• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,727
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #61
خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم.
پاسخ پیام مراجعی به نام الهام را می‌دهم و لحظه‌ای غرق زندگی‌ِ الهام می‌شوم. او دیوانه‌وار عاشق همسرش بود و یک دختر 4 ساله هم داشتند. مشکل این‌جا بود که همسرش از تولد دخترکش تا کنون بنابر دلایلی که خودش هم نمی‌توانست بفهمد، از آن‌ها فاصله گرفته است. می‌گفت 4 سال است که حسرت یک لبخند و روی خوش از همسرش روی دلش مانده است. آن‌ها دخترعمو و پسرعمو هستند و طلاق نگرفته‌اند تا مبادا دخترکشان با احساس این‌که بچه‌ی طلاق است بزرگ نشود. دوبار باهم ملاقات کرده بودیم. زن جوان و زیبایی بود. در سی سالگی‌اش چشمان آبی و موهای بلوندش می‌درخشیدن. گاهی احساس می‌کردم درگیر پارانویا است، چون رفتارهایش گاهی نامتعادل می‌شدند؛ ولی آن‌قدر غم‌هایش عمیق و خودش معصوم بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #62
غش خندیدم و گفتم:
- باید می‌بودم و این صحنه رو می‌دیدم.
سپس لباس انتخابی دلوین را پوشیدم و باهم پایین رفتیم. طرف که مردی پنجاه ساله بود، با مادر و خواهرش رسماً برای خواستگاری آمده بود. چشمم که به موهای سفیدش افتاد، یاد تارموهای سفید لابه‌لای موهای مازیار افتادم. و دلم برای موهایش پر کشید. نمی‌دانم چطور؛ ولی به طرزی عمیق دلبسته‌ی او شده بودم. با فکر به این‌که دیگر مازیار را دارم، دیگر یک خانواده خوب دارم و بهتر است باور کنم که به یک دنیای دیگر و یک زندگی دیگر رفته‌ام و نجات یافته‌ام، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم.
***
چهل و پنج دقیقه بود که با الهام صحبت می‌کردم. دیگر داشت تایم صحبتمان تمام میشد؛ ولی هنوز می‌خواستم به او نکاتی را بگویم تا با رعایتشان فکرش را آزادتر کند؛ ولی دخترش ماری مدام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #63
الهام به طرف منی که در چنگ افکارم افتاده بودم، حمله‌ور شد و فریاد کشید:
- می‌کشمت زنیکه بی‌شرف.
سیلی‌اش روی گونه راستم، سوزش عمیقی ایجاد کرد و مازیار با عربده نام الهام را صدا زد. الهام باز هم بی‌توجه به مازیار خطاب به من غرید:
- خوشبختی منو ازم گرفتی، الهی به خاک سیاه بشینی.
دلم می‌خواست فریاد بکشم و بگویم من که گناهی ندارم... اشک‌هایم سُر خوردند. الهام دست دخترکش را گرفت و از اتاق بیرون رفت. من ماندم با مازیاری که نامرد از آب در آمده بود و اشک‌هایی که بی محابا روی صورتم سُر می‌خوردند. مازیار به سمتم آمد که آرامم کند؛ اما بی‌تابانه روی صندلی فرود آمدم و گریه کردم. با صدایی که می‌دانستم تمام اهالی ساختمانی که مطبم در آن بود می‌شنیدند هق‌هق کردم، با تمام وجود زار زدم برای بدبخت بودنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #64
اشک‌هایم بند می‌آیند و حیرت و غم سرتاسر وجودم را می‌گیرند و زیر لب زمزمه می‌کنم:
- یعنی تو و الهام... زن و شوهر نیستین؟
چشمانش را آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید:
- معلومه که نه. اگه به حرف من اعتماد نداری می‌تونی از بررسی شناسنامه جفتمون که مجردیم تا دی‌ان‌ای من و ماری و سؤال و جواب از خانواده‌ام پیش بریم.
او با اطمینان مرا می‌نگریست و من با بغض نگاهش می‌کنم. مازیار به من دروغ نگفته است؟ یعنی الهامی که مدتیست تراپیستش هستم و از عشق خودش به شوهرش و از بی‌مهری شوهرش می‌نالید، زن مازیار نیست؟ احساس می‌کردم از شدت درد و رنج از درون درحال متلاشی شدن هستم. مازیار حقیقت را می‌گفت، می‌دانستم. گرچه این را نمی‌دانم چطور؛ ولی به مازیار اعتماد و باوری عمیق داشتم. سپس بعد از این‌که ماجرای خودش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #65
اما من بدنم مثل آبی بود که روی آتش گذاشته‌‌اند. از بیرون آرام، از درون جوشان. ذهنم در آن لحظه هم‌چون درب یک انباری تاریک، بی‌اجازه باز و بسته میشد. تصاویر، صداها، خاطراتی که فکر می‌کردم دفنشان کرده‌ام، یکی‌یکی از خاک بیرون می‌آمدند.
چیزهایی که مازیار نمی‌دانست. چیزهایی که اگر می‌فهمید، شاید همان آرامش را از من پس می‌گرفت.
از جایم بلند شدم و لب زدم:
- بریم قدم بزنیم.
سرش را تکان داد و همراهی‌ام کرد. با آرامش از مطب زدیم بیرون و در پارک کنی دورتر از مطب قدم زدن را شروع کردیم. آسمان می‌غُرید و گواه باران می‌داد. کم‌کم داشت شب میشد. نور پارک کم بود و سکوت سنگین. مازیار در همان حال گفت:
- تو هنوز از این‌که من ازت یه چیزایی رو پنهون کردم، ناراحتی؟
او که چیزی را پنهان نکرده بود. چه معنی داشت از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #66
بی‌‌حرف، آرام دستانم را گرفت که احساس امنیت کردم و ادامه دادم:
- من برات هیچ‌چیز نمی‌تونم باشم. نه دوست، نه معشوق، نه حتی یه آشنای معمولی.
به عمق چشمانش که قفل چشمانم بودند نگاه کردم و لرزان‌تر از قبل گفتم:
- من مُدام توهم می‌زنم... من یه زندگی دیگه داشتم، الآن یه زندگی دیگه دارم، نمی‌دونم چطور... می‌فهمی مازیار من نمی‌فهمم چی به چیه.
هنوز صامت به من خیره بود. با تمام حال بد درونم، نسبت به او احساس بدی نداشتم، حتی سکوتش برایم نشانه خوبی بود. او ساکت بود؛ چون می‌خواست مرا بفهمد. می‌دانستم حرف‌هایم بی‌سر و ته هستند. من می‌ترسیدم همان‌طور که زندگی گمشده‌ام را از دست داده‌ام، روزی این زندگی را هم از دست بدهم و مازیار کنار خودش نگاه کند و ببیند کسی که کنارش است فقط سایه‌ایست از من. می‌ترسیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #67
***
بعد از روزی که همه چیز را به او گفتم دیگر هم را ندیده بودیم. تا این‌که امروز پیام داد: « لطفاً بیا کنار دریاچه، یه موضوع مهمی رو باید بهت بگم.»
و حالا کنار دریاچه روی نیمکت نشسته بودیم. لحظاتی را در سکوت هم‌دیگر را تماشا کردیم. دلتنگی‌ام با نگاه کردنش رفع نمی‌شد، دلم صدایش را می‌خواست، می‌خواستم حرف بزند، مثل همیشه. پس بی‌تردید به او گفتم:
- گفتی موضوع مهمی هست، پس حرف بزن لطفاً.
موضوع برایم اهمیتی نداشت، من می‌خواستم صدایش را بشنوم. گوش‌هایم برای شنیدن یک لحظه صدایش جان می‌دادند. آرام از جایش بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد. دستم را در دستش قرار دادم و از جایم بلند شدم. می‌دانستم می‌خواهد قدم بزنیم. و خودش هم همین را تایید کرد و گفت:
- بریم توی راه، صحبت می‌کنیم.
نمی‌دانستم راهِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #68
حرفش تهِ دلم نشست؛ ولی نمی‌دانستم چرا با همه‌ی حرف‌های فلسفی و ترسناکش، وقتی کنارم بود احساس آرامش می‌کردم. یک جور امنیت غریب. گویا هیچ اتفاق بدی نمی‌توانست برایم کنار او بیفتد. من دوستش داشتم و نمی‌توانستم انکار کنم که او اولین انسان درستی‌ است که تا آن لحظه دیده بودمش. مازیار تنها کسی بود که نه غم‌هایم را قضاوت کرد و نه با ترحم نگاهم کرد؛ بلکه فقط غم‌هایم را دید و فهمید.
در همین حین که کنار دریاچه قدم می‌زدیم به خانه‌ای‌ در دل جنگل کوچک کنار رودخانه رسیدیم. آن‌قدر غرق صحبت بودیم که نفهمیدم چطور به آن‌جا رسیدیم.
ایستادم و از او پرسیدم:
- این‌جا کجاست؟ چرا این‌جاییم مازیار؟
انکار نمی‌کنم، در یک لحظه هزاران فکر در سرم گذشت. مازیار آرام با لحنی که برای اولین بار غم داشت پاسخ داد:
- بعد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #69
ابروهایم از تعجب بالا پریدند. منظورش چه بود؟ در یک لحظه عصبی شدم و گفتم:
- منظورتون اینه که من یه بیمار روانی هستم و توی خیالاتم زندگی می‌کنم؟
لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که نیمی از آن هولناک و نیمه‌ی دیگرش آرامش‌بخش است.
- خیالاتت نه، تو توی یه خواب زندگی می‌کنی.
گیج و مشکوک نگاهش می‌کردم که گفت:
- یه خواب پر از وهم... خوابی که جادو برات بافته.
خشکم زد. چه جادویی؟ از چه حرف می‌زد؟
در چشم‌هایش خیره بودم. سیاه و براق، گویا تهِ چاهی باشد که پر از ستاره‌ است.
- میشه واضح‌تر صحبت کنید؟ یا حداقل کامل؟
به مازیار نگاه کردم که آرام نشسته بود. حرفم را ادامه دادم:
- حرفتون رو کامل بزنید. با کم‌کم گفتنش دارین زجرکشم می‌کنین... من الآن هزارتا فکر توی سرم می‌چرخه... لطفاً... .
اشکم روی گونه‌ام چکید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #70
پیرزن به جای او پاسخ داد:
- اون بخشی از رویاست که آرزوش رو داشتی؛ اما اگه خوب نگاه کنی، از تو واقعی‌تره. چون عشقیه که تو آفریدی.
دست‌هام می‌لرزیدند. نمی‌دانستم باید بخندم یا فریاد بزنم.
-پس من دارم یه دروغ رو زندگی می‌کنم؟
پیرزن آهی کشید.
- دروغ نیست دخترم. رویاست. گاهی رویاها، مهربون‌تر از بیداری‌ان.
لحظه‌ای سکوت میانمان برقرار شد و سپس پیرزن گفت:
- من قدرت برگردونت به دنیای واقعی و شکستن طلسم رو دارم. البته اگه بخوای... ببین حالا دو راه داری: یا بمونی و این رویا رو تا همیشه ادامه بدی، با همه‌ی ترس و وهم‌ها و عشقت... یا بیدار شی و برگردی به زندگیت. به جایی که درد هست؛ اما حقیقت هم هست.
به مازیار خیره شدم و خطاب به پیرزن پرسیدم:
- اگه بمونم، این عشق همیشه زنده‌ست؟
پیرزن آرام پاسخ داد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا