• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #21
سردرگم از میان راهروی قفسه‌ها به سمت میزم برگشتم که میان راه با دیدنش ایستادم.
دسته گل زیبایی به رنگ نارنجی، روی میزم رها شده بود.
رزهای مینیاتوری نارنجی‌اش، آنقدر قشنگ بود که تند به سمتش بدوم. سرم را میان دسته گل بردم و نفس عمیقی کشیدم.
به جای بوی رز، بوی بادام کوهی و گندم می‌داد.
بدون هیچ کارتی صاحبش مشخص بود!
با کنجکاوی از میان شیشه‌ها به بیرون نگاه کردم اما هیچ کسی نبود. مثل رویا آمده و رفته بود
***

لیوان‌های بلور درون سینی‌ می‌درخشید و گرمای هوا در مهر ماه آنقدر زیاد بود که دلم بی‌تاب جرعه‌ای از شربت جلویم بود.
به غیر از سلام، حرف دیگری با آدم روبرویم نزده بودم.
اولش جوری از دسته گل مدهوش شده بودم که دلم نمی‌خواست به آدرس روی بسته بذر بنفشه بیایم؛ اما همین چشمان خجالت زده روبرویم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #22
*‎*‎*‎
«تغییر راوی»

به پریشان درون آینه خیره نگاه می‌کرد؛ او را نمی‌شناخت.
چشمان پریشان درون آینه در این یک ماه از همیشه بیشتر می‌درخشید.
راستین و زبان چربش را دست کم گرفته بود!
نخ آویزان از یقه مانتوی نارنجی‌اش را جدا کرد؛ شال سبز را روی موهایش مرتب کرد؛ کیف کوچکش را برداشت و بعد از خونه بیرون رفت.
او قبلاً قلبش را به شیر ایرانی باخته بود اما این روزها فکر می‌کرد، شاید بشود قلبش را با کس دیگری هم شریک شود!
از حیاط که بیرون رفت، او سرش را روی فرمان گذاشته بود و طرقه‌ها روی کاپوت ماشین ایستاده بودند؛ با طلبکاری به پریشان نگاه می‌کردند.
پریشان جوابی برای طلبکاریشان نداشت. این کاری بود که با همه اشتباهات انجام داده بود و حالا راه برگشتی نداشت.
با باز کردن در طرقه‌ها پریدند و راستین متوجهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #23
- بلد نیستی؟ یکی از آدرس‌ها، درست نزدیک خونتونه پری! مگه تو این شهر بزرگ نشدی؟
پریشان عامدانه رویش را به سمت پنجره چرخاند تا راحت‌تر دروغ بگوید.
پریشان نمی‌خواست از این بیشتر او را وارد سحر و جادوی زندگیش کند.
- ایران بزرگ نشدم!
آهان کشیده‌ای گفت.
دروغ پریشان برایش واضح بود، چرا که در همان اولین ملاقات‌شان خودش گفته بود که از مهاجرت بیزار است؛ نمی‌خواست دروغش را به رو بیاورد.
اجبار نبود که! فکر کرد حتما دلش نمی‌خواهد رویش زیاد شود.
- هر سال من و چند نفر دیگه با شروع آبان یه تعداد لباس گرم بین بچه‌های کار، پخش می‌کنیم. آدرس‌ها هم جاییه که افرادی پخش اون‌ها رو به عهده گرفتند.
متحیر به سمتش برگشت.
- چرا زودتر نگفتی؟ من فکر می‌کردم این همه لباس برای خودته! به منم می‌گفتی تا کمکی کرده باشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #24
لحظه به لحظه حرف‌هایش برای راستین ضد و نقیض‌تر می‌شد.
حتی به کلمه مهاجرت هم آلرژی داشت آن وقت ایران بزرگ نشده بود؟
می‌ترسید پریشان هم مثل سلطان باشد!
از دعانویس‌های دغل باز که فقط پول را می‌شناختند و دردی را دوا نمی‌کردند، متنفر بود!
وقتی همه دکترها برادر مریضش را جواب کرده بودند، به اجبار مادرش، به سراغ سلطان رفته بود و مابقی ماجرا... .
ترسش از رفتارهای پریشان نمی‌گذاشت در راه برگشت، حرفی بزند.
پریشان هم با فهمیدن دلیل سکوت راستین، تلاشی برای حرف زدن، نمی‌کرد.
پریشان با خود اعتراف کرد شاید از همان اول نباید راستین را به زندگیش راه می‌داد و حالا باید کم و بیش راستین با دنیای او آشنا می‌شد و بعد تصمیم می‌گرفت به دوستی با پریشان ادامه دهد یا نه.
تقریبا حوالی ساعت ۱۰ شب، ترمز دستی را جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #25
*‎*‎*‎
این همه آدم چرا قلبمو باید به تو می‌دادم؟
وسط اتاق دراز کشیده بود.
صدای آهنگ آنقدر کم بود که وقتی از روی ناراحتی آه می‌کشید، صدایش را نمی‌شنید!
از بچگی برای اینکه دردی روی دردهای مادر نباشد، در سکوت کامل و بی‌حاشیه زندگی می‌کرد.
شیطنت‌های برادرش را که می‌دید از هرچه خوشگذرانی و عیاشی بیزار می‌شد.
او نمی‌خواست در کنار رضا، دلیل اشک‌های مادرش باشد.
وابسته پریشان شده بود؛ چون او را مثل خود فارغ از دنیای مدرن می‌دید.
دنیایی که در آن، هم سن و سالانش با او زیادی فرق می‌کردند.
رفتارهای عجیب غریب امروز پریشان، او را منگ کرده بود.
نگاهش را از سقف اتاق گرفت و به سمت پنجره اتاق کوچکش چرخید.
می‌دانست آدمی مثل پریشان، که سی سال به این کار علاقه مند شده است را نمی‌تواند تغییر دهد. پریشان عددی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #26
لمس زبری خاک زاگرس بعد از ماه‌ها، طوری مرا خوشحال کرده بود که بی‌خستگی، با سرعت هرچه تمام حفره‌های کم عمق را با بلوط پر می‌کردم و سراغ حفره بعدی می‌رفتم .
امید داشتم از حفره‌هایی که با راستین در دل زمین زاگرس کنده بودیم، در بهار جدید بلوط جوانه بزند.
هرچند شاید سال‌ها بعد موفق می‌شدیم، نهال کوچکش را ببینیم.
- خسته نشدی؟
کمر خشکم را صاف کردم و به سمتش چرخیدم.
به درخت بلوط کهنسالی تکیه داده بود و از لیوان‌های جلویش بخار بلند می‌شد.
من هم شانه به شانه‌اش زیر سایه درخت نشستم. در اواسط پاییز بودیم و در این سرمای هوا، چای داغ می‌چسبید.
- ولی خودمونیما راستین، دوستی با من، غیر از زحمت، برات هیچی نداشت!
- آره، قبول دارم؛ از بس به زحمت انداختیم شکمم آب شده! نگاه... ‌.
هر دو به شکم نداشته‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #27
راستین روی زانوهایش نشست و سرش را میان بازوانش قایم کرده بود.
بدنش می‌لرزید و صدا هم همچنان ادامه داشت.
اصلا نمی‌خواستم جلوی چشم‌های آن لعنتی‌ها راستین اینقدر ترسان و ضعیف باشد.
حق هم با راستین بود، می‌دانستم طبیعت وحشی و این صداها چقدر برای انسان‌های عادی می‌تواند ترسناک باشد.
عظمت این صدا می‌توانست هر انسان را به زانو بیندازد.
روبرویش نشستم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سعی کردم مقدار پایینی از انرژیم را وارد بدنش کنم تا گرمایش او را از این لرز و ترس دور کند.
- تا تاریکی هوا خیلی نمونده راستین. تا با منی هیچ حیوونی کارت نداره! پس چیزی هم برای ترس وجود نداره! بابا نزدیک غروب این صداها عادیه!
سرش را بالا گرفت، رنگ و رویش جوری پریده بود که دلم برایش می‌سوخت.
از طرفی این ترسش به چشمم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #28
هضم اتفاقات امروز برای راستین، آنقدر سخت بود که وقتی به خانه رسیدیم، کلامی حرف نزند.
بعد از شام سبکی که، همسر اسد تدارک دیده بود. در یکی از اتاق‌ها، خوابیده بود.
می‌دانستم امشب خواب راحتی نخواهد داشت و کاری هم از دست من بر نمی‌آمد.
ادامه این رابطه شجاعت بیشتری می‌طلبید او باید از این آزمون سربلند بیرون می‌آمد.
خانه اجدادی اسد، هدیه‌ای از لاوین بود که بع نسل‌ها پیش به آنها داده بودیم.
آنها جز مورد اعتمادترین آدم‌هایی بودند که لاوین برای خودش داشت.
من قبل از راستین ارتباط زیادی با آدم‌ها نداشتم و حضور اسد در زندگی من پررنگ نبود‌.
معمولاً سعی می‌کردم کارهایم را خودم به تنهایی انجام بدم و از او و خانواده‌اش کمکی نگیرم.
خانه مثل یک پادگان بی‌روح بود و حیاطش هیچ درختی نداشت.
موقع رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #29
بعد از ماه‌ها، به زاگرس برگشته بودم و سنجاب درونم به استخوان‌هایم فشار می‌آورد تا تبدیل شوم.
بخاطر تقلایش، درد ریزی در بازوها و دنده‌هایم می‌پیچید و تازه بعد از سالها، شرایط اطرافیانم را درک می‌کردم.
نمی‌دانستم راستین خواب است یا بیدار. تبدیل شدن، بی‌ملاحظگی محض بود و حریف سنجاب بازیگوش و لجباز درونم نمی‌شدم.
سرانجام به امید خواب بودن اهالی، به شکل سنجاب حنایی رنگ، میان صف ماشین‌های درون حیاط، دویدم.
صدای دویدنم ریز و مثل صدای قطرات باران بود. حیاط خاکستری و پر از ماشین، سنجابم را راضی نمی‌کرد، پس به سمت دیوارهای بلند خانه خیز برداشتم و روی پشت بام پریدم‌.
تاریکی محض کوهستان را گرفته بود‌.
مثل سنجاب‌های دیگر من هم در شب‌ها چشمان قوی نداشتم.
با دلتنگی به هاله‌ی کو‌ه‌های برافراشته‌ی زاگرس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #30
فاصله چشم‌هایمان حالا آنقدر نزدیک بود که حس و حالم را بفهمد.
من این روزها را به خودم قول داده بودم‌. پوزخند عیانی به حرف‌هایش زدم.
بلند و زنگدار برایش دست زدم؛ صدای دست‌هایم در تاریکی شب میان پشت بام اکو می‌شد.
- این فروتنیت جای تشویق داره ارژن! پسر اصلان بزرگ، ولیعهد لاوین، بالاخره تصمیم گرفت به عقب برگرده و گوش چشمی به این بنده حقیر بندازه! از روزهای خیلی، خیلی دور بگه! چی با خودت فکر کردی؟ که پریشان رو مثل یه آشغال ول کنی و حالا بعد از سال‌ها بیای و از عشق بگی؟ ممنون از لطفت سرورم! این عشق سال‌هاست فاسد شده!
چنان محکم دستم را روی پیشانیم کشیدم که ردش آتش گرفت.
- من با سنگ، رد هک شده‌ی روی پیشونیم رو‌ پاک کردم. سال‌ها پریشان را ول کنی و حالا روی زخم‌هایی که به جا گذاشتی دنبال چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا