- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 185
- پسندها
- 897
- امتیازها
- 5,133
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #51
مجد آروم سرش رو تکون داد و با بهروز بیرون رفتن. پسره اومد درو ببنده که صداش کردم.
-- آقا!
از لای در نگاهم کرد. اون نصف شیرینی که رو تخت گذاشته بودم رو سمتش گرفتم.
-- مامانم گفت شیرینی رو نباید تنها خورد.
چند ثانیه فقط نگام کرد. لبهاش تکون خورد، انگار میخواست چیزی بگه، اما هیچ صدایی از دهنش بیرون نیومد.
آروم شیرینی رو از دستم گرفت... همین که خواست برگرده سریع گفتم:
-- تو کاوه رو ندیدی؟
یه لحظه خشکش زد با تعجب برگشت سمتم و آروم گفت:
-- کاوه؟
سرم رو آروم تکون دادم.
-- میشه بهش بگی ولم نکنه؟ من اینجا کسی رو ندارم.
بعد از چند ثانیه که فقط نگاهم میکرد سرش رو پائین انداخت و بیرون رفت.
یک هفته گذشت. تو این مدت دیگه کسی نیومد تا بهم چیزی تزریق کنه فقط همون پسر نگهبان روزی یدونه قرص بهم...
-- آقا!
از لای در نگاهم کرد. اون نصف شیرینی که رو تخت گذاشته بودم رو سمتش گرفتم.
-- مامانم گفت شیرینی رو نباید تنها خورد.
چند ثانیه فقط نگام کرد. لبهاش تکون خورد، انگار میخواست چیزی بگه، اما هیچ صدایی از دهنش بیرون نیومد.
آروم شیرینی رو از دستم گرفت... همین که خواست برگرده سریع گفتم:
-- تو کاوه رو ندیدی؟
یه لحظه خشکش زد با تعجب برگشت سمتم و آروم گفت:
-- کاوه؟
سرم رو آروم تکون دادم.
-- میشه بهش بگی ولم نکنه؟ من اینجا کسی رو ندارم.
بعد از چند ثانیه که فقط نگاهم میکرد سرش رو پائین انداخت و بیرون رفت.
یک هفته گذشت. تو این مدت دیگه کسی نیومد تا بهم چیزی تزریق کنه فقط همون پسر نگهبان روزی یدونه قرص بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش