• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 128
  • بازدیدها بازدیدها 3,866
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #21
- دلیل؟ اگه شما جای ما بودین سر اون عفریته رو همین جا می‌زدین.
- چه حرفی مرد مومن؟ بچم رو کشته.
- زنم حالش بده، عفونت کل تنش رو گرفته. داره از دستم میره.
- خانمم که گفت منصرف شده، به چه حقی نشستی زیر پاش و شدی شیطون رجیم زیر گوشش؟
- هر کدومشون یه چیزی می‌گفت. رنگ خانم پریده بود، اون حرف‌ها اینقدر سنگین و دردناک بودن که شونه‌های آقا رو هم انگار خم کردن، هرچی نباشه اون‌ها هم پدر و مادر بودن. هنوز هم صدای گریه‌ها و عربده‌های اون مردها رو یادمِ. امان از آدمیزاد و طمعش.
- مگه ماهرخ چی‌کار کرده‌بود؟
- اون توی کارش خوب بود، اینقدر خوب که از هرجایی می‌رفتن پیشش، اما این وسط چندتا درخواست غیر‌قانونی رو به‌خاطر پول زیادش قبول می‌کنه و اینقدر ادامه میده که بالاخره می‌فهمن و پروانه‌ی کارش رو باطل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #22
- یالله. خاتون، چیزی کم و کسر نیست؟
با شنیدن صدای سیوان، سر بالا می‌گیرد و تنها سایه‌ی او را کنار در می‌بیند.
- نه پسرم، برو شامت رو بخور!
- چشم، نوش‌جان.
با خروج سیوان صدای پچ پچ زن‌ها بلند می‌شود.
- ماشاالله، خدا حفظش کنه!
- هرچی از آقا بودنش بگم کم گفتم.
- انگار مهره‌ی مار به کمر این پسر بستن.
- شونه‌هاشو دیدی؟
- مگه میشه نبینم! انگار خدا کل وقتش رو صرفش کرده.
- روناک رو نگاه!
- دختره‌ی ایکبیری.
توجه پریچهر به سخنان دو دختری که مقابلش نشسته‌اند جلب می‌شود.
- دیدی نگاهش رو؟ تا آقا‌سیوان اومد ناز و اداش رو شروع کرد.
- انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش مثل تراکتور می‌لومبوند.
- خیلی بدبخته، چندسال دنبال آقاست، اما تو بگو یه نگاه؟ اصلا بهش محل نمی‌ده.
- چه فایده؟ از رو هم نمی‌ره.
- بنظرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #23
- اون روز وقتی آقا برمی‌گرده، هیچی به ماهرو نمی‌گه و میره سروقت صندوق لباسا و می‌بینه که اون سکه برای لباسِ زنشه؛ خانمم همون موقع سر میرسه و لباس‌های پخش شده‌ی وسط اتاق و سکه‌ی داخل دست آقا رو می‌بینه، عصبی میشه و بحث می‌کنن که چرا بهش اعتماد نداره و این انتظار رو از اون نداشته. ماهرو اینقدر توی این مدت تحت فشار بوده که هرچی آقا سعی می‌کنه آرومشون کنه گوش نمیده و صداش هر لحظه بلندتر میشه و بچه‌ها هم که این وسط از صدای بلند مادرشون هراسون میشن، صدای گریشون بلند میشه. آخرش هم سلمان‌بیگ برای اولین‌بار سرشون داد می‌زنه، شاید با خودت بگی چیزی نشده که، توی همه زندگی‌ها پیش میاد، اما عشق بین اون دو تا اینقدر عمیق بود که حتی یه اخم هم حکم خنجر رو براشون داشت. خلاصه که آقا شبش از ماهرو می‌خواد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #24
- فردا صبح که اثر اون همه نوشیدنی از سرش می‌پره و تازه متوجه میشه قضیه از چه قراره، میره که با ماهرو درباره‌ی خواهرش حرف بزنه و فکری به حالش کنه، اما هر چی می‌گرده خانم رو نمی‌بینه و از ترس اینکه نکنه دیشب همه چی رو دیده و چیزی که نبوده رو اشتباه فهمیده باشه، از خونه بیرون می‌زنه که پیداشون کنه. چند ساعتی می‌گذره که به سلمان‌بیگ خبر می‌رسه خونه‌‌اش آتیش گرفته، وقتی آقا برمی‌گرده می‌بینه ماهرو خودش رو حلق‌آویز کرده و اتاق هم آتیش زده. سلمان‌بیگ هم در رو می‌شکونه و تن سوخته‌ی خانم رو بیرون میاره.
- پس دستش... ؟
- سوختگی‌های دستش یادگار اون روزِ.
- کوهیار چی؟
- وقتی کوهیار از مدرسه برمی‌گرده، مادرش رو توی اون وضعیت می‌بینه و خودش رو بهش می‌رسونه که نجاتش بده، اما قفسه‌ی کنار انبار می‌افته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #25
پریچهر مشتش را بر سینه‌ی سیوان می‌کوبد.
- اذیت نکن! طفلی فرار نکرد، فقط کار داشت. چرا مثل بازپرس‌ها شدی؟
سیوان بینی سرخ پریچهر را میان انگشتانش می‌فشارد.
- خیلی خب... عصبانی نشو! سعی می‌کنم باور کنم که خبطی نکردین. بهت خوش گذشت؟
پریچهر پشت چشمی نازک می‌کند و به سیوان نزدیک‌تر می‌شود.
- خوش گذشت، اما همش دلم واست تنگ می‌شد.
- آخ‌آخ، من که مردم برای اون دل کوچیکت.
طنازانه می‌خندد و دستی که روی شانه‌ش است را نوازش می‌کند.
- کاش امشب تموم نشه، نمی‌خوام فردا برسه. دلم واست تنگ میشه سیوان!
- قزات له گیانم هناس*! دل منم واست تنگ میشه، اما تا چشم بهم بزنی میام پیشت و دیگه هرکاری هم کنی نمیتونی ازم دور بشی.
- سی... .
- خان، سیوان‌خان.
پریچهر سریع فاصله می‌گیرد و سیوان با اخم به معین که با سری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #26
پریچهر به‌طرف سیوان برمی‌گردد و با دیدن او که بدون توجه به صحبت‌های مردان اطرافش با نگرانی به او خیره‌است، لبخندی می‌زند و سرش را تکان می‌دهد.
اما ذره‌ای از نگرانی سیوان کم نمی‌شود و با صدا زدنش توسط مرد کناریش به ناچار چشم از پریچهر می‌گیرد. خیلی زود مهمانی به پایان می‌رسد و پریچهر کنار در ورودی بی‌توجه به نگاه بقیه منتظر سیوان می‌ایستد، چیزی نمی‌گذرد که از دور هیکل ورزیده‌ی او را می‌بیند که میدود.
- دیر که نکردم؟
- نه، به موقع بود. نیازی نبود بدویی.
- نخواستم منتظر بمونی. بریم!
پریچهر تمام مسیر سکوت می‌کند، سیوان او را به خوبی می‌شناسد، دخترک هرگاه اندوهگین می‌شد حرفی نمی‌زد که مبادا کسی متوجه بغض و غمش شود، اما بالاخره مسیر ناآشنا پریچهر را به حرف وا‌می‌دارد:
- سیوان!
- جان؟
- این که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #27
با رسیدن به آبشار از اندک جایی که برای عبور وجود دارد رد می‌شوند. پریچهر با دیدن فضای رو‌به‌رویش قدم‌هایش را شتاب می‌بخشد و لبه‌ی کوه متوقف می‌شود.
- وای، سیوان! اینجا خیلی قشنگه!
کنار پریچهر می‌ایستد.
- خوشحالم که خوشت اومده! تموم مسیر ساکت بودی، توی باغ هم یهو خشکت زد. مشکل چیه؟
پریچهر آرام به‌طرف سیوان بر‌می‌گردد.
- چیز مهمی نبود.
- این یعنی خودم باید از تک تکشون بپرسم؟
پریچهر به چهره‌ی جدی سیوان نگاه می‌کند، با شناختی که از سیوان داشت به خوبی می‌دانست تا زمانی که جواب سئوالش را نگیرد بی‌خیال نمی‌شود و بعید نیست حرفش را عملی کند.
- راجب تو حرف می‌زدن.
سیوان به لب‌های برچیده‌ی پریچهر نگاه می‌کند.
- درباره‌ی من؟
- آره.
- اما این دلیل قانع کننده‌ای برای اون همه گرفتگی نیست‌.
- چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #28
- خواستم بیام کمک.
- نیازی نیست، تموم شد.
پریچهر که صدای گرفته‌ی سیوان را می‌شنود، می‌خواهد به عقب باز گردد اما تن سیوان این اجازه را نمی‌دهد‌.
- سیوان میشه بری اون طرف‌تر، اینطوری نمی‌تونم برگردم.
تنش را بیشتر به دخترک نزدیک می‌کند.
- نیازی نیست برگردی.
- می‌خوام ببینمت.
سیوان دستانش را پیچک‌وار دور دخترک می‌پیچد و صدای گرفته‌اش گوش‌های پریچهر را پر می‌کند:
- پرسیدی از کی میام اینجا. یه روز اونقدر داغون بودم که چند ساعتی رو بی‌هدف توی جاده رانندگی می‌کردم، ولی نمی‌دونم چی‌شد که سر از اینجا در آوردم. خسته بودم خیلی خسته، انگار تموم غم‌های عالم توی دلم جمع شده‌بود و بیرون هم نمی‌رفت. از یه طرف بابام رو نداشتم، تنها بچه بودم و وابسته بهش، از یه طرف هم تموم کارها سرم ریخته بود. پسری که تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #29
اون روز هم اومدم اینجا و از همه چیز گلایه کردم. سخت بود پری! روزها می‌گذشت؛ سعید بود، دمش گرم کارها رو یه تنه پیش می‌برد. اما من ریختم، انگار تو یه شب از همین قله بلندم کردن و زمین کوبیدنم. با خودم گفتم اون همه تلاش کردم که زندگیم رو بسازم اما تهش چی‌شد؟ تک‌تک اون لحظه‌ها و حرف‌های رو یادمِ. از عالم و آدم شاکی بودم. از بابام گلایه داشتم که چرا تنهام گذاشته، به خدا گفتم خوشحالی که اینقدر بیچاره‌ام؟ حالا چی نصیبت شد؟ به تو میگن عادل؟ به تو؟ عجب مردم ابلهی! ببین دیگه هیچی ندارم ازم بگیری، هیچی! همون موقع یکی از اهالی روستا اومد و خبر داد حال مادرم بد شده؛ انگار خدا گفت ناشکر بودی؟ گفتی هیچی نداری؟ الان باز هم بگو! نمی‌دونم چطوری خودم رو رسوندم خونه و مادرم رو آوردم بیمارستان؛ صورتش داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
129
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #30
- مطمئنم اگه بابام بود از اینکه عروسش تویی خوشحال می‌شد!

***
بعد از تماشای طلوع خورشید، برای برداشتن وسایلش به خانه بازگشته‌بود و اکنون به اتاقکی که خاطرات زیادی را به همراه دارد نگاهی می‌اندازد، با نگاه آخر در را می‌بندد و ساک را برمی‌دارد.
- اون رو بده من!
- مرسی!
- برو بشین! هوا گرمه، اذیت میشی.
پس از گذاشتن ساک‌ها درون جعبه، خود نیز کنار پریچهر جای می‌گیرد و ماشین را روشن می‌کند. دقایقی بعد پریچهر سکوت را می‌شکند:
- دلم تنگ میشه واسه‌ی اینجا، واسه‌ی تموم لحظه‌هاش.
سیوان به آرامی دست پریچهر را میان پنجه‌اش می‌گیرد و آن را می‌فشارد.
- سریع برمیگردی، غصه نداره که! ولی پریچهر کاش بذاری خودم برسونمت، اینطوری خیالم راحت نیست.
- نغمه جلوی روستا منتظرمه. نگران نباش!
- اما... .
- آها، اونِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا