• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هوا همیشه ابری نیست | ه.حسینی کابر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع haniehsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 51
  • بازدیدها بازدیدها 3,101
  • کاربران تگ شده هیچ

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #51
ـ باشه پسرم ولی یک شرط دارم
به زرتشت نگاهی انداختم. چهره‌اش کاملا بی روح بود.
ـ چه شرطی؟
ـ باید بیای تو شرکت کار کنی
با اتمام جمله‌اش، صدای همهمه‌ای بلند شد.
ـ عزیزم معلوم هست چی میگی؟ این پسر اگه پاش به شرکت باز بشه همه ماجرای اصلی رو میفهمن‌‌.
ـ برام مهم نیست و خواهشاً تو دیگه دخالت نکن. بجاش‌ برو وسایل‌های خودت و بچه‌ها رو جمع کن.
ـ اما...
ـ فقط برو
خانم شانه‌هایش را انداخت. غرور اش کاملا له شده بود.
ـ حالا قبول می‌کنی؟
ـ آره ولی باید زینب هم با ما تهران بیاد.
ـ معلومه که عروسم باید با ما تهران بیاد.
انگار به تمام خواسته‌هایشان هر دو طرف رسیده بودند. موج احساس رضایت را می‌شد به راحتی حس کرد.
حالا نوبت من بود!
ـ منم یک سوال دارم.
عموی زرتشت ابرو‌ش اش را با تعجب بالا انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #52
با اتمام جمله‌اش عرق سردی بر روی پیشانی ام جاری شد. توقعه‌ این سوال را از او نداشتم و مانده بودم چه جوابی به او بدهم. اگر نه می‌گفتم چه می‌شد؟ البته که ته دلم کمی به او حس خوبی داشتم ولی بازهم این ازدواج از روی اجبار بود.
- نمی‌خواهی حرف دلت و بهم بگی؟
برایم هر لحظه سخت و سخت‌تر می‌شد، جوابی نداشتم. هنوز خودم با خودم کنار نیامده بودم و گفتن جملاتی بدون فکر، عواقب پایان ناپذیری حتما برایم داشت.
- من..م
و صدای در بود که برای اولین بار مرا خوشحال کرد.
- آقا... اجازه هست؟

از روی تخت بلند شدم. زرتشت که تا کمر داخل کمد اش بود سریع از داخل آن بیرون آمد و گفت:
- بله
پیشخدمتی ریز نقش وارد اتاق شد و گفت:
- باید راه بیفتیم.
- باشه .
- وسایل هاتون رو بدین باید با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا