• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,728
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
وزش شدید باد امانم را بریده است. موهای بلند و مشکی‌ام هم‌چون هزاران شلاق به روی صورت و چشمانم کوبیده می‌شوند. همه جا تاریک است، آن‌قدر تاریک که نمی‌توانم زمین زیر پایم را ببینم و با اولین قدمم پایم به چیزی گیر می‌کند و آوار زمین می‌شوم. درد در تنم می‌پیچد. سعی می‌کنم با کمک دست‌هایم از جا بلند شوم. دست‌هایم را روی زمین می‌گذارم و از جا بلند می‌شوم. خاک زمین نمناک است، گویا پیش از حضور من، باران باریده است. به سختی می‌ایستم و لباس‌های خوابم که متشکل از یک پیراهن و شلوار گشاد هستند را تکان می‌دهم تا گل‌های چسبیده به آن‌ها که تا آن لحظه به من دهن کجی می‌کردند، پاک شوند. به اطرافم نگاه می‌کنم. چشمانم به تاریکی عادت کرده است و اکنون بهتر می‌بینم. نه! این امکان ندارد. من آن‌جا چه می‌کنم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
صدای مادرم و رضا در گوشم می‌پیچد. با صدایی بلند درباره من چیزهایی می‌گویند که ای کاش گوش‌هایم نمی‌شنیدند. صدای مادرم هم‌چون همیشه راه اشک‌هایم را باز می‌کند.
- می‌بینی رضا! دختره‌ی نکبت تا لنگ ظهر خوابه و نمی‌گه پا بشم خونه رو جمع کنم مهمون میاد برای فاتحه.
صدای رضا هم بیشتر از آن، روی اعصاب و معده‌ام چنگ می‌اندازد و باعث می‌شود حالت تهوع بگیرم. حالم بد است، سریع از جایم بلند می‌شوم تا خود را به سرویس برسانم. از روی تخت خود را به پایین سُر می‌دهم و به سمت درب اتاق قدم برمی‌دارم. خنکیِ کف اتاقم به پاهای برهنه‌ام اصابت می‌کند و سرمای جان فرسا را به مغز و استخوانم وارد می‌کند. نفس‌ عمیقی کشیدم و دستم را روی دست‌گیره درب گذاشتم و دست‌گیره را فشردم. بیرون که می‌آیم، مادرم در هال کوچکمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #13
خیره به چشمان اشکی‌ام تیرخلاص را می‌زند.
- کاش بابات همون موقع مُرده بود و هیچ‌وقت تو رو باردار نمی‌شدم.
نه اشک‌های من بند آمدنی‌اند و نه تحقیر و تمسخر او.
- کاش بابات زودتر مرده بود، الهی شکر که مُرد، الهی توام بمیری!
حالم بد بود. از مادرم بیزار بودم. می‌خواستم بابت تمام حال بدی که سرم آورده است تقاص پس دهد؛ ولی او مادرم است! حتی وقتی زیر دست و پایش لگد کوبم می‌کند و من می‌توانم از خود دفاع کنم و دوبرابرش را سرش بیاورم؛ ولی او مادرم است... اگر او دلش سنگ است من که دلم سنگ نیست، من که مانند او نیستم. فشار شدیدی در سرم احساس می‌کنم. سرم به درد آمده است، هرگاه که اشک‌هایم راه می‌افتند سردردم هم عود می‌کند. بیخیالِ سرویس، می‌خواهم به سمت اتاقم بروم و مسکنی بخورم؛ ولی مادر به شدت مچ دستم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
اشک‌هایم را با انگشتان دست‌های سردم پاک می‌کردم و چمدانم را با دست‌های شبنم‌زده از چشم‌هایم، می‌بستم. حالم بد بود. می‌خواستم از هرچه که است دور باشم. اصلاً چیزی نبود که باشد! دیگر هیچ نبود! تمام بدنم و دل و جانم از کتک‌هایی که از مادر و رضا خورده بودم، تکه پاره بود. آهی می‌کشم و روسری سبز یشمی‌ام را به‌سر می‌کنم و از اتاقم خارج می‌شوم. پایم را که درونِ هال می‌گذارم صدای آلفرد را می‌شنوم که میـو کنان جلویم سبز می‌شود و با چشمان کهربایی‌اش معصومانه و میو‌وار به من خیره می‌شود.
چند روزی است که آلفرد را ندیده‌ام، دقیقاً از روز مرگ پدر به بعد ندیدمش. دلم برایش تنگ شده است. حالم بد است؛ ولی به ناچار برایش لبخند می‌زنم، لبخندی کاملاً مصنوعی و گربه‌خرکُن!
لبخندم باعث می‌شود بپرد بغلم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #15
بی‌اختیار پوزخند می‌زنم:
- مگه برات مهمه کدوم جهنم‌دره‌ای میرم؟
لحظه‌ای محو حلقه‌ای اشک در چشمانش می‌شوم و او می‌گوید:
- آره که مهمه، مگه میشه که مهم نباشه، تو جونمی، کجا می‌خوای بری؟
چه می‌گفت؟ جانش بودم؟ اگر جانش بودم پس چرا آن‌گونه مرا رها کرده بود؟ چرا دست در دست مادرش خوش‌خوشان خواستگاری دیگری رفته بود.
اصلاً چرا در اوج عشق و دوست داشتن محلم نمی‌گذاشت و دلم را شکسته بود؟
پوزخندم شدیدتر می‌شود و می‌گویم:
- دارم میرم، از این خونه، از این شهر یا حتی از این کشور... اصلاً به تو چه.
لب باز می‌کند که چیزی بگوید؛ اما کلامش را شروع نشده، می‌بُرم و با بی‌رحمی می‌گویم:
- حرف نزن! حرفات برام هیچ اهمیتی ندارن!
خشم درون چشم‌هایش شعله می‌کشد.
- آره دیگه، همین که نمی‌ذاری حرف بزنم کارمون به این‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #16
اشک‌هایم به شدت می‌بارند. کاش نیامده بود. کاش داغ دلم را تازه نکرده بود. نمی‌دانم عصبی‌ام یا غمگین، فقط می‌دانم انبوهی از احساسات درهم شکسته‌ام. احساس می‌کنم مچاله شده‌ام و مدت نامشخصی طول می‌کشد خودم را راست کنم.
بغضم را قورت می‌دهم و دکمه پخش را می‌زنم تا حواسم از افکارم پرت شود. صدای خواننده درون گوش‌هایم می‌پیچد:
«خیلی حرفا رو نمی‌شه با ترانه‌ها بگیم،
یه عمره چشام رو بستم رو تمام زندگیم.
وقتی ترسی تو دلم نیست واسه چی سکوت کنم؟
من به قُله نرسیدم که بخوام سقوط کنم!
رو به روم وایساده دنیا، پل‌های شکستـه پشتم،
یه روزی توی گذشته‌ام همـه احساسم رو کشتم.
میخوام حرفامو بدونـی... می‌کُشه منو نگفتن؛
تو که رفتی همه دنیا دارن از چشام می‌افتن... .»
آوای زنگ موبایلم مرا از عُمق آهنگ و خاطرات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #17
لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند و می‌گویم:
- نازلی من دارم بی‌خبر میرم ها! حواست باشه یوقت بهشون نگی کجام.
با لحن اطمینان بخشی پاسخم را می‌دهد:
- خیالت راحت رفیق جانم خیالت راحت. فقط مواظب خودت باش.
چشمی می‌گویم و بعد از خداحافظیِ مختصری، به مکالمه پایان می‌دهم و چشمانم را روی هم می‌فشارم. سرعتم را بیشتر می‌کنم و همزمان غرق خاطرات‌ می‌شوم... افسردگی امانم را بریده، لحظه‌ای نیست که حالم بد و هوای دلم ابری نباشد.
***
تقریباً یک و نیم کیلومتر مانده که به روستای مورد نظر برسم. شب از نیمه گذشته و خستگی و خواب آلودگی رمقی برایم نگذاشته. متوقف می‌شوم در گوشه‌ی جاده، در نزدیکیِ خانه‌ای که کمی دورتر از جاده قرار دارد و هیچ نوری از آن‌سو نمی‌آمد که خبری از حیات دهد! آلفرد مُدام خواب است، نمی‌دانم شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #18
با لبخند و آرامشی که گویا عضوی جدانشدنی از صورتش بودند گفت:
- خواب‌آلودی عزیزم، برای همین چیزی به خاطر نمیاری. من بیرون بودم، موقع برگشت به خونه، دیدم توی ماشین می‌خوابی، منم که تنهام، دعوتت کردم بیایی خونه‌م تا مبادا توی ماشین سرما بخوری!
خدای من! حالتی داشتم که گویا در انباری از تعجب و سردرگمی افتاده‌ام و یا تانکری پر از حیرت در وجودم تزریق کرده‌اند! وسط تابستان چه سرمایی بخورم آخر؟ اصلاً پس چرا این‌هایی که می‌گوید را به خاطر نمی‌آورم؟! شاید هم راست می‌گوید و حتماً خواب‌آلود هستم! آخر این افسردگی حواس برایم نگذاشته است. وارد بحث نمی‌شوم. به دور و بر نگاهی می‌اندازم و فقط می‌پرسم:
- آلفرد... امم ببخشید... گربه‌ام کجاست؟
با لحنی پر اطمینانی گفت:
- گفتی مایلی گربه‌ت توی ماشین بمونه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #19
با خود می‌اندیشم این زنِ مهربان از جدایی بیشتر زجر کشیده یا من؟ اما درد دارد! فرقی ندارد جدایی چگونه پیش بیایید، دردش در جای خودش ثابت است، دقیقاً همان‌جا، وسط جایی که قلب نامیده می‌شود و منبعِ شگرفی برای انبوعِ دردهای عمیق‌مان است. جدایی عضو جدا نشدنیِ جهانِ عشق است؛ در کتاب ملت عشق شمس راست می‌گفت: «هر کجا عشق باشد، دیر یا زود، جدایی هم است.» و من در آن لحظه نمی‌دانستم در آینده چه‌ها قرار است به سرِ قلبم بیایید... .
با صدای ناآشنای مردی به خودم می‌آیم:
- ببخشید سرکارخانم... شما کی هستین؟!
سرم را که بالا می‌آورم در یک‌ لحظه آنی وحشت تمام جانم را می‌رُباید! تمام بدنم از ترس قفل می‌کند! حتی جرأت ندارم سرم را برگردانم و به قاب عکس نگاه کنم که شاید اشتباه می‌بینم!
- خانم محترم، لطفاً بگید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #20
اصلاً نمی‌دانم آن‌جا چه خبر است! توهم زده‌ام یا با من بازی می‌کنند؟! زن از پله‌های مارپیچ پایین آمد و کنار مرد مقابلم ایستاد؛ اما... اما آنچه وحشتم را افزایش می‌داد در آن‌ لحظه نه حرف‌هایشان بود و نه حضورشان، بلکه فقط و فقط چاقوی بزرگی که انگار مناسب قصابی‌ست و در دست زن مهربان که اکنون حس می‌کردم لبخندش کریه و وحشت‌آور است، بود! نکند بخواهند با آن چاقو مرا سلاخی کنند؟ درحالی‌که حس می‌کردم مرگم فرا رسیده و آن دو فرشتگان مرگم هستند، فکرم را با خشکی دهانم به سختی لب زدم:
- شما... شما... می‌خواین منو... بکشین؟!
با خارج شدن این حرف‌ها از دهانم، هردو نفر گویا که بهترین جوک عمرشان را شنیده باشند زدند زیر خنده، آنقدر شدید و هیستریک‌وار که وحشت بیشتری به جانم انداختند و هردو همزمان لب گشودند که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا