• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #11
جا خورده از قسمت آخر حرفش فوری سرم را بالا گرفتم.
منظورش چه بود؟
در میان لاوین هیچ‌کس از نژاد من باقی نمانده بود.
مگر این‌که من صاحب فرزندی شوم و نژادم به او برسد یا اینکه کلاً وجود مرا حذف می‌کرد و خودش به وظایفم رسیدگی می‌کرد.
- من... منظورتون چیه؟ من عاشق زاگرسم!
اگه یه روز تو هواش نفس نکشم، خفه میشم! تو رو خدا... اصلاً غلط کردم... این کار رو با من... .
- پریشان؟
جوری اسمم را با تاب و آواز صدا کرد که قلبم لحظه‌ای ایستاد و دوباره با شوق و شور پنهانی تپید.
نمی‌دانم آخرین باری که این‌طور در جمع صدایم زده بود به چند سال پیش برمی‌گشت.
وقتی حواس همه را جمع خودش دید، نگاهش را از من گرفت و رو به پدرش اصلان کرد.
- نیاز به این همه سختگیری هست پدر؟ ازدواج و جانشین؟ اصلاً چه تضمینی هست که در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد از این‌که برایم خط و نشان کشید، با محبت خاصی دست همسرش ایلدا را گرفت و شانه به شانه هم از اتاق بیرون رفتند.
با چشمانی خیس به ارژن و آشو نگاه کردم. آنها هم بدون نگاه به من و کوچک‌ترین حرفی از اتاق خارج شدند. دلم می‌خواست تمام تقصیرها را
گردن آنها بیاندازم و طرفشان داد و بیداد کنم؛ اما خودم را که نمی‌توانستم گول بزنم.
حتی اگر آنها هم ماجرای امروز را به کسی نمی‌گفتند، باز هم نفرین طبیعت همه را با خبر می‌کرد.
باید ممنون ارژن می‌بودم که اگر جلوی چشم‌های خون گرفته‌ی مرا نمی‌گرفت، احتمالاً آن مردک را کشته و طبیعت مرا نفرین می‌کرد.
می‌شدم یک پریشان بیچاره که از همه‌جا طرد و انرژی‌هایش را باد برده است.
اصلان راست می‌گفت؛ زاگرس به قاتل پریشان نیازی ندارد.
- حالا برای چی این یارو این‌قدر پری،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #13
- بس کن لاچین. دیوونه شدی؟ صدات گوش همه رو پر کرده. خودتم خوب می‌دونی که امروز پریشان اشتباه بزرگی کرده؛ پس الکی پای گذشته رو وسط نکش. همه خوبی‌های اصلان رو بعد مرگ پدرت فراموش کردی؟ اون اگه تصمیمی هم می‌گیره، می‌خواد پریشان به خودش بیاد. اگه امروز ارژن و آشو جلوش رو نمی‌گرفتن، از پریشان چیزی جز خاکستر نمی‌موند... اصلان نمی‌خواد با این حال پریشان، ریسک نفرین طبیعت رو به جون بخریم. بعدش هم دخترم، ما که نمی‌تونیم ارژن را مجبور کنیم که بیاد با پریشان ازدواج کنه.
لرزی که از ترس نفرین طبیعت گرفته بودم با جمله آخر مادرم از بین رفت.
دلگیر هما را صدا زدم:
- وای هما مامان... این حرفا چیه؟ چرا ماجرای قدیم رو ول نمی‌کنید شما؟ هر چقدرم از ارژن خوشم بیاد، محتاج نگاهش نیستم که مادر من! صد و پنج سال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #14
امروز روز آخری بود که اصلان بهم فرصت داده بود تا به شهر برگردم.
تمام زمستان را به انتظار بهار و گرمای دلچسب زاگرس گذرانده و حالا که به طبیعت رسیده بودم، به خاطر اشتباه بزرگم به شهر تبعید می‌شدم.
با شانه‌های افتاده روی تخته سنگی نشسته و آفتاب فرق سرم و سطح سنگ را داغ کرده بود.
باد ملایمی در دشت می‌چرخید و دامن پیراهن محبوبم را تکان می‌داد.
به خاطر برهوت اطراف خودش را زیر دامن بلندم قایم کرده بود و دائماً غر می‌زد.
- غر الکی نزن دختر! من که چند بار گفتم برگرد جنگل بلوط... .
خم شدم و سعی کردم توجهش را جلب کنم، با لجبازی لبه‌های دامنم را گرفته بود و نمی‌گذشت ببینمش.
- این همه راه رو همراهم اومدی و حالا از چند تا پرنده می‌ترسی؟
هم‌چنان زیر دامنم کز کرده بود و قصد نداشت بیرون بیاید.
تمام این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #15
*****

نور ملایم صبحگاهی از شیشه سکوریت مغازه رد می‌شد و به چشمان بسته‌ام می‌تابید.
هر وقت از دنیا خسته بودم، این آفتاب بود که مرا به دنیا امیدوار می‌کرد.
با خیال راحت از نبود مشتری در ساعت هفت صبح، پاهایم را روی میز بزرگ پیشخوان گذاشته بودم.
اگرچه تمام زندگی من در زاگرس خلاصه می‌شد؛ اما شهر را هم دوست داشتم.
هیاهوی مردمی که عاشقشان بودم، مرا به زندگی گره می‌زد.
در همان حالت چرت می‌زدم که با صدای باز شدن در برقی مغازه، متعجب چشمانم را باز کردم.
حتی همکارم یک ساعت دیگر می‌آمد و من هم از روی بیکاری در این ساعت مغازه را باز می‌کردم.
آن‌قدر قدش بلند بود که در لحظه اول تنها تی‌شرت سفیدش را دیدم. قد بلندش مرا یاد ارژن انداخت.‌ تا به صورت و ابروهای بالا رفته‌اش نگاه کردم، تازه متوجه ژست نشستنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #16
- تو رو خدا سر صبحی من رو سر ندون خانم ایزد. هر چقدر پولش باشه میدم، مسئله مرگ و زندگیه.
جالب شد! هم فامیلم را می‌دانست، هم عطر بدنش آشنا بود. عطرش ترکیبی از بوی سلدا و پونه کوهی بود.
تا ته و توی ماجرا را نمی‌فهمیدم، ولش نمی‌کردم.
بلوط‌هایم سرشار از انرژی‌ام بودند و من قرار نبود به هر کسی پیشکش‌شان کنم.
- بلوط، مرگ، زندگی؟ میگم سنجاب داری، نگو نه ندارم! به قیافه‌ت هم می‌خوره سنجاب‌باز باشی!
سعی کردم خنده‌ام را بخورم و قیافه‌ام را جدی نگه داشتم.
- به چی قسم بخورم که سنجاب ندارم؟ بابا به پیر، به پیغمبر، گیرم که این ساعت با تو بحث می‌کنم. مریض بد حال دارم. دعانویس گفته نذر بلوط کنم تا جنون مریضم خوب بشه.
بدون خجالت بلند خندیدم.
- دعانویس؟ این دیگه به تیپ و قیافه‌ت نمی‌خوره! چه دعانویس خوبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #17
- اسمش چی بود؟
- ... .
- دعانویست رو میگم.
- آهان سلطان، اسمش سلطان بود خانم.
- که این‌طور! پس هنوز زنده است!
می‌شناختمش! سال‌ها پیش که سلطان جوانی بیست ساله یا بیشتر بود، زیادی دور و بر خانواده لاوین می‌پرید.
نمی‌دانم از کجا به حضور ما پی برده بود؛ چون ما همیشه در برخورد با آدم‌ها در سایه بودیم.
انرژی‌ها را به خوبی می‌شناخت و طالب انرژی ما بود.
قصدی نداشت که ما را به دنیا نشان دهد، چون به خوبی می‌دانست این کار عاقبت خیری ندارد.
او فقط می‌خواست در جمعمان باشد؛ انرژی‌مان را ببیند و آشنا شود.
انسان‌ها قرن‌ها بود که خودشان را به ما ثابت کرده بودند.
انسان‌ها قرن‌ها بود که خودشان را به ما ثابت کرده بودند و ما از طمع آن‌ها می‌ترسیدیم.
طمع می‌توانست آنها را به مکیدن خون‌مان برساند.
نامیرایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #18
طبقه اول ایلدا و اصلان زندگی می‌کردند و من و هما در طبقه دوم بودیم.
هنوز در واحدمان را باز نکرده، صدای آوازشان می‌آمد.
تا در را باز کردم، اول صدای بال‌ها و بعد خودشان روی شانه‌ام نشستند.
دقیقه‌ای نگذشته بود که با باز شدن محکم در بالکن از جا پریدند و سردرگم به سمت لاچین پرواز کردند.
لاچین که از هجوم آنها جا خورده بود، خودش را فوری کنار کشید و آنها از میان در بالکن از خانه بیرون پریدند.
- هر چی جنبنده تو آسمون‌هاست از من حساب می‌برند، الا این کبودای تو.
دستانش را به موازات بدنش می‌کشید و استخوان‌هایش تق‌تق صدا می‌دادند.
لاچین همیشه بعد از تبدیل، غرغرو و غیر قابل تحمل می‌شد؛ حق هم داشت، این‌که سال‌ها اجازه تبدیل نداشته باشی و همیشه بدن درد را تحمل کنی، سخت بود.
یک ریز، زیر لب غر می‌زد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #19
با جمله‌ای که ناخودآگاه گفتم؛ همه‌چیز برای لاچین روشن شد.
چنان با غضب نگاهم می‌کرد که کاملاً به مبل تکیه دادم تا از او کمی دور باشم.
اگر بهم حمله می‌کرد و من هم تبدیل می‌شدم، فقط چند دقیقه می‌توانستم از چنگال قدرتمندش فرار کنم!
این دعواهای خواهرانه، میانمان طبیعی بود.
خودم را به شکل سنجاب و در کودکی به یاد آوردم که با پنجه‌های کوچکم، سعی می‌کردم به سر و گردن لاچین بکوبم و نگذارم مرا به آسمان ببرد.
از یادآوری گذشته لبخندی ناخواسته روی لبانم آمد بود، لاچین که از خنده‌ام نتیجه دیگری گرفته، چنان جیغ بلندی کشید که حواس جمع به حرکت تند لب‌هایش نگاه می‌کردم.
هرچند جوری تند حرف می‌زد که درکی از کلماتش نداشتم.
- آره، بخند! سیگاری بدبخت، رزومه‌ت رو بزار کنار قاتلیت... تو اومدی تبعید یا به الواتی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #20
*‎*‎*‎
برای بذر، چهارپایه فلزی بزرگی خریده بودم که هر وقت، قد‌ من و شادی به قفسه‌های بالا نرسید، راحت باشیم.
حالا درست آن چهارپایه، پشت پیشخوان و چسبیده به صندلی من بود‌.
بوی آهن زنگ زده‌اش، دائم در دماغم بود و اول صبحی، حالم را به هم می‌زد.
پاهایش را هی تکان می‌داد و کفش‌هایش در حرکت رفت و برگشتی به پله دوم چهارپایه، می‌خورد؛ خاک‌های کفشش روی شلوار مشکیم را سفید کرده بود.
نه حوصله‌اش را داشتم و نه جرات می‌کردم هم چیزی بگویم! تفاوت سنی مان پنج سال بیشتر نبود اما در چرخه طبیعت او شکارچی و من شکار بودم‌.
هیچ‌جوره حتی کلامی هم از پسش بر نمی‌آمدم!
خودم را با صندلی، کمی به سمت راست کشیدم تا شاید از گرد و خاکش دور باشم.
میز را کنار شیشه‌های سرتاسری مغازه گذاشته بودم تا خیابان را ببینم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا