• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,643
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #151
- گفتم که پیشت باشه.
با صدای زنگ آیفون هردومون سرمون اون‌طرفی چرخید. سریع سمت جاکفشی رفتم.
- همون مرکز خرید قبلی میرید؟
بند کفشم رو بستم و گفتم:
- نمی‌دونم راستش نگفت.
در رو باز کردم
- فعلاً خداحافظ.
- برگشتنی خبر بده میام دنبالت.
- با خودش برمی‌گردم. خداحافظ.
لحظه‌ای که از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین باران شدم مغزم از اتفاقات دیروز خالی شده بود اما وقتی به پارکینگ پاساژ رسیدیم و پیاده شدم از خلوت بودن اونجا ترسیدم و صدایی که دیروز به خونه زنگ زد تو مغزم پیچید. شروع به چرخوندن چشم‌هام اطرافم کردم جوری که باران هم فهمید و ازم پرسید دنبال کسی می‌گردم؟ تو آسانسور نفس حبس‌شده‌م رو بیرون دادم و سعی کردم با گفتن این‌که اینجا یه جای شلوغه به خودم روحیه بدم. تو پاساژ اگه کسی کلاه داشت یا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #152
سریع درحالی‌که می‌دوید ازم دور شد. یادم اومد که گوشیش رو نگرفتم تا به کاوه زنگ بزنم. خودم رو به خیابون رسوندم. اینجا اصلاً مسیر تاکسی رو نداشت. راستش من همیشه کنار باران اینجا اومدم و خودم از این مسیر اصلاً نرفته بودم و برام ناآشنا بود. از یکی دو نفر پرسیدم که بهم گفتن باید یکی دوتا خیابون رو برم پایین تا به ایستگاه برسم. هوا تاریک بود و همش اطرافم رو نگاه می‌کردم که بوق ماشین کناریم باعث شد وایسم. وقتی نگاهش کردم بردیا بود، با لبخند داشت نگاهم می‌کرد. ازخدا خواسته سوار شدم.
- چجوری فهمیدید اینجام؟
- باران بهم زنگ زد گفت اگه تو پاساژم برسونمت. شانس آوردی!
- ممنونم واقعاً. اینجا برام ناآشنا بود نمی‌دونستم کدوم سمتی باید برم تا ماشین گیرم بیاد.
- خواهش می‌کنم. اتفاقاً داشتی مسیرو اشتباه هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #153
یک ساعت بعد با کاوه دوتایی به بیمارستان رفتیم. باران و مادر سهیل و خود سهیل هم اونجا بودن و باران از دیدنم خیلی خوشحال شد. اولین بار بود پدر و مادر سهیل رو می‌دیدم. خیلی انسان‌های خوب و شریفی به نظر می‌اومدن. پای پدرش رو گچ گرفته بودن. کمی کنارشون موندیم و وقتی می‌خواستیم خداحافظی کنیم بردیا هم اومد. با همه سلام کرد و وقتی نگاهش به من رسید با خنده گفت:
- امروز می‌دونی چندمین باره دارم می‌بینمت؟
فکرش رو نمی‌کردم بردیا این وقت شب اینجا بیاد و الان داشتم لو می‌رفتم. کاوه که کنار سهیل وایساده بود سریع نگاهش روی من اومد. باران خندید و گفت:
- خدا رحم کرد اونجا بودی و بچم رو رسوندی وگرنه عذاب وجدان منو می‌کشت.
درحالی که سعی می‌کردم لبخند بزنم گفتم:
- بله ممنونم. بهشون زحمت دادی من رو رسوندن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #154
- آوین اونجوری که خودت فکر می‌کنی من احمق نیستم!
بهم برخورد ولی خیلی خونسرد گفتم:
- من اینجوری فکر نمی‌کنم اما حالا که اصرار می‌کنید من دیگه حرفی ندارم هرجور دوست دارید فکر کنید برام مهم نیست!
چیزی نگفت اما بعد از چندثانیه جوری پاشو گذاشت رو پدال گاز که سرم یه متر به عقب پرت شد و گوشه صندلی رو گرفتم. قشنگ داشت ویراژ می‌رفت با این‌که ترسیده بودم ولی چیزی نگفتم اونم بعد از دو، سه دقیقه آروم شد. وقتی جلوی خونه رسید من زودتر پیاده شدم و محکم در جلو رو کوبیدم و اومدم بالا تو اتاقم. بعد از عوض کردن لباس‌هام روی تختم رفتم و پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم و چشم‌‌هام رو بستم. کاوه بعد از چند دقیقه اومد، بالش و یه سری وسایل دیگه‌‌اش رو برداشت و بیرون رفت. پس بالاخره به اتاق خودش برگشت. اصلا بهتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #155
بلند شد. در اتاق رو بست و اومد و روبروم نشست.
-- ببین من 99 درصد مطمئنم تو با کاوه و خونواده‌اش هیچ نسبتی نداری! خبر دارم که اصلاً تو اون روستایی که گفتید زندگی نمی‌کنی! حرفام در مورد آقای توتونچی رو از خودم درآوردم تا تحت فشارت بذارم خیلی وقته منتظرم به حرف بیای و همه چیز رو بهم بگی!
چند ثانیه مکث کرد و بعدش ادامه داد.
- ببین من دلیلش رو نمی‌دونم ممکنه ناچار شده باشی ولی چیزی که مسلمه اینه که تو اونجا حالت خوب نیست... از زن‌عمو شنیدم ثریاخانوم به تهران برگشته و این نگرانم می‌کنه. وقتی اون بود خیالم یه‌کم راحت‌تر بود اما الان اونم نیست و من نمی‌تونم بذارم تو کنار اون آدم بمونی!
لال شده بودم و فقط با چشم‌های باز داشتم نگاهش می‌کردم. سرش رو آورد جلوتر و خیلی آروم گفت:
- تو ارزشت بیشتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #156
- فکر کردم شاید باران باشه گفتم جواب ندم تا تایم درس خوندنم تموم می‌شه.
هنوز نفس‌هاش تند بود و سینه‌اش به‌وضوح بالا پایین می‌رفت. دستش رو آروم به پشتی صندلیم گرفت و رو به بالا نفسش رو بیرون داد.
- حالتون خوبه؟... میرم براتون آب بیارم.
سریع رفتم پایین و پارچ آب و لیوان رو آوردم بالا. لبه تخت نشسته و سرش پایین بود. لیوان آب رو پر کردم و سمتش گرفتم.
سرش رو بی‌رمق بالا آورد و از دستم گرفت و سر کشید.
- چرا انقدر نگران شدید؟
نگاهشو ازم گرفت و سرشو سمت پنجره چرخوند و چیزی نگفت. گوشیش شروع به زنگ خوردن کرد و از جیبش بیرونش اورد که اسم لیلا رو روی صفحه‌اش دیدم. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. به سردی نگاهش کردم و درحالی که پشتمو بهش می‌کردم سمت میزم رفتم و نشستم. بعد از کمی مکث بدون هیچ حرفی آروم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #157
خواستم سمت آسانسور برم که کاوه آروم گفت:
- باهام میای یه پیرهن بگیرم؟
از سوال کاوه تعجب کردم و نگاهش کردم. سرش رو با لبخند سمتم چرخوند و خیلی مهربون نگاهم کرد جوری که دوباره قلبم شروع به تپیدن بی امان کرد و سریع نگاهم رو ازش گرفتم. آوین دوباره شروع نکن! به لیلا فکر کن. به تماس تلفنی اون شب که ممکنه با بهروز بوده باشه.. قوی باش دختر!
درحالیکه نگاهمو به جلوم می‌دوختم، سرد گفتم:
- بریم.
داخل یه بوتیک رفتیم که فروشنده کاوه رو از قبل می‌شناخت. یه پسر خیلی مؤدب و باشخصیت که مادامی که کاوه لباس‌ها رو انتخاب می‌کرد با قهوه و بیسکوئیت خیلی محترمانه ازم پذیرایی کرد. راستش مطمئن نبودم کاوه بخواد در مورد لباسی که می‌خره نظر منم بدونه و با بی‌خیالی کامل نشسته بودم اما در کمال تعجب موقع پرو صدام زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #158
به‌وضوح لبخندی رو لبش اومد و آروم گفت:
- خب همین توری، بود و نبودش فرقی داره مگه؟!
اخمام تو هم رفت.
- ضدحال نباشید دیگه! بخدا اونجوری نیست که می‌گید.
دوباره قیافه‌اش جدی شد و آروم گفت:
- وقتی می‌گم مناسب اونجا نیست حتما یه چیزی می‌دونم! نمی‌شه بپوشیش! این بحث رو تمومش می‌کنیم دیگه!
دوباره مچ دستم رو گرفت و آروم دنبال خودش کشید. جلوی یه بوتیک وایساد تا برم داخل و نگاه کنم اما از لجش نرفتم و بی‌خیال از کنارش عبور کردم. این‌بار کاوه پشت سر و من جلوش با فاصله راه می‌رفتم و حتی دلم نمی‌خواست به ویترین‌ها نگاه کنم که کاوه بعد از مدتی صدام زد و سمتش برگشتم. کنار یه بوتیک دیگه وایساده بود، با اکراه سمتش رفتم. دستش رو سمت ویترین گرفت. عصبی سمت ویترین برگشتم اما با دیدن لباس اخم‌هام از هم باز شد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #159
چقدر قشنگ بود! یه‌لحظه انگار تو رؤیا فرو رفته بودم. یه نگاه به کاوه انداختم، یه دستش به فرمون و نگاهش به روبروش بود. نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون دوختم. هروقت سوار ماشین کاوه می‌شدم آهنگ قدیمی گوش می‌داد. ممکنه این یکی رو کسی بهش داده باشه؟ شاید لیلا! ولش کن، مهم نیست اصلاً.
- چرا لبات کج شده؟
باتعجب نگاهش کردم.
- م...من؟
- اوهوم.
- من یا شما که به افق‌های دوردست خیره بودید در غم چشمان یـار!
درحالی که یه لبخند داشت رو صورتش جون می‌گرفت نگاهم کرد و بعدش شروع به خندیدن کرد و خودمم با خنده‌هاش خنده‌م گرفت و بیرون رو نگاه کردم. باخنده گفت:
- از کجا فهمیدی؟
- مشخص بود!
شروع کردم به اداش رو درآوردن و یه دستم رو محکم به روبرو کشیده بودم و دست دیگه‌مو زیر چونه‌ام گذاشتم و چشم‌هام رو به یه حالت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #160
اون شب تا خود صبح توی جام ول خوردم و نتونستم بخوابم. همش حرف‌ها و رفتارهای کاوه تو فکر و مغزم می‌اومد و خواب رو ازم گرفته بود. حس عجیبی داشتم! انگار بین توهم و واقعیت فاصله زیادی نبود و من نمی‌تونستم از هم تشخیصشون بدم.
صبح با اینکه نخوابیده بودم اما حس بدی نداشتم هرچی که بود انگار یه انرژی عجیب تو وجودم اومده بود. تصمیم گرفتم ناهار رو یه چیز خوب درست کنم و دست به کار شدم. بعدش شروع به گردگیری و نظافت خونه کردم و بعد از تموم شدن کارم و حموم رفتن، رو تخت ولو شدم و خوابم برد.
نمی‌دونم چقدر گذشته بود، دماغم می‌خارید و با فکر این‌که ممکنه پشه باشه هی دستم رو اطرافم می‌چرخوندم اما فایده‌ای نداشت و بیشتر شروع به خاریدن می‌کرد.
- زبونم مو درآورد آنقدر گفتم موهاتو بعد حموم خشک کن.
چشم‌هام باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا