• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 3,864
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #11
سیوان با دیدن رنگ پریده و سکوت پریچهر ادامه می‌دهد:
- نگاه به ساکت بودن الانش نکن، چند دقیقه پیش داشت با ناخون‌هاش چشم‌هام رو درمی‌آورد.
- سی... سیوان؟ این چیه؟
به‌ پریچهری که چشم‌هایش سردرگمی را جار می‌زنند، نگاه می‌کند.
- ما بهش می‌گیم اسب.
لبخند می‌زند و در حالی که یال‌های کژال را نوازش می‌‌کند، دستش را دراز می‌کند و با گرفتن کمرش، پریچهر را جلو می‌کشد.
- نترس دختر! دستت رو بزار جلوی پوزش، بذار باهات آشنا بشه.
سیوان که تعللش را می‌بیند دستش را میان انگشتانش می‌گیرد و به آرامی به پوزه‌ی کژال نزدیک می‌کند، دقایقی بعد اسب پوزه‌اش‌ را به کف دست پریچهر می‌چسباند و خرامان گامی به او نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #12
پریچهر شوک‌زده از کژال جدا می‌شود و هین می‌کشد. سیوان، دخترک را با دستی که پشت کمرش قرار دارد به خود نزدیک می‌کند.
- داشت خوابم می‌برد که صدای دویدن و زوزه‌ی گرگ‌ها رو شنیدم. تا به خودم بیام سه تا گرگ دورِ ماشین رو گرفته بودن. آروم قفل فرمون رو برداشتم و رفتم پایین. نمی‌دونم چی‌شد که یهو دوتاشون دویدن سمتم و از کنارم رد شدن، تا خواستم دلیل رد شدنشون رو ببینم اون یکی پرید روم، پنجش روی گلوم بود.
پریچهر دو خط محوی که روی گردن سیوان است و اکنون بیشتر از هر زمانی به چشمش می‌آیند را نوازش می‌کند.
- قفل فرمون رو کوبیدم به تنش، زوزه کشید و لنگان عقب رفت، اما تا خواست باز عقب‌گرد کنه و واسه‌ی دریدنم قوی‌تر حمله کنه، دیدم یه اسب بزرگ سیاه جلوم وایساده و ثم‌هاش رو زمین می‌کوبه. گرگ‌هایی که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #13
- با خودم گفتم بیارمت اینجا، شاید غمی که از دیشب به جون چشمات افتاده و قصد گفتنش رو نداری کم بشه، شاید تو هم مثل چند سال پیش من که کسی رو محرم نمی‌دونستم بتونی با کژال درد‌ و دل کنی و آروم بشی.
صدای پریچهر بغض دارد:
- سیوان! من... من فقط نخواستم بی‌خودی نگران بشی و میون این همه مشکلات یه دردسر جدید باشم. خواستم زمان بگذره و بعد حرف بزنیم.
- هر چیزی که به تو مربوط باشه برای من مهمه، حتی مسئله‌ای که از نظر خودت بی‌خود و کم اهمیتِ. پریچهر! بعضی وقت‌ها گذشت زمان خوب نیست و اون مشکل کوچیک رو می‌تونه به یه گره‌ی کور تبدیل کنه که با هزارتا چنگ و دندون هم نشه بازی کرد.
صدای گرفته‌ی پریچهر، قلب سیوان را می‌فشارد:
- نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
- ناراحتم نکردی، فقط از این دلخورم که چشم‌هات میگه تا صبح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #14
گاهی اگر تمام حرف‌های چشم‌ها را جمع کنی، می‌بینی که دنیا در برابر آن هیچ است و اکنون چشم‌های آن دو، تمام دنیا را در خود جای داده‌است. شاید عشق واقعی همین است، همین سکوت، خیرگی و حرف‌های چشم‌ها و ما معنای آن را اشتباه فهمیده‌ایم و در تلاشیم آن را میان سطرها و جملات بگنجانیم.
با تاریک شدن هوا، هر دو با قلب‌هایی که حال آرام گرفته‌است، سوار بر ماشین در راه بازگشت هستند.

***
با صدای کوبیده شدن در بیدار می‌شود. شخصی که پشت در است، گویا عجله دارد که ثانیه‌ای وقفه میان مشت‌هایش جای ندارد. سراسیمه روسری بزرگ چهار گوشش را از روی پشتی چنگ می‌زند و چون شنلی روی سر و بدنش می‌اندازد و به‌طرف در می‌رود.
- اومدم. یه لحظه صبر کن!
با باز کردن در، پسرجوان پشت در، سرش را پایین می‌اندازد.
- بفرمایید؟
- سلام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #15
پریچهر با ناز می‌خندد و آهسته پاسخ می‌دهد:
- کسی که فرستادشون رو بیشتر.
با شنیدن شیرین زبانی‌های پریچهر، صدای خنده‌ی مردانه‌اش در تلفن می‌پیچد.
- خاتون شب سفره داره، همه از چهار میان، الان هم که یکِ ظهرِ. اون لباس رو بپوش! خودم میام دنبالت. چیزی نخوردی؟
- تازه بیدار شدم.
- به معین یه بسته دیگه هم دادم، توش ساندویچ سیوان پزِ. حدس می‌زدم حوصله نداشته باشی چیزی درست کنی، غذای حاضری برای معدت خوب نیست.
دخترک به پشت دراز می‌کشد و چشم می‌بندد.
- آخ که من مردم واست مرد. اینقدر هم خوب نباش!
- زبون نریز بچه! برو کارهات رو انجام بده، هرجای لباس رو که بلد نبودی بهم بگو.
-چشم. خداحافظت.
-بی‌بلا نازار*. خداحافظ.
***
مشغول امضای برگه‌ی شمارش بارهاست که اسم هناس* بر صفحه‌ی موبایلش نقش می‌بندد. به محض...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #16
- به‌به، چقدر قشنگ‌تر شدی!
- اما لباسم نصفه‌ است. هنوز پوشیدنش رو بلد نیستم.
سیوان پشت سر پریچهر وارد خانه می‌شود و شال گوشه‌ی مبل را برمی‌دارد.
- بیا اینجا! نمی‌خواد نگران باشی، درستش می‌کنیم.
- چایی نیارم؟
- نه قربونت برم! کارگاه خوردم. بیا سریع‌تر لباس‌های تو رو سامون بدیم.
خب ببین این رو اینطوری دور کمرت می‌بندی. اون گیر رو بده!
پریچهر گیر سنگ‌کاری شده‌ی روی تاقچه را برمی‌دارد.
- بیا.
- حالا با این می‌بندیمش. خب... .
پریچهر با انگشتش به گوشه‌ای اشاره می‌کند.
- این چی؟ این تور مونده.
- ما بهش می‌گیم رَه‌شتی، مثل شنل روی لباس می‌پوشنش. یه سنجاق همراهش ب... .
- این؟
- اره. باید با این محکمش کنی که سُر نخوره.
- یه تیکش مونده، اون چیه؟
- گُلوَنی*. باید روی سر ببندیش. خب... تموم شد.
پریچهر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #17
با لبخند سری تکان می‌دهد و به محض پیاده شدن از ماشین، نگاه چند زنی که کنار حوض مشغول شستن میوه‌ها هستند به‌سمت آن‌ها بر‌می‌گردد و صدای پچ‌پچ‌شان بالا می‌رود.
بی‌توجه به آن‌ها، دامن لباسش را بالا می‌گیرد و از میان درختان میوه عبور می‌کند و نگاه‌های خیره را پشت سر می‌گذارد. به جلوی عمارت سفید رنگ که می‌رسد، نفسی عمیق می‌کشد و آهسته پله‌ها را بالا می‌رود. در همین حین خواهر معین را می‌بیند که نفس زنان خود را به او می‌رساند.
- خوش‌آمدید خانم‌جان. از این طرف، نازدارخاتون منتظرتونن.
پریچهر با شنیدن نام مادرِ سیوان شوکه می‌شود اما خیلی سریع خودش را جمع می‌کند و جواب اَسرین را می‌دهد:
- ممنونم؛ خودم میرم. زحمت نکشین. به‌ کارهاتون برسین.
- رحمتین خانم‌دکتر، بفرمایید.
با دیدن مهربانی اَسرین لبخندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #18
- خانم‌جان، من برم کمک.
- صبر کن منم بیام.
- نیازی نیست، زحمت نکشین. اَسرین‌جان شما هم پیش مهمونمون بشین که معذب نشن.
هر دو به‌طرف دختری که خطاب به آن‌ها سخن می‌گوید برمی‌گردند.
دختری با چشم و ابرویی مشکی و پوستی سبزه که لباس محلی فیروزه‌ایش، تنش را به زیبایی در برگرفته‌است.
- سلام. من روناکم، دختر دایی سیوان.
پریچهر لبخند می‌زند و دست روناک را می‌فشارد.
- سلام عزیزم. منم پریچهرم، خوشحالم از آشناییت.
- من شما رو خیلی وقت که می‌شناسم.
روناک که چهره‌ی متعجب پریچهر را می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- از زمانی که اومدم اینجا زیاد تعریفتون رو از مردم روستا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #19
اَسرین برای گفتن ماجرا دهان باز می‌کند اما لحظه‌ای مکث می‌کند و با چشم‌هایی ریز شده ادامه می‌دهد:
- یه وقت با خودتون نگین اَسرین چه خبر چینه! من فقط دارم کمکتون می‌کنم که بدونین اطرافتون چه خبرِ. به هر حال چند صباحی دیگه زن خان میشین، باید حواستون به دور و ورتون باشه.
پریچهر لبخندی می‌زند و پر شال اَسرین را که افتاده، روی شانه‌اش بر‌می‌گرداند.
- مطمئن باش همچین فکری نمی‌کنم. ازت هم ممنونم که باهام دوست شدی.
اَسرین با چهره‌ای بشاش از شنیدن حرف‌های پریچهر، گلو صاف می‌کند و حرفی را سر‌می‌گیرد:
- خب داشتم می‌گفتم، بعد از اینکه آبروی کل خانوادش رو برد و خواهر و خواهرزاده‌اش رو فرستاد زیر خاک، این بچه رو هم مثل خودش عقده‌ای و مار صفت کرد و غیب شد. بعضی‌ها میگن از مرز فرار کرده، بعضی‌ها میگن زن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #20
پریچهر متعجب به خندیدن اَسرین نگاه می‌کند.
- ببخشید خانم، یه لحظه یاد صدای گاو افتادم. خب... داشتم می‌گفتم، توی اون سال‌ها، چند باری اومد روستا و باز هم رفت. عوض شده بود، موهاش رو هزار رنگ کرده بود و ناخون‌هاش رو هم پنجه‌ مرغی، خلاصه آب و هوای شهر خوب بهش ساخته بود. یادمه که وسط‌های پاییز، واسه‌ی ماهرو‌جانم نون تازه‌ای که دلش خواسته بود رو می‌پختم. چند روزی به تولدِ دخترشون مونده بود، کوهیار و سلمان‌بیگ ذوق سوگلی‌ کوچیک خونشون رو داشتن و همه چی خوش‌ و‌ خرم بود. همه چی سریع اتفاق افتاد، صدای جیغ و گریه‌ی روناک و کوهیار تموم حیاط رو پر کرده‌بود، از ترس اتفاقی که داشت می‌افتاد پاهام به زمین قفل شده بود. توی یه لحظه ولوله شد، حیاط پر شد از مرد‌های عصبانی که هر چی دستشون می‌اومد رو می‌ریختن و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا