- ارسالیها
- 2,651
- پسندها
- 65,437
- امتیازها
- 66,873
- مدالها
- 50
- نویسنده موضوع
- #111
با فاصلهای کم، دور عروس و داماد جمع میشویم. سالن غرق تاریکی میشود. نورهای رنگی روی ریحانه و علیرضا میافتند. هیچکدام حواسشان به ما نیست. شاید به هیچکس نیست، جز خودشان دو نفر. تمام توجهها سوی آن دو نفر میرود. دست بردیا از دستم جدا میشود. تازه سرما را حس میکنم. راه او را رفته و دستهایم را بهم میزنم. صدای دستهای من در میان صدای همهمه دیگران گم میشود. علیرضا ریحانه را در آغوش میکشد. صداها بیشتر میشود. صورت ریحانه را با نور سرخ واضح نمیبینم. تنها موهای علیرضا مشخص است. چرا اینجا بودم؟ چرا همه بلند بلند میخندیدند و دستهایشان را محکم بههم میکوبیدند؟ چرا تا این حد شاد بودند؟ در میان میهمانان دنبال سایه میگردم. غیب شده است. سرم را به طرفین میچرخانم. جمعیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.