• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 87
  • بازدیدها بازدیدها 3,398
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سووتاوی فیراق
نام نویسنده:
صدف چراغی
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: 5722
ناظر: @Armita.sh


خلاصه: می‌گفت، به راستی چهر‌ه‌ی پریان را دارم؛ چون الهه زیبایی مرا می‌پرستید! نمی‌دانم چه شد اما تا به خود آمدم، انگشتانم یخ زده بود. آن‌هایی که خود را جوانمرد می‌خواندند، گرمای دستانش را از من ربوده بودند. رخت عروسی‌ام را بر تن کسی دیگر پوشاندند و آشیانم را به او دادند. حال در این میان یک منِ نیمه جان با اویی که اکنون ویران است، روبه‌روی سرنوشت ایستاده‌ایم؛ اما در آخر چه کسی پیروزِ میدان می‌شود؟ نمی‌دانم! تنها می‌دانم که چشمانم توان دیدنِ آشفتگی پناهم را ندارد.

سووتاوی فیراق: سوخته‌ی جدایی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara_D

مدیر بازنشسته
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
30/5/20
ارسالی‌ها
1,320
پسندها
16,696
امتیازها
39,073
مدال‌ها
24
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۰۶۱۲_۱۹۲۲۴۴_Samsung Internet-۱.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sara_D

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: شاید اگر آن روز او را نمی‌دیدم، اکنون دست‌هایم زخمی از جمع کردن خرده‌های قلبم نبود. شاید اگر دل نمی‌بستم، حال برای نبودش شیون سر نمی‌دادم. شاید اصلاً عاشق نبود! آخر مگر می‌شود دو نفر عاشق باشند و نرسند؟ پاسخ ساده است؛ در این میان، یکی از آن دو تمام مدت در حال وانمود کردن بوده است!
 

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
- سیوان!
سکوت می‌کند. شنیدن اسمش از لب‌های او عجب شیرین است. پریچهر با ندیدن واکنشی از او، باز هم صدا می‌زند:
- سیوان من رو ببین! اذیت نکن؛ می‌دونم بیداری!
- گیانگم*!
منتظر به نیم رخ سیوان چشم می‌دوزد.
- چشم‌هات رو باز کن.
تن ورزیده‌اش را از کنار دخترک بلند می‌کند و با نگاهش رقص موهای سرکشش را در باد دنبال می‌کند.
- هناسگم*!
پریچهر می‌خندد و سیوان جان می‌دهد برای خنده‌هایش، برای چشم‌های گربه‌ای پدر درارش یا آن مو‌های سرکش فِرش که صورت سفیدش را قاب گرفته‌است.
سیوان دست‌هایش را باز می‌کند و منتظر گرمای تن پریچهر‌ش می‌شود.
- بیا دختر! صورتت رو نچسبون به زمین! زخمی میشی! بلند شو! بیا اینجا.
ثانیه‌ای بعد جسم ظریف دخترک بازوانش را پر می‌کند. سیوان دم عمیقی از بوی موهایش می‌گیرد و بدون اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
- پریچهرم عادت زن‌های آبادی همینِ. تنها سرگریمشون ایننِ. نمی‌خوام به‌خاطر همچین موضوع بی‌اهمیتی ناراحت باشی. اما خاتون! خودش بهتر از هر دوی ما از همه چی خبر داره، ولی باهاش حرف می‌زنم. بهش میگم شدی نورْ تو برزخ زندگیم و تا الان خانومی کردی که پا‌به‌پام اومدی و دم نزدی.
پریچهر طنازانه می‌خندد، ردیف دندان‌های سفیدش و چالِ محو گوشه‌ی لبش عجیب دل می‌برد.
- پس این رو هم بگو که من جونش رو نجات دادم! شاید واسم یه امتیاز مثبت حساب کنه.
سیوان لبخند می‌زند و دستش را به نشانه‌ی چَشم روی چشم‌هایش می‌گذارد.
دقایقی بعد پریچهر غرق در حرکت انگشتان سیوان میان موهایش است که صدای سیوان او را متوجه خود می‌کند.
- فردا شب عروسی پسرِ یوسف بناست. باید برم عمارت، تا الان هم خیلی وقتِ کارگرها رو به حالِ خودشون ول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
وقتی خبری نمی‌شود بلندتر صدا می‌زند.
- جانم آقا!
- کجایی تو پسر؟ چرا نفس میزنی بچه؟
- ببخشید آقا نشنیدم! از حیاط پشتی میام. اَسرین گفت کارم دارین. امر کنین.
- باید یه سر برم قالی‌بافی. سعی می‌کنم سریع برگردم. تو روی سرِ کارها باش! نیام ببینم گند خورده به همه چیز!
- چشم خان! نگران نباشین.
خیلی زود شب عروسی فرا می‌رسد و حال که زمانِ زیادی تا آمدن مهمان‌ها باقی نمانده‌است، دلش عجیب بی‌قراری می‌کند. اما چرا؟دشاید تمام دیشب و حتی الان، دلگیر از نزدیک بودن زمان رفتن دخترک است، یا شاید انبوه کارهای روستا و شرکتش و زندگی که سعی در سامان دادنش دارد ذهنش را بهم ریخته‌است.
صدای ساز و دهل که بلند می‌شود نشان از آغاز عروسی می‌‌دهد و با بلند شدنش کلاف افکار درهمش را قطع می‌کند.
مقابل آیینه می‌ایستد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
- کُرِ ژیانم*! ساق بوی*!
- قزای تو لَه مِن!
دست خاتون را می‌فشارد و به‌سمتی که خلوت است قدم برمی‌دارد و با تمام وجودش کسی را جست‌وجو می‌کند که مدتی است وصله‌ی جانش شده‌است.
چشم‌های در حال کنکاشش به ناگاه خشک می‌شود. پریچهر با لباسی بلند و آبی، در حالی که تاج‌گل ظریفی بر سر دارد و تکه پارچه‌ای از آن به عنوان روسری آویزان است، گوشه‌ای نشسته است. لب‌های اناریش و مژه‌های بلندش او را سزاوار اسمش می‌کنند، به راستی که او چهره‌ی پریان را دارد. به‌سوی پریچهر گام برمی‌دارد و اندکی بعد کنارش جای می‌گیرد.
- قصد کشتنم رو داشتی؟ از اول می‌گفتی، نامرد بودم خودم شاهرگم رو زیر دستت نمی‌ذاشتم. می‌خندی؟ باید هم بخندی، تو که اون وسط خشک نشدی و کل حواست پی نگاه مردم باشه.
- سیوان!
لحن نازدار پریچهر، قلبش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
پریچهر سر به تایید تکان می‌دهد و اینبار چشم‌هایش نیز می‌خندند.
- سیوان؟
- فقط به لباس و هر چیزی که می‌خوای فکر کن و بهم بگو. همشون رو فراهم می‌کنم. نیازی نیست نگران چیزی باشی.
- تا وقتی تو پیشمی نگرانِ هیچی نیستم.
ساعاتی بعد بالاخره مهمان‌ها عزم رفتن می‌کنند و پریچهر نیز کتش را می‌پوشد و برای رفتن آماده می‌شود.
سیوان که مشغول صحبت با معین است، با دیدن بلند شدن پریچهر، با گام‌هایی بلند خودش را به او می‌رساند.
- پریچهر! وایسا خداحافظی کنم، می‌رسونمت.
پریچهر خیلی‌خبی زمزمه می‌کند و با گام‌هایی آرام به‌طرف صندلی‌ها بر‌می‌گردد.
دقایقی از رفتن‌ سیوان نمی‌گذرد که نازدار‌خاتون کنار پریچهر جای می‌گیرد. پریچهر یکه خورده و با چشم‌هایی درشت شده به او نگاه می‌کند.
_ بشین! نمی‌خواد هول شی.
حضور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
- راهت رو از سیوان جدا کن! نمی‌خوام باعث آشفتگی دوباره‌اش بشی، برای خودت احترام قائل باش!
نازدارخاتون با اتمام حرفش می‌ایستد و با گام‌هایی محکم به‌ عمارت می‌رود. پریچهر با چشم‌های تار شده‌اش رفتن زن را نظارگر می‌شود و با خود فکر می‌کند که چگونه چون طوفانی، کاخ خوشحالی اندکی پیشش را آوار کرد و رفت.
در طول مدتی که از عمارت خارج می‌شوند، تا رسیدن به خانه چیزی نمی‌گوید و سعی می‌کند وانمود کند که خواب است و سؤال‌های سیوان را نمی‌شنود. ترجیح می‌دهد به جای فریاد زدن و ابراز دلخوری سکوت کند و زمانی که آرام شد با سیوان جدی صحبت کند.
***
در تمام مدتی که برای بیرون رفتن آماده می‌شد، همه‌ی دقتش را به‌کار برده‌بود. از زمانی که بیدار شده‌بود، سرگرم انتخاب لباس و رنگ لاک‌هایش بود و بالاخره ساحلی مشکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #10
ثانیه‌ای بعد چشم‌های براق و تعریف‌های سیوان دل آشوب‌زده‌ی پریچهر را اندکی آرام می‌کند و این حقیقت انکار نشدنی است که حضور این مرد معجزه‌ی زندگی اوست. دقایقی پس از حرکت، بالاخره تحمل پریچهر پایان می‌یابد و سؤال پرسیدن را شروع می‌کند:
- گفتی قرارِ یکی رو بهم معرفی کنی؟ کیه اون؟ پس چرا با خودت نیاوردیش؟
سیوان بدون اینکه نگاه از جاده بگیرد جواب می‌دهد:
- توی ماشین اذیت می‌شد؛ ما می‌ریم پیشش.
پریچهر با ابرویی بالا رفته به سیوان نگاه‌می‌کند.
- آخی طفلی! یعنی اینقدر سنش زیادِ؟
- نه؛ جوونِ.
- پس حتماً مریضِ.
- نه؛ سالمِ.
پریچهر که از جواب‌های کوتاه سیوان به ستوه آمده‌است دستش را از میان انگشتان سیوان بیرون می‌کشد و با صدایی نسبتاً بلند شروع به حرف زدن می‌کند:
- سیوان! واسه‌ی چی یک کلمه‌ای جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا