• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,484
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #41
چند لحظه سکوت کرد و بعد با آرامش پرسید:
- نمی‌خواین که همین‌جوری قهر بمونین؟
خودم رو به نشنیدن زدم. هنوز از دست کارن ناراحت بودم.
ادامه داد:
- ببین فرزاد دو تا مؤمن حق ندارن بیشتر از سه روز با هم قهر باشن. خودت هم این رو خوب می‌دونی!
با بی‌میلی گفتم:
- آره می‌دونم. ولی هنوز یه روز هم نشده که قهریم؛ بعدش هم خوبه خودت می‌بینی وحشی چه بلایی سر من آورده! انتظار داری منّت‌کشی هم بکنم؟
- نه منّت‌کشی نکن، اما سرسنگین هم نباش!
- پس چی‌کار کنم؟ برم بپرم بغلش ماچش کنم بگم دستت درد نکنه جلوی همه تحقیرم کردی؟ نه‌خیر؛ اون همیشه هر جوری دلش خواسته باهام رفتار کرده، همیشه هم من کوتاه اومدم. ولی این دفعه دیگه فرق می‌کنه!
- هیچ فرقی نمی‌کنه. کارِت خیلی بد بود فرزاد، صداتو واسه اون خانم بالا بردی؛ هر کس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #42
سوار آژانس شدم و جلوی یه شیرینی‌فروشی نزدیکِ محل کارم حساب کردم و پیاده شدم.
یه جعبه شیرینی گرفتم و سمت دفتر مجلّه راه افتادم؛ با عجله از پلّه‌ها بالا رفتم و وارد جمع همکاران شدم. با دیدن همکاران که پشت میزشون مشغول کار بودن، سلامِ کلّی‌ دادم و یک‌‌راست سمت اتاقِ خانم مؤمن رفتم. سلام کردم و ضمن ابراز شرمندگی بابت اتفاق دیروز و داد و بیدادم، شروع کردم به صغریٰ و کبریٰ چیدن که بزرگوارانه گفت:
- مشکلی نیست؛ دوستتون «آقای کیهان» دیروز بهم گفتن حالتون خوب نبود.
به زخم گوشه‌ی لبم اشاره کرد و ادامه داد:
- فقط نمی‌دونم چرا خودشون هم یه دفعه از کوره در رفتن!
بی‌توجّه به حرف‌هاش درِ جعبه‌ی شیرینی رو باز کردم و سمتش گرفتم و با لبخند پرسیدم:
- پس دیگه مطمئن باشم دلخور نیستین؟
در‌حالی‌که داشت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #43
***
کادو رو که یه ماشین کنترلی بود، تحویل آقای توکّلی دادم و روی مبل تک نفره‌ای نزدیک درِ پذیرایی نشستم. خونه‌ی کوچیک و جذابی بود. کارن و آقای توکّلی روبه‌روی من روی مبل سه نفره و خانم معینی و خانم مؤمن نزدیک پنجره نشسته بودن؛ سعید هم کنار کارن و آقای توکّلی جایی برای نشستن پیدا کرد. علاوه بر همکاران، چندتا مهمون‌ دیگه‌ هم بودن که آشنایی چندانی باهاشون نداشتم. چندتا بچه وسط پذیرایی دنبال هم می‌کردن و همسر آقای توکّلی هم با دقّت و وسواس، مشغول پذیرایی از مهمون‌ها بود.
اصلاً دلم نمی‌خواست سر بلند کنم! به‌خاطر زخم گوشه‌ی لبم به شدّت معذّب بودم و دوست نداشتم با کسی هم‌صحبت بشم. از طرفی حوصله‌ی مهمونی رو هم نداشتم. همین‌طور سرم تو گوشیم بود و مدام توی دلم خودم رو لعن و نفرین می‌کردم.
آقای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #44
- حوصله‌ی دیدنِ من رو نداشتی یا حوصله‌ی مهمونی رو؟
جوابی ندادم اما ول کن نبود. صداش رو بالا برد.
- با توأم! میگم چرا اومدی بالا؟
از صدای بلندش ترسیدم و برای چند لحظه ناخواسته چشم‌هام رو بستم. با دلخوری جواب دادم:
- نمی‌دونی؟ از اثر هنری‌ای که جنابعالی روی صورتم به یادگار گذاشتی، خجالت می‌کشم؛ معذّبم تو جمع!
بلافاصله بلند شدم تا از اتاق بیرون برم که دستم رو محکم گرفت و مجبورم کرد برگردم.
- خب بذار با هم حرف بزنیم از دلت در بیارم... این چه حرکتیه جلوی غریبه‌ها؟
ضربان قلبم به شدّت بالا رفت و سرم رو پایین انداختم. نمی‌تونستم نگاهش کنم؛ استرس داشتم و داشتم از خجالت می‌مُردم!
با صدای لرزون گفتم:
- چی رو از دلم در بیاری؟ این‌که جلوی همه زدی تو گوشم؟ هر رفاقتی یه شروعی داره و یه پایانی؛ رفاقت ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #45
- کارن؟
برگشت و نگاهم کرد؛ پرسیدم:
- آخه انصافه؟
با کنجکاوی گفت:
- چی؟
طلبکارانه جواب دادم:
- دیروز جلوی همکارامون غرورم رو شکوندی! هنوز گوشم از سیلی‌ِ تو سوت می‌کشه، گوشه‌ی لَبَم ترکیده، فکم درد می‌کنه. نمی‌دونی از دیروز تا حالا سرِ تو چه‌قدر حرف شنیدم؛
سکوت کرده بود و داشت با دقت گوش می‌داد. بغضم رو قورت دادم و ادامه دادم:
- بی‌معرفت! بعدِ این همه خِفّت و دلتنگی، انصافه یه ماچ و بغل به ما ندی؟
لبخند زد و برادروار آغوشش رو به‌روم باز کرد و با اشاره‌ی چشم‌ ازم خواست جلوتر برم؛ جلو رفتم و دست‌هام رو دور شونه‌هاش انداختم.
دستی به سرم کشید و با شرمندگی گفت:
- بریم پایین جلوی همه ازت معذرت‌خواهی کنم؛ فقط دیگه نگاهت رو ازم نگیر رفیق، خب؟
سریع گفتم:
- نه داداش! به خدا اگه خودت رو به‌خاطر من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #46
- ببین شاید باورت نشه ولی تهدید کرد با اون دوستای چُلِش بریزن سرت! تازه می‌گفت باید ازت دیه هم بگیرم.
با صدای بلند خندید.
- اون‌وقت تو چی گفتی؟
با مسخره‌بازی شروع کردم به خوندن ترانه‌ی مورد علاقه‌اش:
- "هر کی اومد پشتِ سرت حرف بزنه گفتم هیس!"
که به سرعت توی ذوقم زد و بهم پرید:
- اَه‌اَه نخون بابا با اون صدات؛ آهنگ رو خراب نکن.
بهم برخورد، اما خنده از لبم نیفتاد. لحظاتی توی سکوت گذشت و بعد در‌حالی‌که توی افکارم غرق بودم، با صدای کارن به خودم اومدم.
- فرزاد می‌دونم دستم چه‌قدر سنگینه... می‌دونم چه‌قدر درد کشیدی... شرمنده! می‌تونی منو ببخشی؟
اون‌قدر مهربون شده بود که باورم نمی‌شد! با مسخره‌بازی گفتم:
- داداش قرتیش نکن دیگه؛ چوب رفیق گُله، هر کی نخوره خُله. بعدشم تو که می‌دونی من عین خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #47
صبحِ زود با صدای کارن، چشم‌هام رو باز کردم.
- فِری، پاشو پشمک... پاشو ببینم.
پلک‌هام رو روی هم فشار دادم و خواب‌آلوده گفتم:
- بابا دو دقیقه بذار بخوابم، چه خبرته سَرِ صبحی؟
- عه پاشو ببینم؛ خودت رو لوس نکن، باید بریم خونه‌ی بابات.
بلند شدم نشستم و با چشم‌های بسته گفتم.
- باشه دو دقیقه حرف نزن، الان بلند میشم. پریشب اون دوستِ وحشیمون نذاشت بخوابم، الانم تو... کُشتین من رو.
غرغرکُنان ادامه دادم:
- حسرت یه خواب درست و حسابی رو به دلم گذاشتین.
با لحن بامزه‌ای گفت:
- بچه انقدر غر نزن، پاشو بهت میگم.
چشم‌هام رو باز کردم، دستی به گردنم کشیدم و مثل گربه بدنم رو کِش دادم.
- حالا خونه‌ی بابام چه خبره مگه؟
جلوی آینه ایستاده بود و در‌حالی‌که داشت موهاش‌ رو شونه می‌کرد، گفت:
- دیشب مامانت زنگ زد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #48
بانوی میانسال که تازه متوجّه حضور کارن شده و انگار فرشته‌ی نجاتش رو دیده بود، شیشه رو پایین داد و گفت:
- خدا شما رو رسوند. ببخشید ماشین مال دخترمه، خودش هم نیست. چند دقیقه پیش پلیس گفت برو جلوتر پارک کن، منم بلد نیستم.
- مشکلی نیست، شما سوئیچتون رو بدید من حلّش می‌کنم.
خانم تشکر کرد و پیاده شد و سوئیچ رو دست کارن سپرد. کارن هم ماشین رو جابه‌جا کرد و سوئیچ رو تحویل صاحبش داد. در حال خداحافظی بودیم که دختر جوونی با دو کیسه‌ی خرید از فروشگاه بیرون اومد. با دیدن ما کنجکاو شد و ماجرا رو از مادرش جویا شد. خانم میانسال با شوق و ذوق، تمام ماجرا رو براش تعریف کرد. دختر جوون که من رو با کارن اشتباه گرفته بود، جهت تشکر، کیک و شیرکاکائویی بهم تعارف کرد و منِ گردن شکسته هم از خدا خواسته قبول کردم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #49
چشم‌هام رو که باز کردم کارن رو ندیدم. کش و قوسی به بدنم دادم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. فرشاد داشت وسط پذیرایی با توپ پینگ پنگ، رو پایی می‌زد.
- صبح به‌خیر. این‌جا توپ بازی نکن بچه می‌زنی چیزی رو می‌شکنی.
همون‌طور که تمرکزش روی توپ بود گفت:
- صبح به‌خیر. نترس نمی‌شکنم.
- کارن رو ندیدی؟
- رفته باشگاه.
رفتم توی آشپزخونه و تصمیم گرفتم برای صبحانه املت درست کنم. یه پیاز و چند تا گوجه فرنگی رو شستم و خُرد کردم. چند تا تخم‌مرغ هم از یخچال برداشتم، توی یه کاسه شکوندمشون و روی میز، کنار شکرپاش گذاشتم. مشغول درست کردن پیاز داغ بودم که فرزانه سر رسید.
- سلام، صبح به‌خیر.
- عه سلام، خوب خوابیدی؟
- آره. چایی بذارم؟
پرسیدم:
- می‌تونی؟
که با پررویی جواب داد:
- نه، فقط تو می‌تونی!
کتری رو پر آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #50
با عصبانیت از جا بلند شدم و از آشپزخونه بیرون رفتم. کارن روی مبل نشسته بود و با قیافه‌ای کاملاً جدّی داشت تلویزیون تماشا می‌کرد!
کنارش نشستم و پرسیدم:
- شکر می‌ریزی تو املتِ من؟!
بدون این‌که ذرّه‌ای تغییر توی چهره‌اش دیده بشه یا حتی به خودش تکونی بده، گفت:
- اون شیرکاکائوی دیروز رو یادته؟ این تلافیش بود.
جدّیتش طوری بود که هر آدمی رو توی هر شرایط روحی و روانی که قرار داشت، وادار به خنده می‌کرد. همون‌طور که داشتم نگاهش می‌کردم، آروم و بی صدا می‌خندیدم. صدای فرشاد از آشپزخونه بلند شد:
- الان من چی بخورم؟!
داد زدم:
- کارد!
کارن که دیگه بیشتر از اون نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه، با صدای بلند خندید.
گفتم:
- به خدا از تو ظالم‌تر ندیدم کارن. عه این چه کاری بود کردی؟ تو با من شوخی داری، لااقل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا