• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,644
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #161
آروم ضربه‌ای با انگشت به در زدم و منتظر شدم.
- بیا تو.
در رو باز کردم و داخل اتاق رفتم. کاوه انگار با اومدن من پیراهنش رو پوشیده بود چون داشت روی شلوارش مرتبش می‌کرد.
- جانم چی شده؟
گوشی رو روی میز کامپیوترش گذاشتم و نگاهش کردم.
- این... رو میز من بود. شما... یعنی تو گذاشتیش؟
لبخندی رو لبش اومد.
- تلاشتو دوست دارم.
منظورش رسمی و غیر رسمی حرف زدنم بود. خب چکار کنم سخت بود بعد از این همه وقت غیر رسمی باهاش حرف بزنم! بلند شد و اومد سمتم و با تعجب گوشی رو برداشت و نگاهش کرد.
- گوشی رو آره من گذاشتم. چطور؟ مشکلی داره؟
- من... آخه گوشی لازم ندارم.
لبخند زد و سمتم گرفت.
- گوشی رو همه لازم دارن.
- اما این واقعاً زیاده. نمی‌تونم قبولش کنم.
دستم رو آروم گرفت و خودش جعبه رو توی دستم گذاشت.
- باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #162
دست‌هام یخ زده بود. رو پاهام ولو شدم و با دست‌های لرزون عکس‌ها رو کنار زدم. یه برگه دیگه زیرشون بود که علامت قانون بالاش حک شده و زیرش نوشته بود:
شاکی: فرید سهرابی، مشتکی عنه: آوین سهرابی، شرح وقوع جرم: سرقت اسناد و جعل مدارک.
درحالی‌که تموم بدنم به رعشه افتاده بود دستم رو به میز گرفتم و سعی کردم بلند شم. برای چند ثانیه مغزم قفل بود اما من شاکی بودم و اونا متهم! اونا مدارک رو جعل کرده بودن چرا من متهم بودم؟ نفسم تنگ شده بود، دستم سمت گردنم رفت و جای خالی گردنبندم رو چنگ می‌زدم. لعنتی! چرا نیست؟ داشتم تو اون خونه خفه می‌شدم سریع سمت اتاقم رفتم کیفم رو برداشتم و بیرون زدم. فقط راه می‌رفتم نمی‌دونم کجا؟ بارون با قدرت تمام می‌بارید و من درحالی‌که خیسِ‌خیس بودم داشتم زیرش راه می‌رفتم و فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #163
تو شوک بودم. درحالی‌که لکنت گرفته بودم گفتم:
- ن...نه.
- اینجا بمونی برات دردسر می‌شه. بهتره برگردی پیش خونواده‌ت و خودت رودرو باهاشون مشکلت رو حل و فصل کنی. اگه مافوقم الان بود احتمالاً نگهت می‌داشت… ولی من نگهت نمی‌دارم؛ نزدیک عیده... برگرد شهر خودتون. بذار به بازداشت و این حرفا نکشه.
با توجه به اینکه آروم باهام حرف زد بهم فهموند که موندنم اونجا به صلاحم نیست. سریع بلند شدم و زدم بیرون.
بارون تندتر شده بود. نور چراغ‌های خیابون تو آسفالت خیس کش می‌اومد و تصویرم توش شکسته و بی‌حال بود. دیگه حتی نمی‌فهمیدم چقدر راه رفتم. پاهام بی‌حس شده بودن و زانو‌هام لرزش داشتن. انگار توی دنیا تک و تنها من بودم. کیفم از دستم افتاد؛ برای بارِ چندم اما این بار گوشیمم از داخلش پرت شد بیرون. برش داشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #164
به نشونه مثبت سرم رو تکون دادم. در ماشین رو برام باز کرد و خودش وایساد تا مطمئن بشه نشستم. کمربند رو بست. دور زد و پشت فرمون نشست و حرکت کرد.
صدای بارون دوباره برگشت اما من دیگه… تنها نبودم.
بخاری ماشین رو زیاد کرد. هرم گرمایی که به صورتم می‌خورد باعث شد سرم رو به پشتی صندلی تکیه بدم و چشم‌هام رو بستم. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که رسیدیم. جلوی در حیاط لیلا وایساده بود. در رو باز کردم تا پیاده شم اما کاوه بازوم رو گرفت.
- تو ماشین بمون تا می‌ریم داخل حیاط.
خودش سریع پیاده شد و سمت لیلا رفت که حالا داشت مثل یه شیء بی ارزش، بانفرت از اونجا بهم نگاه می‌کرد.
کاوه: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
- بازم این دختر! بخاطر همین نیومدی؟ چرا باهاته؟ چرا جواب تلفن‌هامو نمی‌دی؟
کاوه در حیاط رو باز کرد و بی‌اعتنا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #165
کاوه سرش رو سمت لیلا خم کرد، داد نزد حتی صداش آروم‌تر از قبل اما سنگین و محکم بود.
- من هیچ‌وقت به تو علامتی ندادم. هیچ‌وقت امیدی ندادم. هیچ‌وقت وعده‌ای ندادم برعکس این تو بودی که از سکوت من، از احترامم، از حد و مرزم نسبت بهت تو مغزت داستان ساختی!
حالا آروم‌تر و برنده‌تر ادامه داد:
- و حالا که کسی به حریم امن من نزدیک شده از توهمی که خودت ساختیش عصبی شدی.
لیلا سریع گفت:
- من فقط...
کاوه حرفش را برید:
- این دیگه جریان اون عروسک و ماشینی نیست که با کوبیدن پات روی زمین بخوان برات بخرنش. اینو بفهم که همه‌ چی نباید با انتخاب تو باشه. الان تو چیزی رو می‌خوای که هیچ‌وقت مال تو نبود و نیست و نخواهد بود.
لیلا بازوش رو کشید بیرون و رو به کاوه گفت:
- باشه ولی بدون بعضی انتخاب‌ها بهای گزافی دارن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #166
- اما اونا...
حرفم رو قطع کرد. با همون صدای پایین اما محکم گفت:
- مهم نیست اونا چی نوشتن.
بعد از کمی مکث اضافه کرد:
- مهم اینه که واقعیت چیه. مهم اینه که الان اینجایی.
- فکرمی‌کردم تو امن‌ترین جای دنیام.
با پشت دستم اشکم رو محکم پاک کردم.
- پیش من جات امنه.
- چرا...
اشکمو با بغض قورت دادم.
- چرا کمکم می‌کنی؟
خیلی آروم گفت:
- از آدمایی که تنها می‌مونن… بدون هیچ‌کس… خوشم نمیاد.
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
- همون‌جوری که لیلا گفت؛ از روی ترحم!
یه ثانیه مکث و بعدش نفس عمیقی کشید.
- نه.
همین. نه توضیح، نه جمله‌ی اضافه. بعد از چند ثانیه سکوت خیلی آروم گفتم:
- اینا... این عکسا تو اتاق شما چیکار می‌کرد؟
نفس عمیقی کشید.
- سر کار بودم... تو شرکت. گفتن پستچی آورده ولی دوربینا رو چک کردم قیافش مشخص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #167
- من میرم پایین یه چیز گرم برات درست می‌کنم.
دندونام بهم ساییده می‌شد و با تکون دادن سرم فقط می‌تونستم جواب بدم. کاوه بیرون رفت و من لرزون سراغ لباس‌هام رفتم و به‌سختی تونستم عوضشون کنم. سریع روی تختم رفتم و پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم. از اونجا چشمم به کتاب‌هام خورد. دو سه ماه دیگه با یه خیال خوش می‌خواستم کنکور بدم! زهی خیال باطل! همه‌چی کشک بود. دوباره لرز شدید، چرا گرمم نمی‌شد؟! بلند شدم و سمت اتاق کاوه رفتم و پتوی اونم از روی تخت برداشتم و روی تختم برگشتم. اما هنوز سرد بود. پلک‌هام سنگین شد. صداهایی تو مغزم داشت بلندتر از حد معمول می‌شد.
انگار بین خواب و بیداری بودم. دوتا پلیس اومدن در خونه، کاوه صدام زد تا برم پائین. با پاهای لرزون تا دم در رفتم و اونجا عمو فرید رو کنار کلی پلیس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #168
- روز کنکورم نیان ببرنم؟
- نه عزیز من! اگه می خواستن ببرن مطمئن باش همون روزی که اسمت رو واسه کنکور نوشتی می‌بردنت. مگه شهر هرته؟
انقدر از این حرف کاوه خوشحال شدم که بی‌اختیار دست‌هام رو دور گردن کاوه انداختم و بغلش کردم. محکم. از ته دل. با یه نفس راحت و صدایی که از خوشحالی می‌لرزید گفتم:
- وای خداجونم شکرت... شکرت.
یه‌لحظه حس کردم تن کاوه گرم‌تر از حد معمول شد. آروم خودم رو عقب کشیدم و نگاهش کردم.
نگاه می‌کرد… مستقیم، عمیق؛ طوری که انگار داشت از من رد می‌شد و می‌رسید به یه جای خیلی نزدیک‌تر… صدای تیک‌تاک ساعت توی خونه پیچیده بود، بلندتر از همیشه. گلومم خشک شد، آروم آب دهنم رو قورت دادم.
لبخند کمرنگی نشست گوشه لبش و نگاهش از چشم‌هام سر خورد روی سرمی که به دستم وصل بود.
- نصف شبه. بهتره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #169
چند روز گذشت. این چند روز کاوه بیشتر وقتش رو تو خونه می‌گذروند. صدای کیبورد لپ‌تاپش تقریباً همیشه و بیشتر از داخل اتاقش شنیده می‌شد. اونقدر دیر می‌خوابید که اصلاً نمی‌دونستم می‌خوابه یا نه! نمی‌دونستم شرکت تعطیله یا خودش دیگه نمی‌ره شرکت. این چند روز این فکر که نکنه به‌خاطر من کارشو ول کرده باشه هم مثل خوره مغزمو خورده بود.
باران باهام قهر بود. حق هم داشت. نرفتن به تولد سهیل ناراحتش کرده بود. دو روز قبل، وقتی کاوه مشغول کار بود، براش چای و بیسکوییت بردم و از تولد سهیل پرسیدم. گفت براش توضیح داده و اونم قبول کرده، حتی کادوی تولد رو هم از طرف هر دوتامون داده بود.
راستش کاوه وقتی باهاش حرف می‌زدم جوابمو می‌داد اما بی‌روح!
کلاس‌های آموزشگاه تا دو هفته تعطیل بود. رفتم تو حیاط، چند دور آروم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #170
در حیاط رو بستم و اومدم داخل و همین که در ورودی رو باز کردم کاوه جلوم سبز شد.
- کسی اومده بود؟
با کنجکاوی نگاهم می‌کرد و منم چون ترسیده بودم گفتم:
- از... اداره برق... اومده بودن.
نگاهمو ازش گرفتم؛ تبدیل شده بودم به یه دروغگوی تمام عیار! سریع رفتم تو آشپزخونه. خب نمی‌خواستم بی‌خودی حساسش کنم و اعصابشو بهم بریزم اما انگار به حرفم بیشتر شک کرد. اومد دم ورودی آشپزخونه و درحالی که آرنجش رو به دیوار تکیه زده بود و نگاهم می‌کرد گفت:
- میرم بیرون. چیزی لازم نداری بگیرم؟
درحالی‌که خودم رو سرگرم غذا درست کردن نشون می‌دادم گفتم:
- نه
- کی بود به تلفن خونه زنگ زد؟
بدون اینکه سرم رو از تو کابینت بکشم بیرون و نگاهش کنم گفتم:
- باران.
بعد از کمی مکث گفت:
- مگه باهم قهر نبودید؟
چشمامو بستم و لبمو گاز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا