• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,643
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #171
نگاهش کردم و سرمو آروم تکون دادم. اومدم بیام بیرون که برگشتم سمتش و گفتم:
- بعد از تموم‌شدنش خودم برمی‌گردم. نیا دنبالم به کارهات برس.
چیزی نگفت. پیاده شدم و با قدم‌هام محکم وارد دبیرستانی که حوزه‌ امتحانی بود شدم.
بعد از تقریباً سه ساعت آزمون تموم شد، خسته بیرون اومدم اما راضی. حس می‌کردم یه‌کوه از رو شونه‌هام برداشته شده. همین که از در حیاط دبیرستان بیرون اومدم، صدایی شنیدم که اول فکر کردم زاییده‌ی گرسنگی و خستگی و کم‌خوابیم باشه. فکر کردم اشتباه شنیدم اما همین که برگشتم بردیا پشت سرم بود، با همون لبخند همیشگی. متعجب سمتش رفتم و سلام کردم. با لبخند جوابمو داد و گفت:
- خب بالاخره کنکورتم تموم شد. چطور بودی؟
لبخند کم‌رنگی رو لب‌هام اومد.
- نسبتاً خوب... راضیم.
بعد از کمی مکث گفتم:
- شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #172
با سر آروم و با شرمندگی از بردیا خداحافظی کردم و اومدم اینور خیابون و سوار ماشین کاوه شدم. از اونجا نگاه کردم کاوه و بردیا خیلی جدی داشتن با هم حرف می‌زدن. پشت کاوه بهم بود و نمی‌دونستم صورتش چه شکلیه اما خیلی بهم نزدیک بودن و بردیا اخماش تو هم رفته بود. دارن چه حرفی می‌زنن؟
استرس افتاده بود به جونم. انگشت‌هامو تو هم گره کرده بودم و فقط دعا می‌کردم کار به دعوا نکشه.
بالاخره کاوه با صورت جدی برگشت، سوار شد و بی‌هیچ حرفی حرکت کرد.
حدود ده دقیقه توی ماشین سکوت بود. سکوتی سنگین و خفه‌کننده! ازش ناراحت بودم. خودم سکوت رو شکستم.
- فکر می‌کردم دیگه به هم اعتماد داریم! حداقل از این مرحله رد شدیم…
- اعتماد؟
پوزخند زد و گفت:
- کدوم اعتماد؟ این‌که اگه نرسیده بودم داشتی باهاش می‌رفتی؟ یا این‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #173
- س...سلام. خوش اومدید. بب...ببخشید از بالا ندیدمتون.
به سردی جوابمو دادن. رفتم جلوتر و آروم روبوسی کردم. لیلا انقدر آراسته و زیبا بود که ناخودآگاه دستم سمت موها و لباسام رفت.
ثریا خانم با همون غرور همیشگیش گفت:
- می‌شه اینا رو ببری تو اتاقم؟
سمت چمدوناش رفتم. چرخ داشتن اما انقدر سنگین بودن که بلند کردنشون و پله‌پله بالا بردنشون واقعاً واسه من مشکل بود. پس همونجا گذاشتمشون و گفتم:
- کاوه الان برمی‌گرده، خودش میاره بالا. خیلی سنگینه.
لیلا با نیشخند نگام کرد:
- کاوه کار داره فعلاً برنمی‌گرده واسه همین منو فرستاد دنبال خاله ثریا.
ثریاخانم با تحسین نگاهش کرد و گفت:
- قربون دختر گلم برم که خودش با این همه مشغله اومد دنبالم.
- چای تازه دمه. بیارم واستون؟
- نه! من میرم که خاله هم بتونن استراحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #174
یه لحظه صورتش علامت سؤالی شد و کنجکاو گفت:
- لیلا؟! چی می‌گی؟
تعجب کردم.
- مگه بهش نگفتی بره دنبال ثریاخانم؟... باهم اومدن.
درحالی که تو فکر بود، دستش رو به ته ریشش کشید و آروم گفت:
- لیلا امروز اصلاً شرکت نیومد! من الان نمی‌دونستم مامان برگشته تو اتاق دیدمش جا خوردم.
پس چجوری لیلا انقدر راحت بهم دروغ گفت و ثریاخانم هم تائیدش کرد! نگاهش کردم. چشماش خسته بود. دستم رو سمت تختم گرفتم.
- برو یکم استراحت کن. خسته‌ای.
بی هیچ حرفی کتش رو آروم درآورد و ازش گرفتم. سمت تخت رفت و دراز کشید و ساعدش رو به پیشونیش تکیه داد. بی‌صدا شروع به جمع کردن اتاقم کردم که کاوه آروم گفت:
- موهاتو خشک کن.
برگشتم سمتش. فکر می‌کردم خوابیده اما هنوز بیدار بود.
- باشه.
رفتم تو حموم و خشکش کردم. می‌دونستم اگه اینکارو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #175
خیلی آروم به کاوه گفتم:
- کاش اینجوری نمی‌گفتی! فکر کنم ناراحت شدن.
- چی می‌گفتم پس؟
لحنش خیلی عصبی بود و انگار فکرش هم درگیر بود پس ترجیح دادم چیزی نگم.
بعد از جمع کردن با کاوه برگشتیم بالا و همین که در اتاقمو باز کردیم ثریاخانوم لبه تخت نشسته و چمدوناشم وسط اتاق بود.
- حالا که کنکورتم تموم شد و این اتاق بی استفاده ست، من اینجا می‌مونم.
زیرچشمی یه نگاه عصبی به کاوه انداختم و سمت ثریاخانوم رفتم.
- ما واقعاً مشکلی نداریم اینجا بمونیم. شما...
بدون اینکه نگاهم کنه سریع اومد وسط حرفم.
- حرفمو عوض نمی‌کنم! اگه تو این اتاق به چیزی احتیاج داری بردار و بذار همونور که جا برای وسایل منم باز شه.
بلند شد و سریع از کنارمون رفت و برگشت پایین. کاوه رو نگاه کردم که ابروهاشو بالا انداخت.
- من برم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #176
حالا کاوه هم سمت من چرخید و چشماشو بهم دوخت... لعنتی! قلبم دوباره داشت بال می‌زد.
- هرجوری که راحتی بخواب. بالاخره مامان جاتو گرفته. لگد هم بم بزنی چیزی نمی‌گم.
لبخند کم‌رنگی رو لبام اومد و حالا منم طاقباز خوابیدم و درحالی که پتو رو تا زیر گردنم می‌کشیدم آروم گفتم:
- امیدوارم لگد پرت نکنم!
اون‌شب انقدر حواسم به این بود که بد نخوابم که واقعاً بدخواب شدم و تا دم دمای صبح تو جام وول خوردم و بعدش خوابم برد. ساعت حدودای هشت و نیم صبح بود که با چشمای خسته و پف‌کرده بیدار شدم. کاوه سر جاش نبود و احتمال زیاد به سر کارش رفته بود. چجوری نفهمیدم کی رفته!
بلند شدم و بعد از مرتب کردن تخت پایین رفتم. ثریاخانوم تو پذیرایی نشسته و سرگرم گوشیش بود. سلام کردم و سمت آشپزخونه رفتم. ثریاخانوم برای خودش قهوه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #177
بلند شد و کتش رو درآورد و روی دستاش انداخت.
- من برم لباسامو عوض کنم.
دو قدم رفت اما وایساد و سمتم برگشت.
- نگفت با کی رفته؟
- نه... فقط گفت می‌خواد یکی از دوستاشو ببینه.
- دوست؟... مامان اینجا مگه رفیقی...
یه لحظه ساکت شد. انگار تو اون لحظه جفتمون به یه نفر فکر کردیم. اخمای کاوه نامحسوس تو هم رفت. منم نگاهمو به تلویزیون دوختم.
- غذا رو می‌کشی؟ الان برمی‌گردم.
- منتظر نمونیم ثریاخانوم هم برگرده؟
درحالی که ازم دور می‌شد گفت:
- فکر نکنم واسه شام برگرده.
نفس عمیقی کشیدم. یعنی واقعاً ثریاخانوم با لیلا رفته بود بیرون؟
بعد از شام به باران زنگ زدم و یه روز بعدش باهم رفتیم بیرون. وقتی بهش گفتم قراره به خونه خودم برگردم کلی ناراحت شد و منم شماره همراهمو بهش دادم تا باهم درتماس باشیم. مابین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #178
در اتاق باز شد و تو یه لحظه کاوه اومد داخل در حالی که بلند داشت حرف می‌زد.
- حالا امشب یهویی چرا؟ سهیلم که خبر نداشت.
چشمش بهم افتاد و یه لحظه ساکت شد و آروم درو بست. از سر تا پامو با بهت نگاه کرد.
- اینو... از قبل داشتی؟... چرا من ندیده بودمش!
با ذوق خندیدم و دستمو جلو دهنم گرفتم و آروم گفتم:
- باورت می‌شه هدیه ثریاخانومه؟
لبخند کمرنگی روی صورتش اومد.
- سلیقه‌اش به خودم رفته!
با ذوق دوباره چرخیدم. لبخند رو لبش عمیق‌تر شد و آروم گفت:
- خیلی بهت میاد.
یه لحظه خجالت کشیدم و ضربان قلبم تند شد. موهام رو پشت گوشم گذاشتم و سرم رو پایین انداختم.
- من برم ببینم ثریاخانم شال این رنگی دارن بهم قرض بدن.
سریع از کنار کاوه رد شدم و اومدم بیرون و پشت در نفس حبس شدم رو بیرون دادم. سمت اتاق ثریاخانوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #179
سرمو بلند کردم و با کاوه که با کمی فاصله روبروم بود با صورت‌های بهت‌زده همدیگه رو نگاه کردیم و بعدش عصبی نگاهش رو به مادرش دوخت که حالا اصلاً هیچکدوممون رو نگاه نمی‌کرد. با تکون‌های باران به دستم به خودم اومدم.
- نه پسرعمو! انگار بچم از کادوت خوشش نیومد.
با همون صورت بهت‌زده بردیا رو نگاه کردم که لبخند گنده‌ای به صورتش داشت و خیلی سرد و جوری که خودمم به زور شنیدم گفتم:
- ممنون.
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دوختم. دست‌هام تو هم مچاله شدن. فکرشم نمی‌کردم همچین بازی از ثریاخانوم بخورم. تموم بدنم از شوکی که بهم وارد شده بود سرد و بی‌حس شده بود.
سر میز شام یه لقمه غذا نه از گلوی من و نه از گلوی کاوه پایین نرفت. بردیا همش غذاها رو سمت من تعارف می‌کرد و باعث خنده بقیه می‌شد تا جایی که نتونستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #180
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- شما اصلاً منو می‌شناسید؟ خونواده منو می‌شناسید مگه؟ چجوری همچین چیزی رو بهشون گفتید بدون اینکه نظر منو بدونید؟
یه لحظه در تراس باز شد و کاوه اومد داخل و مستقیم سمت بردیا رفت و یقه‌اش رو گرفت و محکم به دیوار چسپوند.
- مگه قبلاً بهت هشدار ندادم؟ خری یا خودتو به خریت زدی؟
سمتشون رفتم و درحالی‌که دستام از استرس می‌لرزید سعی کردم دست کاوه رو از رو یقه بردیا بردارم. فکش سفت و چشم‌هاش کوره آتیش بود.
- تو روخدا ولش کن. آبروریزی می‌شه... امشب هیچی نگو.
بردیا با عصبانیت خودشو از زیر دست کاوه بیرون کشید. من تلاش می‌کردم کاوه سمتش نره و وسط دوتاشون بودم.
- به تو هیچ ربطی نداره پسرخاله قلابی! چی می‌گی ؟ خودتو جدی گرفتی... تو هیچکاره‌شی. من بهترین زندگی رو واسش می‌سازم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا