یک کاهن از پشت درب مرا از تصویر منفور خودم رهایی داد:
- ملکه، کاهن اعظم شما رو به جلسه‌ی بزرگ آیات شیطان دعوت می‌کنن. جناب قابیل گفتن این پیام رو حتماً به شما برسونم.
تهدیدم کرده بود. این یعنی باید در این جلسه شرکت می‌کردم. از پشت درب گفتم:
- می‌تونی بری.
جلسه‌ای که مرا به آن دعوت کرده بودند بیشتر برای فریب دادن برده‌ها بود. آیات شیطانی تفسیر میشد و خدا و حقایق انکار. هرچه می‌گفتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
287
پسندها
2,802
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #50
دیگر توانی در من نمانده بود برای مقابله با قابیل. سر خم کرده بودم. پشیمان از تمام تقلاها، سقوط کرده بودم. تعظیم کردم، آخر به قاتل خودم تعظیم کردم. وقتی ویدیویی ضبط‌شده از یاسین، برادرم پخش شد که درحال بازی کردن با دخترش بود، دیگر نتوانستم با او جدال کنم. هنوز صدای خنده‌های نهال که به سختی کلمه‌‌‌ی یاسکا را ادا می‌کرد در ذهنم اکو میشد.
- یا... یاشکا... یاشا... یاشکا.
نمی‌توانست س را تلفظ کند. چقدر سخت بود که دوباره بخواهم قربانی شوم. می‌دانستم این ریسمان نجس در انتها به من می‌رسد؛ اما سعی می‌کردم که باور نکنم و بجنگم. چقدر احمقانه در تلاش بودم و توهم می‌زدم توان غلبه کردن به قابیل را دارم. با چشم‌های پر از اشک به چهره‌ی عایشه نگاه کردم. هنوز بهت در چشمانش نشسته بود. جای گلوله در پیشانی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR
  • Sad
واکنش‌ها[ی پسندها] bitw

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا