- تاریخ ثبتنام
- 28/7/24
- ارسالیها
- 66
- پسندها
- 592
- امتیازها
- 2,623
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #51
ـ باشه پسرم ولی یک شرط دارم
به زرتشت نگاهی انداختم. چهرهاش کاملا بی روح بود.
ـ چه شرطی؟
ـ باید بیای تو شرکت کار کنی
با اتمام جملهاش، صدای همهمهای بلند شد.
ـ عزیزم معلوم هست چی میگی؟ این پسر اگه پاش به شرکت باز بشه همه ماجرای اصلی رو میفهمن.
ـ برام مهم نیست و خواهشاً تو دیگه دخالت نکن. بجاش برو وسایلهای خودت و بچهها رو جمع کن.
ـ اما...
ـ فقط برو
خانم شانههایش را انداخت. غرور اش کاملا له شده بود.
ـ حالا قبول میکنی؟
ـ آره ولی باید زینب هم با ما تهران بیاد.
ـ معلومه که عروسم باید با ما تهران بیاد.
انگار به تمام خواستههایشان هر دو طرف رسیده بودند. موج احساس رضایت را میشد به راحتی حس کرد.
حالا نوبت من بود!
ـ منم یک سوال دارم.
عموی زرتشت ابروش اش را با تعجب بالا انداخت و...
به زرتشت نگاهی انداختم. چهرهاش کاملا بی روح بود.
ـ چه شرطی؟
ـ باید بیای تو شرکت کار کنی
با اتمام جملهاش، صدای همهمهای بلند شد.
ـ عزیزم معلوم هست چی میگی؟ این پسر اگه پاش به شرکت باز بشه همه ماجرای اصلی رو میفهمن.
ـ برام مهم نیست و خواهشاً تو دیگه دخالت نکن. بجاش برو وسایلهای خودت و بچهها رو جمع کن.
ـ اما...
ـ فقط برو
خانم شانههایش را انداخت. غرور اش کاملا له شده بود.
ـ حالا قبول میکنی؟
ـ آره ولی باید زینب هم با ما تهران بیاد.
ـ معلومه که عروسم باید با ما تهران بیاد.
انگار به تمام خواستههایشان هر دو طرف رسیده بودند. موج احساس رضایت را میشد به راحتی حس کرد.
حالا نوبت من بود!
ـ منم یک سوال دارم.
عموی زرتشت ابروش اش را با تعجب بالا انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش