- تاریخ ثبتنام
- 2/7/22
- ارسالیها
- 869
- پسندها
- 13,241
- امتیازها
- 31,973
- مدالها
- 40
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #21
سردرگم از میان راهروی قفسهها به سمت میزم برگشتم که میان راه با دیدنش ایستادم.
دسته گل زیبایی به رنگ نارنجی، روی میزم رها شده بود.
رزهای مینیاتوری نارنجیاش، آنقدر قشنگ بود که تند به سمتش بدوم. سرم را میان دسته گل بردم و نفس عمیقی کشیدم.
به جای بوی رز، بوی بادام کوهی و گندم میداد.
بدون هیچ کارتی صاحبش مشخص بود!
با کنجکاوی از میان شیشهها به بیرون نگاه کردم اما هیچ کسی نبود. مثل رویا آمده و رفته بود
***
لیوانهای بلور درون سینی میدرخشید و گرمای هوا در مهر ماه آنقدر زیاد بود که دلم بیتاب جرعهای از شربت جلویم بود.
به غیر از سلام، حرف دیگری با آدم روبرویم نزده بودم.
اولش جوری از دسته گل مدهوش شده بودم که دلم نمیخواست به آدرس روی بسته بذر بنفشه بیایم؛ اما همین چشمان خجالت زده روبرویم...
دسته گل زیبایی به رنگ نارنجی، روی میزم رها شده بود.
رزهای مینیاتوری نارنجیاش، آنقدر قشنگ بود که تند به سمتش بدوم. سرم را میان دسته گل بردم و نفس عمیقی کشیدم.
به جای بوی رز، بوی بادام کوهی و گندم میداد.
بدون هیچ کارتی صاحبش مشخص بود!
با کنجکاوی از میان شیشهها به بیرون نگاه کردم اما هیچ کسی نبود. مثل رویا آمده و رفته بود
***
لیوانهای بلور درون سینی میدرخشید و گرمای هوا در مهر ماه آنقدر زیاد بود که دلم بیتاب جرعهای از شربت جلویم بود.
به غیر از سلام، حرف دیگری با آدم روبرویم نزده بودم.
اولش جوری از دسته گل مدهوش شده بودم که دلم نمیخواست به آدرس روی بسته بذر بنفشه بیایم؛ اما همین چشمان خجالت زده روبرویم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر