- تاریخ ثبتنام
- 28/7/23
- ارسالیها
- 946
- پسندها
- 6,984
- امتیازها
- 22,873
- مدالها
- 25
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #91
جنگیر بعد از آنکه همهچیز را شنید گفت:
- که اینطور. پس بهتره امشب همینجا بمونید.
نفهمیدم چرا اینطور میگوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- شما گفتین که یک ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون میخوام امشب رو اینجا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدیتری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمیکنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه.
حرفهایش درست بود و میدانستم مشکل خانهمان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آنجا نهفته است.
ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمیدانستم با آنکه...
- که اینطور. پس بهتره امشب همینجا بمونید.
نفهمیدم چرا اینطور میگوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- شما گفتین که یک ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون میخوام امشب رو اینجا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدیتری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمیکنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه.
حرفهایش درست بود و میدانستم مشکل خانهمان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آنجا نهفته است.
ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمیدانستم با آنکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.