• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,644
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #131
- کدنویسی درست‌تره. علاقه داری؟
- نه فکر نمی‌کنم. حس می‌کنم خیلی سخته.
- سخت هست اما خب پای علاقه که میاد وسط سختیش رو می‌بره.
چندثانیه به سکوت بینمون گذشت و بعدش من گفتم:
- آقا کاوه به نظرم برای لیلا خانوم اصل ماجرا رو تعریف کنید.
دست از تایپ کشید انگار از تغییر بحث تعجب کرد. بعد از چند ثانیه دوباره شروع به نوشتن کرد و گفت:
- لزومی نمی‌بینم.
- هرچی فکر می‌کنم این قرارداد بیشتر از این‌که براتون نفعی داشته باشه ضرر داره.
- چرا! برای منم سود خودش رو داره.
- میشه بگید چه سودی؟
- نوچ!
ذهنم دوباره سمت بهروز رفت. انقدر ساده‌ام که انتظار دارم کاوه خودش بیاد و مستقیم تبانیش با بهروز رو بهم اعتراف کنه. نگاهش کردم و بازم ته دلم انگار یه چیزی با مغزم تو درگیری بود.
- بخاطر حرف‌های مامان ازت معذرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #132
درحالی‌که اونم اولش تعجب کرده بود کم‌کم اخم‌هاش از هم باز شد و گفت:
- باشه پس. مزاحمت نمی‌شم. درست رو بخون.
اومد در و ببنده اما دوباره بازش کرد و گفت:
- تو خورشت آلو دوست داری؟
بازم تعجب کردم و نگاهش کردم.
- حالا درست می‌کنم دیگه بلکه خوب دربیاد.
- کمک می‌خوایید؟
حالا ثریاخانوم بدتر تعجب کرد و گفت:
- نمی‌دونم!
اما بعدش دوباره گفت:
- نه تو درست رو بخون.
فهمیدم که بدش نمیاد بهش کمک کنم.
- پنج دقیقه دیگه میام پایین.
- باشه خودت می‌دونی.
ثریاخانوم درست کردن برنج رو به عهده من گذاشت. تو آشپزخونه فضای سنگینی بود، هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدیم. برنج رو آبکش کردم و گذاشتمش تا دم بکشه. اومدم به اتاقم برگردم که ثریاخانوم گفت:
- فردا یادت نره بری آموزشگاه بردیا. قول دادیم.
راستش اصلاً یادم نبود. خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #133
سریع دوئیدم پایین و از تو کابینت درش آوردم و برگشتم پیشش. بلندش کردم و زیر زبونش گذاشتم. قلبم داشت تو دهنم می‌زد. شروع کردم به ماساژ دادن دست‌ها و شونه‌اش. بعد از تقریباً ده دقیقه برگشت سمتم و آروم گفت:
- اگه خونه نبودی من می‌مردم.
- خدانکنه! چرا قرص‌هاتون رو تو اتاق خوابتون هم نمی‌ذارید دم دستتون باشه؟
- یه ورق بالا داشتم تموم شده بود، یادم رفته بود یکی جاش بذارم.
- به‌خیر گذشت اما مراقب خودتون باشید لطفاً. به آقا نوید بگید چند ورق اضافه واستون بگیره به نظرم همه جای خونه بذارید.
آلبومی که جلوی تخت افتاده بود رو برداشتم. انگار درحال دیدن آلبوم عکس حالش بد شده بود. صفحه‎‌ای که باز بود رو نگاهش کردم چهار تا عکس قدیمی دیده می‌شد. سریع قیافه کاوه رو تو بچگی‌هاش تشخیص دادم. دستم سمتش رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #134
خندیدم و گفتم:
- حدوداً چهار ماه.
- آماده‌ای؟
- ای تقریباً.
- با نوید و خاله‌ت آشنا شدی؟
از این تغییر بحث ناگهانی جا خوردم و لبخندم محو شد. فنجون قهوه که تو دستم بود رو گذاشتم رو میز.
- خوشحالم که با بودنت کنار اومدن. هرچند با وجود دختر شیرینی مثل تو، اگه برعکسش اتفاق می افتاد جای تعجب بود.
ساعت دیواری رو نگاه کردم و بلند شدم.
- بابت کلاس ممنونم. من باید برگردم یه‌کم دیرم شده.
- وایسا می‌رسونمت.
درحالی‌که سمت در اتاق می‌رفتم گفتم:
- نه ممنون خودم برمی‌گردم. خداحافظ.
- وایسا هوا تاریک شده، سردم هست. من کاری ندارم می‌رسونمت.
با لبخند سرم رو تکون دادم و دوباره خداحافظی کردم و سریع اومدم بیرون. کوچه آموزشگاه رو باید پیاده می‌اومدم بالا تا برسم به جایی که تاکسی‌ها هستن. پنج دقیقه نگذشته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #135
برگشتم و با دیدن صورت علامت سوالی کاوه لبخند زدم و شونه‌هام رو بالا انداختم و بعدش رفتم پایین. به نوید تو چیدن میز کمک کردم و وقتی کاوه اومد همگی باهم شام خوردیم که سر میز نوید در مورد اتفاق امروز حرف زد و دوباره ازم تشکر کرد. کاوه با اینکه از اول هم انگار اشتهای غذا خوردن نداشت و با غذاش بازی می‌کرد اما بعد از شنیدن این اتفاق کلاً دست از غذا خوردن کشید. نگرانیش به‌خاطر وضعیت مادرش رو می‌شد احساس کرد. بهش حق می‌دادم. مادر عزیزترین کس آدمه.
تو پذیرایی نشسته بودیم و دو ساعتی از خوردن شام می‌گذشت که کاوه به نوید گفت:
- نوید من امشب رو پایین کنار تو می‌خوابم در اصل بیدارم یه‌کم کار دارم انجامش بدم.
تعجب کردم و آروم بهش گفتم:
- بالا هم مشکلی نیست. من از میز استفاده نمی‌کنم راحت باش.
- نه تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #136
- میان! اونا هم میان همونجا.
رفت و من درحالی که تو فکر بودم نشستم. یعنی کجا رفتن؟ ثریاخانوم خودش گفت اینجا کسی رو نداره!
یه‌ربع بعد کاوه اومد پایین. چقدر رنگ سرمه‌ای بهش می‌اومد! انقدر تابلو نگاهش کردم که یه‌لحظه پیرهنش رو نگاه کرد و گفت:
- چیزی که روش نریخته!
- نه!... بهتون میاد.
یه‌لحظه سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد که خجالت کشیدم.
- رنگش! یعنی سرمه‌ای تیره‌اس... خب.
دستم سمت شالم رفت که لبخند کم‌رنگی رو صورتش اومد و گفت:
- بریم تا دیرنشده.
جایی که رفتیم خیلی رستوران شیک و دلبازی بود. ثریاخانوم و نوید نشسته بودن. سمتشون رفتیم و بعد از سلام کردن کنارشون نشستیم.
- چه خبر؟ چیکار کردید؟
- داداش نگو که کلافه‌ام. مامان هیچ‌جا به دلش نبود، اینجا آشپزخونه‌اش اوپنه! اونجا اتاقش کوچیکه! اینجا رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #137
- تو آقاجونم رو چون نمی‌شناسی تعجب کردی فقط همین که تورج خان نصف تهران دستشه باقیش رو خودت برو.
راستش هنگ زدم. اگه کاوه از همچین خونواده ثروتمندیه چرا برای بهروز پسرعموی من کار می‌کنه؟ چرا تهران رو ول کرده اومده اینجا داره کار می‌کنه؟ کلی علامت سوال تو مغزم درست شده بود.
- ببخش انگار ناراحتت کردم. اما خب کاوه وقتی بابابزرگ بهش زنگ زد و ماجرا رو فهمید از مامان خواست این چند ماه رو تو یه خونه دیگه بمونیم و خداییش هم خوب...
حرفش رو خورد و سریع صندلیش رو سریع کشید کنار و زیرلبی گفت:
- کاوه اومد.
انقدر تو فکر بودم که وقتی کاوه ازم پرسید چرا تو خودتی اصلاً نفهمیدم و مجبور شد صدام بزنه.
- هیچی! راستی من فردا با باران میرم بیرون. می‌خواد یه چیزی بخره گفت باهاش برم. خودشم میاد دنبالم.
- ساعت چند؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #138
- چرا نریم پرووش کنی؟
از تو فکر اومدم بیرون و خندیدم.
- نه... فقط خوشگله به‌نظرم.
- والا به‌نظر من که تو تنت خیلی گوگولی میشه. حالا ضرر که نداره بپوشش.
سریع دستم رو گرفت و سمت بوتیک کشید و ده دقیقه بعدش من تو اتاق پرو داشتم به لباس تو تنم نگاه می‌کردم. قسمت حریر لباس دکلته و بلندیش کمی پایین‌تر از زانوم و قسمت توری لباس از بالا آستین‌دار و کمی پفکی و بلندیش تا روی پام می‌اومد که اون قسمت زانوم و کل بازوهام از زیر توری دیده میشد و با اینکه کفشم اسپورت بود بازم بهم می‌اومد. باران سرش رو کشید تو و دستش رو روی لب‌هاش گذاشت.
- وای خدا! بچرخ ببینمت.
گوشه‌های دامنش که یه حالت پفکی داشت رو آروم بالا آوردم و چرخیدم.
- عروسک شدی! وای رنگ روشنش با موهای مشکیت خیلی قشنگ شده! حتی با این کفش‌ها هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #139
- من صداشون میزنم.
کاوه: نمی‌خواد. خودش هروقت گشنه باشه میاد پایین.
یه‌لحظه انگار جای مادر و پسر عوض شده بود! اومدم بالا و قبل از اینکه وارد اتاقم بشم مردد برگشتم و تقه‌ای به در اتاق کاوه زدم.
- ثریاخانوم شما هم بیایید پایین باهامون شام بخورید.
تو همون لحظه در تو روم باز شد و ثریاخانوم روبروم وایساده بود.
- کدوم شام؟ تو پختی؟
- سلام! من نه خونه نبودم الان برگشتم اما نوید یه چیزی درست کرده.
پوزخند زد و گفت:
- فکر کردی بوی نیمرو رو حس نمی‌کنم؟ شام؟ خونه بابات نیمرو غذای لاکچریتون بوده که می‌گی شام؟ آره برو بخور به یاد ایام قدیم دلت روشن شه. من هیچ‌وقت تو زندگیم شام نیمرو نخوردم.
در رو تو روم محکم بست. خب مثل اینکه ثریاخانوم اصلی هم برگشت. با این‌که از خونواده فقیری نبودم اما نیمرو رو خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #140
تو افکار خودم غرق بودم که در اتاق باز شد و کاوه داخل اومد و در رو بست. اول سرش پایین بود و بعدش که من رو دید از حرکت وایساد و بدتر از من هنگ زد.
- ب..بب... ببخش نمی‌دونستم برمی‌گردی.
از شدت دستپاچگی، خم شدم و لباس‌هایی که کف اتاق پخش شده بود رو جمع کردم و مچاله‌مچاله روی تخت انداختم.
- جایی می‌خواستی بری؟
برگشتم سمتش. سعی کردم لبخند بزنم، اما خودم هم می‌دونستم مصنوعیه.
- این وقت شب؟ نه کجا برم؟!
بعد از چند ثانیه مکث که اندازه چندسال طول کشید گفت:
- چقدر بهت میاد!
راستش خجالت کشیدم و لباس‌هام رو دوباره برداشتم و سمت حموم رفتم تا اونجا عوضشون کنم. از کنارش که رد شدم آروم بازوم رو گرفت. باتعجب سمتش برگشتم.
- من میرم. تو راحت باش.
پشتش رو بهم کرد و همین که خواست اولین قدم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا