- تاریخ ثبتنام
- 28/7/23
- ارسالیها
- 947
- پسندها
- 6,995
- امتیازها
- 22,873
- مدالها
- 25
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #11
***
وزش شدید باد امانم را بریده است. موهای بلند و مشکیام همچون هزاران شلاق به روی صورت و چشمانم کوبیده میشوند. همه جا تاریک است، آنقدر تاریک که نمیتوانم زمین زیر پایم را ببینم و با اولین قدمم پایم به چیزی گیر میکند و آوار زمین میشوم. درد در تنم میپیچد. سعی میکنم با کمک دستهایم از جا بلند شوم. دستهایم را روی زمین میگذارم و از جا بلند میشوم. خاک زمین نمناک است، گویا پیش از حضور من، باران باریده است. به سختی میایستم و لباسهای خوابم که متشکل از یک پیراهن و شلوار گشاد هستند را تکان میدهم تا گلهای چسبیده به آنها که تا آن لحظه به من دهن کجی میکردند، پاک شوند. به اطرافم نگاه میکنم. چشمانم به تاریکی عادت کرده است و اکنون بهتر میبینم. نه! این امکان ندارد. من آنجا چه میکنم؟...
وزش شدید باد امانم را بریده است. موهای بلند و مشکیام همچون هزاران شلاق به روی صورت و چشمانم کوبیده میشوند. همه جا تاریک است، آنقدر تاریک که نمیتوانم زمین زیر پایم را ببینم و با اولین قدمم پایم به چیزی گیر میکند و آوار زمین میشوم. درد در تنم میپیچد. سعی میکنم با کمک دستهایم از جا بلند شوم. دستهایم را روی زمین میگذارم و از جا بلند میشوم. خاک زمین نمناک است، گویا پیش از حضور من، باران باریده است. به سختی میایستم و لباسهای خوابم که متشکل از یک پیراهن و شلوار گشاد هستند را تکان میدهم تا گلهای چسبیده به آنها که تا آن لحظه به من دهن کجی میکردند، پاک شوند. به اطرافم نگاه میکنم. چشمانم به تاریکی عادت کرده است و اکنون بهتر میبینم. نه! این امکان ندارد. من آنجا چه میکنم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش