• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 383
  • بازدیدها بازدیدها 12,154
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,189
پسندها
17,598
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #381
نوروز تند به طرفش چرخید
- جبران چی؟ من چیکارم ماهی؟ شوهرتم یا نه؟
ماه‌نگار صدایش لرزان شد.
- آقا شما بزرگید، مرد منید، آقای منید، چرا ازم دلخور میشید؟
- چون داری مردونگیمو می‌بری زیر سؤال، خرج زندگی منو تو بدی؟ می‌فهمی این حرف یعنی چی؟
ماه‌نگار سر به زیر انداخت.
-آره ماهی هیچی نمی‌فهمه، اون فقط نمی‌خواد شما فکری باشید، هر حرفی بزنه فقط واسه خاطر دلخوش کردن شماست، اگه میگم کمکتون کنم، برای اینه که نرید توی فکر‌ آینده، اصلاً مگه زندگی زن و مرد داره؟ توی ایل همون‌قدر که مردا کار می‌کنن برای زندگی، زن‌ها هم کار می‌کنن، هم مرد دسترنج داره هم زن، هیشکی هم نمیگه فقط مرد باید خرجی بیاره.
ماه‌نگار لحظه‌ای مکث کرد و با لحنی لرزان‌تر از قبل گفت:
- شاید هم چون عروس خون‌بسم منو لایق نمی‌دونید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,189
پسندها
17,598
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #382
اصغربنا از فردای همان روز کار را شروع کرد. به جز خود و پسران نوجوانش، یکی دیگر از اهالی را هم به عملگی گرفت. نوبخت از کسانی بود که نه زمین و باغی داشت که روی آن کار کند و نه حرفه‌ای می‌دانست که پیشه‌وری کند؛ پس هرروز در میدان روستا در قهوه‌خانه‌ی نسار به امید فعلگی و عملگی جمع می‌شدند تا کسی آن‌ها را برای کار در باغ و زمین یا مقنی‌گری و بنایی و امور دیگر روزمزد به خدمت بگیرد. روز قبل، اصغر بلافاصله از سر زمین به قهوه‌خانه رفته و با دیدن نوبخت که آن روز بدون رفتن به سر کاری پشت میز قهوه‌خانه نشسته‌ بود، فکر کرد اکنون که نوروزخان سفره‌ای پهن کرده، بهتر است از میان همه‌ی افرادی که توانایی فعلگی دارند، او را به کار بگیرد. نوبخت سال‌ها کارگری کرده‌ بود و اکنون که از سن جوانیش گذشته‌ بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,189
پسندها
17,598
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #383
خانم‌بزرگ ابروهایش را به هم نزدیک کرد و قدمی پیش گذاشت.
- اونجا برای چی؟
نوروز مصمم جواب داد:
- می‌خوام بسازمش!
خانم‌بزرگ ابرویی بالا انداخت.
- بسازیش؟ چرا؟
- زمین مال خودمه، می‌خوام داخلش یه خونه بسازم دیگه مزاحم شما نباشم.
خانم‌بزرگ لحظه‌ای بهت‌زده ماند. نگاه به چشمان قهوه‌ای‌رنگ پسرش دوخت و بعد با پوزخندی سر تکان داد:
- پس اون عفریته آخر کار خودشو کرد.
نوروز دلخور شد.

- خانم‌بزرگ...!
خانم‌بزرگ میان کلام پسرش رفت:
- وقتی گفتم یا این‌جا رو انتخاب کن یا زنتو، فکر نمی‌کردم طرف اونو بگیری.
نوروز نگاهش را به زمین گرفت.
- خانم‌بزرگ! من زن و زندگی دارم، بهتره برم از این‌جا.
خانم‌بزرگ که عصبی شده‌ بود، با صدای بلندتری تشر زد:
- بی‌لیاقتی نوروز... بی‌لیاقت!
نوروز دستش را مشت کرد و‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,189
پسندها
17,598
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #384
خانم‌بزرگ از حرص دندان سایید.
- نوروز!
نوروز دستش را بالا آورد.
- بگید مادر! بگید کی براتون پسر بودم؟ حتی یه‌بار هم بهم شیر ندادید؟ گلاب نبود من همون روز اول تلف شده‌ بودم، ولی از روز اولی که نریمان اومد هی بهش گفتید پسرم، جونم، عمرم! شد یه بار به من بگید پسرم؟ الان هم که نوذرجانتون رو خبر کردید بیاد، دیگه چه نیازی دارید به نوروزچلاق؟
پای کوتاهش را بالا آورد.
- ببینید اینو؟ مگه خاطر همین نگفتید من جن‌زده‌م؟ مگه نگفتید ناقصم و خان‌زاده نیستم؟ پس چرا اصرار دارید توی عمارت خانی بمونم؟ نگید به خاطر دل خودتون که می‌دونم هیچ جایی توش ندارم! اگر به خاطر وضعیت خان می‌خواین یه مرد این‌جا باشه...
دست روی چشمش گذاشت و ادامه داد:
- چشم، قسم می‌خورم تا زنده‌م هرروز اول صبح بیام کارهای خان رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا