نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
رمان قراره وارد یه فاز جدید بشه و من نمدونم چکار کنم:grinning-squinting-face: حیرانم، سیلانم:wacko2:

مثل همیشه چرت‌ و پرت‌هایش باعث خنده‌ی بلندمان شد.
- جدی که نیستی لاچین؟ مطمئنا ثروت ارژن بعد از چندین نسل از یزدانی بیشتره!
- ای جان! پول دوست داری؟ گور بابای ارژن و فسفرای مغزش!
با مسخرگی و دهانی کج اضافه کرد.
- شاید اگه افسانه نباشیم، هه! به همین خیال باش!
این دفعه حتی من هم از راحتی کلام لاچین، ناراحت شدم. جدا از امروز و ناراحتی‌مان، بی احترامی به اصلان و خانواده‌اش، بی‌انصافی بود.
با باز شدن در، خنده‌ها و صحبت‌مان قطع شد. با دیدن خزِ خاکستری میان دستان آشو، بدون توجه به کمر دردناکم، به سمتش دویدم.
خدای من! سنجاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
نوشتن این پارت ‌ها برام خیلی سخت بود. امیدوارم تونسته باشم حسم رو به خوبی رسونده باشم و درکش کنید.



***
با شانه‌هایی افتاده روی تخته سنگی نشسته بودم و آفتاب به فرق سرم می‌تابید. بخاطر برهوت دشت، خودش را زیر دامن بلندم، قایم کرده بود. از وضعیت‌مان ناراضی بود و یک سر غر می‌زد.
- غر الکی نزن بچه! من که گفتم برگرد جنگل بلوط.
خم شدم و سعی کردم او را بیرون بیاورم‌. با لجبازی لبه‌های دامنم را گرفته بود و نمی‌گذاشت ببینمش.
- این همه راه رو، کوبیدی و با من اومدی؛ حالا از چند تا پرنده می‌ترسی؟
جوابم را نمی‌داد و لجبازی می‌کرد. در دشت، هیچ جایی نبود که خودش را پنهان کند. حق داشت از چند پرنده‌‌ای که بالای سرمان می‌چرخیدند؛ بترسد.
یک هفته از حکم تبعید اصلان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
پارت بدون ویرایشه ♡


- چند روزه می‌خوام ازت عذرخواهی کنم و امروز مطمئن بودم می‌شه اینجا پیدات کرد.

او به پریشان نگاه می‌کرد و من به او! می‌دانستم این هم صحبتی چقدر برایش سخت‌ست.
ارژن اهل صحبت و معاشرت نبود و این برایم عجیب بود که کنارم نشسته و معذرت می‌خواهد.
باد محکمی وزید و نگاهم را به هیاهوی خشکِ چند نِی، دوختم.
- نیازی به عذرخواهی نیست؛ شاید اگه تو جلو نمی‌اومدی، چیزی از من باقی نمی‌موند، درست مثل دریاچه پریشان!
- اگه نمی‌اومدم، تا آخرش می‌رفتی؟ می‌کشتیش؟
هنوز هم به من نگاه نمی‌کرد. باد کمی شدید‌تر شده بود و ابرهای تیره‌ای از گوشه‌ی آسمان به این سمت، می‌آمدند.
- سال‌ها پیش که کسی حواسش به پریشان نبود؛ وقتی که ما هر چی تلاش کردیم و بازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
شاید این حرف‌ها و نوشته‌های من برای خیلی‌ها پوچ باشه ولی واقعا دلم می‌گیره از ذره ذره نابود شدن این خاک... حقیقتا منبع من برای نوشتن، یه چند تا مقاله برای سال‌ها پیش بود و اون‌قدر دریاچه پریشان در حاشیه‌ست که خبر تازه‌ای ازش پیدا نکردم.
و
زیاد پرداختن دریاچه پریشان از حوصله مخاطب خارجه و اگه مایل بودید، درباره‌ش بخونید و پراتون بریزه از دلایل نابودیش :smiling-face-with-tear:


به سمت قایق شکسته در دل دریاچه چرخیدم؛ چیزی از قایق* باقی نمانده بود.
قایق دیگر امیدی برای شناور بودن نداشت.
سرم را پایین انداختم چون دیگر کنترل اشک‌هایم را نداشتم.

- وقتی اصلان، اون‌طوری گفت؛ به یاده این قایق افتادم. فکر کنم صاحبش دیگه امیدی به سبز شدن نداشته که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
بعد چند روز سلام :beaming-face-with-smiling-eyes:
نبودم تا دست پر برگردم ولی متاسفانه وقتی تایپ نشد‌ه‌ها زیاد میشن، تمرکز نوشتن ندارم :/
:mellowsmiley:
خب بریم سراغ پریشان:beaming-face-with-smiling-eyes:


از کنارم بلند شد و لبخندی زد.
- برو ولی ما منتظرتیم پریشان! برو و عاشق‌تر برگرد پریشان!
لبخندم بدون اجازه روی صورتم نشسته بود و اشک؟ از اشک خبری نبود!
با حرکتم برای ایستادن، سنجابی که حضورش را فراموش کرده بودم از زیر دامنم بیرون پرید و پشتم قایم شد.
از شیر ایرانی می‌ترسید! به حرکت سنجاب، باهم خندیدیم.
سرش را کمی خم کرد و ضربه‌ای به نوک بینیم زد.
- برای بردن سنجاب کوچولو، همراهت میام، خانم پریشان!
- ممنون... .
از اعماق وجود و کلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
خیلی دلم میخواد منم مثل بقیه نویسنده‌ها حرفی داشته باشم ولی ندارم:grinning-squinting-face:


خیلی ضایع و با تعجب نگاهی به ساعتِ پشت مرد، کردم. هنوز هشت نشده بود!
چه کارِ واجبی باعث می‌شد یکی با سیبیل‌های تابیده و موهای براق فر و قد رعنا قبل از ساعت هشت صبح به مغازه‌ام سر بزند؟
مرد که گویا تعجبم را به خوبی حس کرده بود، تنها سری تکان داد و به سمت قفسه‌‌های مغازه رفت.
روی صندلی نشستم و سعی کردم نگاهم را کنترل کنم. می‌دانستم خرید کردن زیر نگاه فروشنده چقدر می‌تواند سخت باشد!
به آیینه‌ی دایره‌شکلی که پشت دیوار پیشخوان بود، نگاه کردم.
امروز پس از روزها چشمانم می‌درخشید. سعی کردم از درون صحفه‌ی کوچک آیینه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
مرد دست‌هایش را درون جیب شلوار جینش گذاشت و با قیافه‌ای نالان به سمتم چرخید.
نگاهم را ازش ندزدیدم.دلیلی برای خجالت نبود!
او کشوها را محکم بسته بود! جلوی تیشرت سفیدش کمی خاکی شده بود و کتانی های سفیدش برق می‌زد.
چه ناناز! جای لاچین خالی که به رنگ استایلش گیر بدهد. عذرخواهی نمی‌کرد؟

پوف کلافه‌ای کشیدم. مغازه‌ام آن‌قدر بزرگ نبود که فاصله‌یمان زیاد باشد‌ و صدایم را نشنود!
- چیزی لازم دارید که ما نداریم؟
جوابم را نداد.
- مغازه‌تون بوی شیرین و خیلی خوبی می‌ده!

سرم را از حد معمول بالاتر گرفتم و دوباره از فرق موهای فر تا بند مشکی کتونی‌های سفیدش را دید زدم.
از سیبیل‌های تابیده‌ی او برای من عذرخواهی در نمی‌آمد! البته‌ این‌که حضور اولش در بذر بود و حساسیت‌های مرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
پریشانم از لاوین دور شده برای ما شیر شده :creditor:



- خجالت نمی‌کشی طفل معصوم رو اسیر کردی؟ چند وقته بهش بلوط ندادی؟ هان؟ الآن که زنگ زدم محیط زیست و اومدن چوب تو آستینت... .
مرد ترسان به میز چسبید و چند بار با کف دست به میز کوبید.
- چرا جو الکی می‌دی خانم؟ اگه برای سنجاب می‌خواستم که عطاری‌های شهر پر بود! سنجابِ چی؟ کشکِ چی؟
بلند و بخش بخش در چشمانم هجی کرد.
- می‌خوام بکارم! بِ... کا... رَم!
آهان کشیده‌ای گفتم؛ با خیال راحت روی صندلی نشستم و دست‌هایم را روی دسته‌های صندلی گذاشتم.
- خب زودتر می‌گفتی آقای نسبتا محترم!
مکثی کردم.
- نداریم!

مرد کلافه به سقف نگاه کرد و دستی به سیبیلش کشید. چشمان درشتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
- نمی‌دونم! شاید انداز‌ه‌ی یک سال هر جمعه بلوط کاشتن... کی میاری برام؟
شانه‌ای بالا انداختم.
- بلوط ندارم!
- گرفتی ما رو دختر خانم؟
سرم را با جا به جا کردن کیبورد و موس کامپیوتر، گرم کردم.
- اینجا ندارم خب! باید مغازه رو ببندم که همکارم امروز نیست و نمی‌تونم.
- خانم تو رو خدا! مریضم بد حاله. اشک وآه یه مادر منتظر دنبالمه؛ شرمنده‌م نکن.
بدون اینکه به روی خودم بیاورم، دلم از لحن نالانش سوخته بود؛ از جا بلند شدم.
- برو بیرون تا در مغازه رو ببندم.
مرد بدون کلامی از مغازه بیرون رفت.
مشتری‌هایم اکثرا عمده خرید می‌کردند و بقیه هم... .
مسلما هیچ کس آن‌قدر به بذر و پیاز نیاز نداشت که صبح شنبه به بذر سر بزند.
فقط می‌خواستم زیر زبانش را بکشم وگرنه دلش را نداشتم کسی را اذیت کنم.
ریموت را زدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
20
 
ارسالی‌ها
707
پسندها
9,778
امتیازها
25,273
مدال‌ها
37
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
خب الحمدلله صحفه چهار هم شروع شد :too much work:

- معلومه که بلدی می‌خواد! دعا نویست من رو معرفی کرد؟
- هر چی بلوط تو عطاری‌ها بود، براش بردم ولی اوکی نداد. آخرش آدرس تو رو داد و گفت تو از همه بیشتر غذای سنجابا رو می‌شناسی!
قدم‌هایم ایستاد و سرم را بالا گرفتم تا بتوانم چشمانش را ببینم. دعا نویس مرا می‌شناخت؟
مرد که فکر کرده بود من ناراحت شده‌ام؛ فوری در پی توجیح در آمده بود.
- توهین نباشه خانم! من فقط حرف اون رو زدم.
به در نارنجی خانه رسیدیم. کلید را از جیب مانتوی کوتاه مشکی‌ام درآوردم و در را باز کردم.
حس می‌کردم درختان حیاط بزرگ خانه، بخاطر حضور مرد غریبه با تعجب نگاهم می‌کنند.
به سمت مرد برگشتم. هنوز در کوچه ایستاده بود و پا به پا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا